پارادوکس قشنگش اینجاست که شماها که توییتمو میخونید،حقیقی ترین دوستای ناشناخته ای هستید که فضای مجازی بهم داده.چون هیچ جا نمیتونم به اندازه اینجا خود واقعیمو نشون بدم و کمتر بترسم از ابراز خودم.
هربار که یه مشتری پرداختش کامل نمیشه و من دیر میفهمم،پرداخت میکنم که هم نیروی بدی بنظر نیام و هم مدیون کسی نباشم.باید بگم تو این مدت یه سال شاید ۳۱۰ دلار افتادم و واااقعا عصبی میشم.میتونستم با این پول کلی چیز بخرم
چندوقت پیش دیدم قرصایی که اوردم بعضیاش انقضاش گذشته،تو یه گروه ایرانی یکی آسنترا خواست،۷-۸ ورق بهش دادم.اما الان دارم حس میکنم که نکنه خودمم باز بهتره شروع کنم؟عمیقا گاهی حس میکنم نیاز به تراپی دارم و شاید کنارش دارو
هربارکه یه نفر میمیره ومجلس ختم میبینم وحشت میکنم ازروزی که ممکنه پدرمواز دست بدم ونمیدونم چی به سرمون میاد؟مامانم که مورد سرزنش همه قرار میگیرهکه تنهاش گذشته،منم که پاشدممهاجرتکردم،برادرمم که شیراز پیشش نیست.به خاطرشرایط خانوادگیمون خیلی پر حسرت و وحشتناک و عذاب آوره فکرش
نشستم با چت جی پی تی بحث روانشناسی میکنم که چرا من با دیدن غم و ویدیوی گریه یکی مثل عمو پورنگ که اصلا از نزدیک نمیشناسم و فن اونجوریشم نیستم دوست داشتم حواسم بهش بود و کنارش بودم و کمکش میکردم.بغلش میکردم یا چنین چیزی؟!!
شایدآدما ندونن وقتی نایس ومهربون برخورد میکنن،میتونه چقدر اثر گذار باشه.امروز یه چندتا مشتری ایرانی از ونکور داشتیم که باهم اومده بودن مونترال.داشتم میگفتم دوست دارم کار پیدا کنم و بیام.کلی بهم امید دادن و تشویقم کردن و گفتن بسپار به خدا.و واقعا حرفشون خیلی حسمو + کرد.
همه کشورا مسئولای ساختمون کلید واحدو دارن در میزنن جواب نمیدی مثل طویله درو باز میکنن میان تو؟یا کانادا و مونترال اینه؟یارو اومده شیر آب ما رو درست کرده،بعدش رفتم حموم مثل گاو در میزنن.دیدم یهو با صدای بلند میگن کسی هست اومدیم تعمیر!میگم لامصب من زیردوشم برید.حیف فرهنگ و مملکت ما
اینکه دخترمستقل وتنهایی باشم واز پس همه چیز بر بیام ویکی بیاد به زندگیم ملحق شه خیلی ایده آل و قشنگه.اما شایدانتظار بالاییه.گاهی یه جاهایی آدم حس میکنه نمیتونه تنهایی.سخته خیلی.اگه یکی بود باهم هزینه ها رو مدیریت میکردیم،سوسکا رو میکشت،جاهایی که نیاز داشتم منو میفهمید و میپذیرفت