باب نوع جدیدی از مهمونی رو گشودم. رفیقم بعد مدتها ساعت ۷:۳۴ با حلیم اومد زنگ خونه رو زد. منم از تخت در اومدم درو باز کردم و مسواک زدم و قهوه ساختم. ساعت ۱۱ هم رفت که بره با زن و بچه برن مسافرت. منم برگشتم به آغوش کتاب و تخت.
اگه ظرفای کثیف حلیم تو ظرفشویی نبود خودمم شک میکردم.