ابولفضل کوچک و نازنین.
از فکر خواهرت نمیتونم بیرون بیام.
از فکر اینکه خواهرت تورو دیگه نداره، احتمالا تو تنها یا بزرگترین دلخوشیش تو این دنیا بودی…
و حالا اون دلخوشی زیر خروارها خاکه
انسان ایرانی ساعت ۵ صبح از خواب میپرد، عکس پسربچهای خندان میبیند، عکس صورت خونین و ازهمپاشیدهی همان کودک را میبیند، چهرهی مغموم سگی روی قبر صاحباش را هم. نمیداند به غم برسد یا خشماش. فقط هرچه هست، این شروع یک روز از زندگی او در این خرابشده است.