در حالت عادیم معمولا پروژه های موازی دارم ولی وقتی ناراحتم یا استرس دارم تقریبا هیچ کاری نمیتونم بکنم نمیدونم اسم این مهارت چیه که تو اینجور مواقعی بتونی کارای دیگه اتو ول نکنی؟ مدیریت هیجاناته؟ کنترل فکره؟ 🤔
۴. تمرین «بدترین حالت + بازسازی»
نه فقط بپرس «بدترین حالت چیست؟»
سه سؤال اضافه کن:
اگر اتفاق افتاد، من چه منابعی دارم؟
قبلاً چه سختیهایی را رد کردم؟
کوچکترین قدم بعدی چیست؟
«حتی اگر افتاد، من توان مواجهه دارم.»
در حالت عادیم معمولا پروژه های موازی دارم ولی وقتی ناراحتم یا استرس دارم تقریبا هیچ کاری نمیتونم بکنم نمیدونم اسم این مهارت چیه که تو اینجور مواقعی بتونی کارای دیگه اتو ول نکنی؟ مدیریت هیجاناته؟ کنترل فکره؟ 🤔
همگی مـا، قرنهـاست که با لباسِ پرطمطراقِ تمدن، سعی کردهایم رویِ ریشههایمان بتن بریزیم...،
اما اصالـت، گیاهِ سرکشی است که راهش را از میانِ سخت تـریـن صخرههای فراموشی پیدا میکند.
نیاکـانِ مـا، آنهـایی که الفبایِ عشـق را در ژنهـایمـان کدگذاری کردهاند، هرگز در تاریکیِ خاک تمام نمیشوند،
آنهـا در تکتکِ تبسمهـا و اندوههـای مـا تکثیر مییابند و نبضشان در امتدادِ خـونِ مـا میتپد.
وقتی دختری در ملتهبترین و شادترین ثانیهی زندگیاش، سنگینیِ دلتنگیِ پدری را به دوش میکشد، کائنات نمیتواند بیتفاوت بماند.
اصلاً مهـم نیست نامش را افسانههایِ باستانی بگذاریم یا تصادفِ کورِ طبیعت...
حقیقتی که به آنجا، نبض می گیرد، فراتر از منطقِ خشکِ تقویمهـا و علم است.
آن پروانهای که آرام رویِ شانهی او مینشیند، تنها یک موجودِ بالدار نیست. .. تجسمِ فیزیکیِ یک آغـوشِ ناتمام است.
یک بوسهی دیرهنگام از جهانی دیگر، که آمده تا بگوید؛
« مـن اینجایم، در حوالیِ بغضِ تـو، درست رویِ همان شانههایی که میلرزد»
این همان لحظهای است که اشکهـا، نه از سرِ فقدان، بلکه از سرِ لمسِ حضورِ پـدر یا..، سرازیر میشوند.
آدمـی. . .
اگـر اصالـتِ دوستداشتن را در روانش صیقل داده باشد،
اگـر عشـق را نه به عنوانِ یک غریزهی مصرفی، که به مثابهی یک میراثِ روانی درک کند، هیچ دیواری از جنسِ نیستی نمیتواند او را از ریشههایش جدا کند.
مـا نقطهی پایانِ گذشتگانمان نیستیم. ..
مـا ادامهی تپندهی آنهـا در هزارتویِ تکاملِ انسانیت هستیم.
رازِ غریبِ هستی دقیقا در همین تلاقیِ مهآلود پنهان است...
آنجا که مـرزِ میانِ زنـده بودن و جاودانگی، به باریکیِ بالهـایِ یک پروانه میشود.
شایـد مـا بازماندگانِ متکی به خودِ این سیاره نیستیم..
شایـد مـا تنها خوابِ روشنی هستیم که اجدادمان در بسترِ ابدیشان میبینند، و هر بار که در بیداریِ مـا اشکی از سرِ عشق میچکد، آنهـا در جهانی دیگر، آرام میخندنـد.
{ آدرین }