کاش مهاجرها با هم بحث نکنن که مردم اینو میخوان یا اونو. به جاش همه توافق کنن که ما الان فقط یه چیز میخوایم: اینترنت.
اگه اینترنت داشته باشیم اون موقع دیگه خودمون میتونیم بگیم چی میخوایم. زحمتش رو به شمایی که انقدر از واقعیت دورید نمیدیم.
حالا چرا سلطنتطلب، هرکس به ه�� نحوی توانایی فکر کردن، سوال پرسیدن و طوطی نبودن دا��ه رو دشمن خودش میبینه؟ هنوز رویای برپا کردن دستگاه شکنجهی ساواک رو داره تا انتقامی که نتونست از روشنفکر ۵۷ بگیره رو از دانشگاه امروز بگیره؟
از کسی که میگه «من طرفدار حقوق برابرم» و «زن و مرد فرقی ندارن» اما جمله بعدیش «ولی با فمنیسم مشکل دارم» هست، فرار کن. کسی که میدونه وقتی میگه «برابری» یعنی چی، گریزی از فمنیسم نداره. وگرنه شک نکن که حتما یک جایی دم خروسش میزنه بیرون.
در کنار نویسنده، ژانر و… مترجم محبوب هم داشته باش. وقتی نمیدونی کتاب بعدیت رو چی انتخاب کنی، از کارای اون مترجم انتخاب کن چون احتمالا سلیقهاش هم بهت نزدیکه.
یکی از منزجرکنندهترین رفتارها، تمسخر کسی در غیاب��ه. تمسخر از یک «تو رو خدا من رو ببینید»ی میاد که انگار اوج بیعزتنفسی فرد رو نشون میده. نه شجاعت جاجمنت رو داره و نه حتی اعتماد به نفس گاسیپ رو. چندش و بیلِوِله.
حلقهی دوستی خیلی عجیبه.
یک سریا از یک جایی وارد زندگیت میشن. پارگی و خوشی و خستگیت رو میبینن. بالا و پایینت رو میبینن. خراب کنی گند میزنن بهت ولی باز طرفتن.
انگار این آدما بخشی از آزادی تو باشن، جا و حلقهایی که هرروز و هربار انتخاب میکنی بهش برگردی، اما نه چون مجبو��ی.
حالا از دیکتاتور کوچولوهای توی خونه جز اینم انتظار نمیرفت که باسنشون با دیدن جنسیتهای دیگه و دگرباشها توی افتتاحیه المپیک کج شه، ولی دیگه اینکه با قسمت ماری آنتوانت هم مشکل داشتن خیلی غیرقابل پیشبینی بود :))