۳از یکی دیگست ناراحت میشم. این مربوط به خودمم هست که با این زنده بودن مزخرفی که دارم توی آخرین دلیل و نخی که برای اتصال خودم نگه داشته بودم دارم شکست میخورم.
از شکست خوردن خسته شدم و از صدای افکارم میترسم. دوباره فشار میاورم تا زمانی که خاموش بشم.
۱از نظر روانی و جسمانی توی پایین ترین سطح خودم قرار دارم. از اینکه با هر سرفه شدیدی که میکنم میگم این دیگه آخریشه و بعدش میفهمم اینبار هم مرگ بهم نگاه نکرد خسته شدم. به خودم تا جایی که میتونم فشار میارم و سعی میکنم کارای زیاد بکنم چون ترجیح میدم برای بیماری بمیرم تا به دست افکارم
۲و درمیان این جنگ های درونی و دویدن ها بزرگ ترین ناراحتی که دارم اینه که هرکاری میکنم نمیتونم برای اونایی که برام مهمن مفید باشم. هیچکس مسئول کمک کردن یا نجات دادن فرد دیگه ای نیست اما من میخوام که تاثییر بزارم. وقتی هربار تلاش میکنم و میبینم وجودم و تلاش هام خیلی خیلی کوچیک تر