از دیماه به بعد تقریبا روزی نیست که به مونولوگ هملت فکر نکنم. "کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم، اهانت فخرفروشان، رنجهای عشق تحقیرشده، همه را تحمل کند، در حالی که میتواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟"
ایده میلیون دلاری، یکیتون که کافه حوض دار داره نیلوفر آبی تکثیر کنه توش، تهران آفتابیه میمونه.
مردم هم چهاربار بیان ببینن براشون عادی شه انقدر میل مالکیتش رو نداشته باشن🙂↔️
مرگ خودخواسته ویکتور یالوم (رواندرمانگر و فرزند اروین یالوم)، فراتر از یک تراژدی شخصی، مواجههای تکاندهنده با فلسفه و بنیانهای فکری خود یالوم است. این اتفاق را نباید شکست روانشناسی در برابر بیماری دانست؛ بلکه تجسم عریان و بیرحمانه آزادی مطلق و مسئولیت فردی انسان در قبال رنج زیستن است.
یالومِ پدر همواره فرزند را «پروژه جاودانگی» انسان برای فرار از اضطراب مرگ میدانست؛ اما ویکتور با قطع این زنجیره، بازیِ معناسازی را به چالش کشید. مرگ او نشان داد که تئوریهای روانشناختی، کتابهای پرفروش و بینشهای عمیق فلسفی، در لبه پرتگاه نهایی وزن چندانی ندارند. رنجِ بودن، گاه چنان اصیل و نفوذناپذیر است که با هیچ ساختار تسلیبخشی درمان نمیشود.
ویکتور با رفتنش تلخترین درس اگزیستانسیال را به تصویر کشید: انسان در مواجهه با رنج خویش کاملاً تنهاست، حتی اگر فرزند یکی از بزرگترین رواندرمانگران تاریخ باشد.
آنجا که پوچی تمامقد میایستد، واژهها کم میآورند.
"بودن، یا نبودن: مسئله این است آیا شایستهتر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم، یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواریها را از میان برداریم؟"
از دیماه به بعد تقریبا روزی نیست که به مونولوگ هملت فکر نکنم. "کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم، اهانت فخرفروشان، رنجهای عشق تحقیرشده، همه را تحمل کند، در حالی که میتواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟"
صبح رو با خبر خودکشی پسرِ اروین یالوم شروع کردم. آدم میمونه چی میگه. چیه این هیولای هفت سر افسردگی که پسر بزرگترین روانپزشک دنیا هم باشی، ۳۰ سال هم بجنگی، باز آخرش تسلیم میشی.