باز یادم افتاد خیانت اون حرومزاده باعث شد پسوریازیسم برگرده و هی دستام به خون میفتادن و دارو جواب نمیداد بعد برگشته بود به من میگفت با بخشیدن، هر زخمی بهبود پیدا میکنه؛ ببخش و از من بگذر چون تو لایق آرامشی 🎀🎀
عمم تقریبا ناشنواس، اون طرف سفره نشسته بود یه سوال پرسید، من گفتم ها؟ اون میگفت ها؟ من این ور میگفتم ها؟ آخرش تصمیم گرفتم رندم بگم آره و مکالمه رو تموم کنم.
واقعاً داشت بهم تحت تأثیر داروها خوش میگذشت. حالا که مغز خودم اومده سر جاش، باز دوباره کابوس و بدبختی و فکر که چرا این کار رو کرد. ولم کن تو رو قرآن. پس کی تموم میشه.
واقعاً نمیفهمم چه اتفاقی توی ذهن یکی ممکنه رخ بده که برگرده بگه شاید چون من موسیقی کلاسیک دوست دارم و شما تیلور سوییفت گوش میدی، پیش من احساس امنیت بیشتری کرده و تو حق نداری آدمها رو بابت لرزیدن دلشون و پیدا کردن عشق، مقصر بدونی. منم دلم رو اونقدر بزرگ میکنم تا بتونم ببخشم💀