کوچولویی که چند ماه پیش ما بود، برای رفتن به صفحهی بعدی خیلی مضطرب بود. گفتم با بالادست مستقیم آیندهت دوستیای دارم؛ سفارشت رو میکنم. حالا پیام تشکر داده که نمیدونم به فلانی چی گفتی، ولی خیلی هوام رو داره، احساس تنهایی نمیکنم.
عصرم بهخیر شد.
@Agyneh دوتا کار هست که من وقتی حساسیت بیشتر میخوام میکنم: یکی اینکه با دو انگشت بازش کنم و بعد انگشتام رو به سمت بالا بکشم، که کامل و بدون مانع در معرض تماس باشه. دیگه اینکه یه ویبراتور رز دارم که با مکش کار میکنه و مخصوص وقتاییه که کمتر حساسم. خیلی حساس باشم اصلاً اذیت میکنه.
هنوز هم گاهی لحظهی تماس ویبراتور یک آن غافلگیر میشم از میزان حساسیت. انگار نه انگار که این همه ساله بدنم رو میشناسم. انگارنه انکار که این همه ساله تو این بدن زندگی کردهام. انگار نه انگار که این همه ساله دقیقاً همین قسمت این همه فعاله. بامزه.
دوست داشت رد تازهی کمربندش رو به نرمی نوازش کنه و ببوسه. خوشم میاومد. دست که میکشید ورمها رو حس میکردم. بوسهها دردناک بودن؛ پوست ملتهب در تماس با ریش بدجور میسوزه. فکر میکنم شاید اصلاً برای همین این کار رو میکرد.
خیلی خوشش میاومد که توی حمام وقتی سینههام صابونی و لیز بودن باهاشون بازی کنه. تو دستش میگرفت، فشار نرمی میداد، از دستش میلغزیدن بیرون، غشغش میخندید.
خیلی دلم گرفته. دلم برای تهران تنگ شده. کشتی رو از دور تماشا میکنم که میسوزه، و دلم برای داخلش بودن، با آدمهای خوب و بدش بودن تنگ شده. قایق رو به آب نمیاندازم چون چشمام بازن، و چون گرمای شن رو دوست دارم، اما دلم برای کشتی و آدمهاش تنگ شده. دلم خیلی برای تهران تنگ شده.
سوزنها رو از کشوی نخسوزن خونهی تهران دزدیدم و با خودم به قارهی غریب آوردم، به یاد عصرهای ساکت بچگی که با مامان روی فرش لاکی مینشستیم و با دقت رو پتوهای ببری زمخت ملافههای نخی گلدار تمیز میدوختیم.
مهاجرت برام تصمیم درستی بود. احتمالاً. به باقی احتمالات دوست ندارم فکر کنم. اما گاهی فکر میکنم که کاش بیشتر میموندم. خیلی چیزها رو باید اونجا تجربه میکردم که نکردم. عکسها رو که میبینم، خاطرات رو که میخونم، حسرت میخورم. آیا ضروری بود؟ آخ. باز که به باقی احتمالات فکر کردم.
نوستالژیا اذیت میکنه امروز. تو تایملاین دیدم نتایج کنکور اومده، دلم مچاله شد. دوستی گفت از سر مزرعه سیب برام آورده، یاد اون جعبهی سیبهای درشت دماوند افتادم، دلم مچاله شد. یاد اون شیرینیفروشی که مامان حرفش رو میزد و چهار بار رفتم تا باز گیرش آوردم از ناکجا رسید، دلم مچاله شد.
فکر آدم به چه جاها میره. یهو متوجه شدم که در سن و سالیام که وقتی سیگار روشن میکنم نکتهی عجیب، نگرانکننده، یا جالب توجهی برای کسی وجود نداره. کسی نصیحتم نمیکنه، چشمغره نمیره، برق از سرش نمیپره، توضیحی نمیخواد. حالا وقتی کسی سیگار رو دستم میبینه میفهمه سیگاریام. همین.