جبهه مقاومت ملی افغانستان از درخواست محکمه بینالمللی جرایم برای بازداشت رهبر ت-البان استقبال کرده و تأکید دارد که این اقدام کافی نیست؛ نظام طالبان و کارگزاران اصلی آن باید کاملاً تحریم شوند.
این کرامت است که به انسان معنا میبخشد.
نگاه ایرانیان بر هممیهنان من برتریجویانه است. فقر، بیثباتی و نبود یک نظام کارای ملی، این اهانت دردناک را بر ما روا داشته است. شکستن گردن یک کودک در زیر زانو های پولیس ج ا ا نمونهی کوچک این تراژیدی بزرگ است. حتی این رویکرد در مورد روشنفکران و متخصصین ایران نسبت به هممیهنان من وجود دارد. من به وضوح این فرهنگ مریض را در اروپا و امریکا میان برخی از ایرانیان در برابر هممیهنانم حس میکنم. اگر بگوییم چنین نیست، دروغ گفته ایم. مثلا متخصص ایرانی، متخصصتر، هنرمندش، هنرمندتر، پزشکش، پزشکتر، رانندهاش رانندهتر ...و بلاخره انسانش، انسانتر از افغان است. این در حالیست که شاید تعليمات و تجربه متخصص افغان بیشتر از آن دوست ایرانی باشد.
سال ۲۰۱۴ در جنب یک هیأت اتحادیهی اروپا به ایران سفر کرده بودیم. در این سفر که از شهر های مختلف ایران بازید کردیم یک روز را به برنامه اکادمیک ویژه ساخته بودند. ما قرار بود در سمپوزیمی که در دانشگاه ادیان واقع شهر قُم، راهاندازی شده بود، شرکت کنیم. سه همکار دیگرم از کشور های بلجیم، هالند و اتریش بودند و من دنمارک را در این ماموریت نمایندگی میکردم. آنزمان من به عنوان رییس برنامه های خاورمیانه و آسیای مرکزی در انستیتوت حقوق بشر دنمارک کار میکردم. وقتی میزبانان ایرانی ما فهمیدند که من از افغانستان هستم، برخورد شان با من، نسبت به سایر اعضای هیأت تغییر میکرد و این حس حقارت بینی بسیار اذیتم مینمود. ما در آن سمپوزیم باید دو سخنرانی ارایه میکردیم. سخنرانی من در باب کثرتگرایی در علوم سیاسی بود و همکارم دکتور مونیکا بالیس باید در باب اصل جهانیشدن حقوق بشر سخن میگفت. آن روز ها گفتمان های ارزشی میان غرب و ایران اندکی راه به مراودات دیپلماتیک باز کرده بود. اما آنروز، وآنهم در قُم که شهر بسیار مهم ایدیولوژیک برای ولایت فقیه است فضای خشکی را برای این گفتمان به بار آورده بود. بناَ تصمیم گرفتم تا سخنرانیام را به زبان فارسی ارایه دهم. منکه خود را نسبت به همه تحقیر شده حس کرده بودم، از ابوریحان بیرونی آغاز کردم، با سید جمال الدین افغان ادامه داده و با فرودسی سخنانم را حس بومی بخشیدم. آنگاه من پرداختن به کثرتگرایی را با نگاهی به تاریخ فرهنگی سرزمینهای ما گره زدم و بعدی گذری بر تاریخ استعماری منطقهی ما انداخته و سخنانم را با شعری از نخستین شاعر زبان فارسی، رودکی به انجام رسانیدم که هیچ مرزی را میان فرهنگ پهناور ما نمیشناخت. سخنانم اثر زیادی بر حاضرین گذاشت. من انتقام آن حقارت را از تاریخ، از سیاست منطقه و از استعمار خانمانسوز گرفته بودم که میزبانانم آنرا تمثیل میکردند. آنگاه حس کردم که برخورد میزبانان ایرانی در آن سمپوزیم کاملا دگرگون شده بود. آن حس برتری بینی از سیما و رویهی میزبانان ایرانی زمانی رخت بسته بود که دریافتند من رییس هیات هستم. دکتور دیا سترند همکار هالندیام که ناراحتی مرا حس کرده بود به میزبانان ما با کمال حرمت گفت. ما افتخار میکنیم که هیأت ما را دکتور ستیز که شناخت عالی از منطقه دارد، رهبری میکند. آنگاه ��ب سرد بر پیشانی آقایان متکبر میزبان جاری شد و آن روز بدفرجام به پایین رسید و ما روانه تهران شدیم. در مسیر راه میان قُم و تهران قهوهخانه های قشنگی قرار دارند. همکارانم مرا به یک قهوهی تلخ و شیرنیهای گز دعوت کردند تا هوای ما دیگر شود. ولی آنروز را من هیچگاهی فراموش نخواهم کرد. روزیکه بر کرامت انسانی من تحقیر کرده بودند.
این درست است که دوستان ایرانی شاید بیشتر از ما در موارد زیادی بفهمند اما روی دیگر واقعیت اینست که ما نیز فهم بهتر و بیشتری از ایشان در موارد شاید متفاوت داریم. اما متاسفم که میگویم این فرهنگ در ذهن و روان جمعی دوستان ایرانی ما چنین نیست. چنین تصور میشود که ایرانیان دانشمند تر، با هوشتر، با فرهنگتر، با منطقتر، خردمند تر، زنتر، مرد تر، کودکتر و....تر های دیگر از ما هستند و...این برتری ها در تمام موارد تعمیم یافته است. این روحیه را کلیسازی کردهاند و این حس برتری جویی را به بار آورده اند.
اما چرا چنین است؟
در گام نخست باید بگویم که جنگ، فقر و بیثباتی سیاسی اعتماد به نفس را از ما دزدیده است و ما را کوچک ساخته است. از اینروست که ما به خود کوچکبینی خود عادت کرده ایم. این فرهنگ برتری جمعی، حق استقلالیت انفرادی را که نماد آزادی شخصیتی است از ما گرفته است.
نکته مهم دیگر فقر هویتی ماست. ما عادت نکرده ایم که به عنوان یک هویت جمعی، چتر امن برای خود بنا کنیم و در زیر آن حس آرامش کنیم. اینکار سبب شده است که وقتی روشنفکر، متخصص و چیزفهم های ما را تحقیر میکنند، نهتنها واکنش نشان نمیدهیم که حتا خرسند هم میشویم. فقر هویتی شهامت نقد و شجاعت گفتن واقعیتها را از ما گرفته است.
عنصر سوم را تنفر اجتماعی میان خود م�� میسازد. وقتی ما به دلایل متعدد بنا بر تعلقات قومی، زبانی و منطقهای همدیگر خود را بد میبینیم، چه توقعی باید از دیگران، از جمله جمهوری اسلامی ایران داشت؟ وقتی از دردی که بالای یک هممیهن ما میآید خرسند میشویم، چه انتظاری باید از آن پولیس ایرانی داشت که با وجود فریاد های یک مادر مهاجر و سرگردان، زانویش را سخت تر بر گلو و گردن کودک بی سرپناه فشار میدهد. این تصویر نماد واقعی مناسبات دو همسایه تاریخی و فرهنگی نیز است.
عنصر چهارم را زوال ارزشها در میان برخی سیاستمداران و متاسفم که میگویم حتی برخی روشنفکران ایرانی میسازد. آنان فکر میکنند که ایدیولوژی و راهبرد سیاست را در منطقه، ایران میسازد. این هژمونی فکری جایش را در روابط اجتماعی آنان نیز فراخ ساخته و نخستین چهرهاش را در برابر هممیهنان من متبارز میسازد.
مؤلفه پنجم پستنگری و کمارزش سازی ساختاری است. مثلا وقتی یک رسانه، یک نهاد و یا ساختار رسمی به روشنفکران، تحلیلگران و پژوهشگران ایرانی بیشتر ارزش ق��یل است نسبت به افغانهای که دارای ظرفیت معادل هستند، چه چیزی از ساختار های غیر رسمی میتوان انتظار داشت؟ شما رسانه های ایرانی را ببینید، چند متخصص افغان را دعوت میکنند. این در حالیست که رسانه های فارسی دری پُر از متخصصین ایرانی هستند که من مخالف نیستم و چشم بدبین و حسود کور! این بهترین فرهنگ است و ما از متخصصین ایرانی بسیار میآموزیم. و اما آیا این فرهنگ دو جانبه و متقابل است؟ پاسخ روشن است. یک «نه» بزرگ! به وضاحت که این فرهنگ یکجانبه است و ناشی از کهتربینی رسانه های فارسیزبان ایرانی نسبت به متخصصین، پژوهشگران و تحلیلگران افغان است. من متیقن هستم که متخصصین و تحلیلگران ما عالمی از ناگفته ها برای مخاطبین ایرانی دارند. اما ارادهی برای دعوت شان وجود ندارد. چون از آن «تر» ها کم دارند.
نکته اخیر در بیوجدانی یک تعداد سیاستمداران مزدور ما است که از همین جمهوری اسلامی پول دریافت میکنند تا فجایعشان را در افغانستان توجیه کنند. این سیاستمداران پستفطرت و سُستعنصر حتی برای شکستن گردن یک کودک نیز توجیهات مذهبی، فرهنگی و حتی سیاسی درمییابند و چهره های ذلیل خود را در زیر پوشش همسایگی پنهان میکنند.
من دوستان بسیار فرهیخته و ارزشمندی میان ایرانیان عزیز دارم. میخواهم با صراحت بگویم که نکات بالایی را نمیخواهم بر همه عمومیت بخشم. اما واقعیت دردناک اینست که هممیهنان عزیز من در داخل و خارج از کشور مورد اهانت همین همسایگان ایرانی ما قرار گرفته اند که مشارکت فراوانی با هم داریم. یکی از این مشترکات که از دامن میهن من به جهان هدیه شده مولانا جلالالدین محمد بلخیست که میگوید.
بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
غرضها تیره سازد دوستی را
غرضها را چرا از خود نرانیم؟
قزاقستان نخستین کشور در منطقه است که گروه طالبان را از فهرست سازمانهای تروریستی بیرون کرد.
همزمان با این رئیس پارلمان تاجکستان گفته است که مدارس مذهبی در افغانستان 'جهادگران انتحاری را پرورش میدهند ".
در کشوری که بالاترین آمار زنکشی در جهان را دارد، یک زن به بلندترین مقام سیاسی رسیده
زندگی زنان در این کشور از خیلی جهات به افغانستان فعلی شباهت دارد.
حالا این تحول سیاسی چه پیامی برای زنان افغانستان دارد؟
بصیر آهنگ گزارش میدهد.
وزیر مخابرات ط-البان:
نجیب الله حقانی در صفحه فیسبوکش از تکمیل پالیسی تو��ف فعالیت شبکه مجازی فیسبوک در افغانستان خبر داده و افزوده است که در صورت نیاز تنها اداره های امنیتی اجازه استفاده آن را خواهند داشت .
طالبانیزم در کانادا؛ در برنامهی افطاری یک نهاد افغانها در کانادا اشتراک کردم، وضعیتی را دیدم که به فکر طالبان افغانستان افتادم.
در این برنامه میان زنان و مردان پرده زده بودند. من بهحیث یک خبرنگار خواستم صحنهی کوچک آن را نشر کنم.
افراد مسل�� یک باشنده "پنجشیر" را تیرباران کرده اند.
این جوان امیرحسین نام داشت و ساعت ۹ یکشنبه شب ۱۲ حمل در منطقه سرک دانش از مربوطات حصه سوم خیرخانه به قتل رسیده است.