حاضرم برم اینجا زندگی کنم فقط با یه گوشی و لپتاپو یه اینترنت پرسرعت که منو وصل کنه به دنیای اعداد و خطوط و ترید، فارغ از زندگی شهری
امروز داشتم به یه تاکستان با یه کلبه وسطش فکر میکردم که باید اونجوری زندگی کنم
@springflowerkid برو همینا رو بهش بگو شاید از رفتارت خوشش امد و رفتین مرحله بعد، کلیشهها رو بریز دور که دختر نباید معذرتخواهی کنه و پا پیش بذاره و...
@moon_kh_ اولا وقتی آدم همسر داره چطور میتونه تنها نهار بخوره! صرف خوردن غذا نیست که! کیف غذا به همراهی و صحبت کردن حینشه
دوما اون ماکارونی رو وقتی شب یا صبح درست کرده و گذاشته رفته سرکار مطمئنا برا ناهار میخواسته پس انصاف نیست همهشو تنها بخوری
سوما این چیزا کمکم فاصله میندازه
کینز اقتصاددان مشهور یک قرن پیش در سال ۱۹۱۹ نوشته بود که حکومتها میتوانند از طریق تورم، بخش مهمی از ثروت شهروندانشان را مصادره کنند.
اتفاقی که ۴۸ساله در این کشور همراه با فضای امنیتی، سرکوب مخالفان و سوار شدن بر احساسات دینی و ملی مردم، دارن این راهبردو پیش میبرن و حکومت میکنن
دیروز تو آسانسور هتل بودم که برق رفت، نوشته بود در زمان قطعی برق ۱ دقیقه صبر کنید تا آسانسور مجددا راه اندازی شود.
۱...۲...۵...۱۰ دقیقه گذشت برق نیومد!
شروع کردم زدن تو در آسانسور فهمیدن من اون تو هستم، حالا اتاقک بین دو طبقه ایستاده بود
درو باز کردن، یه فاصلهی
@biasab27 من به جا متاسفانه میگم خوشبختانه، شاید از طرحواره ایثارم بیاد ولی این خوبه که آدما با هر بدی که دارن، باز میدونن که نقطهی امنی هستیم که قرار نیست آزاری از سمت ما ببینن
@AdrianBahmani دقیقا
وقتی هدف گم بشه و ارزشها با معیارهای پوچ، بازتعریف بشن، انسان به جای بهره بردن از لذتهای زندگی، دنبال حاشیه میره برای عقب نیفتادن از بقیه و همرنگ جماعتی شدن که هویت انسانی رو گره میزنن به هرچیزی جز عشق و معرفت و آزادی
کوبیدنهـای مکرر و بیحاصل. ..؛
بالهـایی که با تمام توان برای لمس سبزه زار آنسـوی پنجره، به یک بنبست شیشه ای کوبیده میشوند.
این حصار، شفاف، در کمال بیـرحمی و دورغ، منظرهی رهایی را نشانت میدهد، اما هرگز اجازهی عبور از آن را نمیدهد.
به این لحظه ها، در تقطیعِ نفسهـای خستهی این پرنده، انعکاسِ سرگردانیِ خودم را میبینم.
حقیقتِ آنست که. ..
غمانگیزترین بخش، گیر افتادن نیست؛
بلکه فرامـوش کردنِ این است که به جایی نگـاه کنی که امیـد هنوز، وجـود دارد.
دوست با اندیشه من ؛
اسارتِ واقعی، به این چهاردیواری ها نیست، بلکه آن خیرگیِ مسخ شدهای است که باعث میشود تمامِ جهان را در همان یک دریچهی مسدود خلاصه نمایم.
مـن نیز، چون تـو، و همچون خیلی های دیگر ...
بارها روانـم را به همین شیشههای شفاف اما رسوخ ناپذیرِ زندگـی کوبیدهام.
به مسیرهـا، رابطههـا و رویاهـایـی که تنها توهمِ خوشبختی را داشتند و راهی برای عبور نمیساختند.
آنقدر غرقِ خیره شدن به یک منظرهی دست نیافتنی ماندم که از یـاد بردم شاید در گوشهای دیگر از همین تاریکخانـه، معبری نیمهباز رو به آسمان منتظرم باشد.
و شاید پیچیدهترین رازِ اسارت همین باشد، زندانبانِ اصلی، دیوارهـای سیمانی یا درهـای قفلشده نیستند. .. ؛
زندانِ قطعی، همان نقطهی روشنی است که با لجاجت به آن خیره میشویم تا نپذیـریـرم که بهای رهـایـی، چرخاندنِ نگاه و دل کندن از رویایی است که سهمِ مـا نبوده است.
{ آدرین }