@sonofmonad این متن من رو بیشتر یاد بحثهای عکاسی بین طرفداران عکسهای رنگی و سیاه و سفید انداخت. من همهی عمرم روی خوابهایم دقت کردم و هرگز چیزی به عنوان رویای رنگی و سیاه و سفید وجود نداره، حتما منظورتون چیز دیگهای هست. متن جالبی بود.
پارهای از جانِ ما در اسارت است.
هر کس که به خاطر فریادِ آزادی در بند است، پارهای از جانِ همهی آزادیخواهان است.
جانِ ما باید آزاد شود.
همهی زندانیان سیاسی، فارغ از گرایشها و باورهایشان، بدون تبعیض، بدون استثنا و بدون هیچ شرطی، باید آزاد شوند.
A part of our soul is in captivity.
Anyone imprisoned for raising their voice for freedom is a part of the soul of all freedom loving people.
Our soul must be set free.
All political prisoners, regardless of their beliefs or affiliations, must be released without discrimination, without exception, and without any conditions.
از دی ماه ۹۶ تا دی ماه ۴۰۴، از کوی دانشگاه تا «زن زندگی آزادی»، از کشتار ۹۸ تا کشتار میناب…
زخمِ ایران زخمِ همهی ماست، ایران خود ما هستیم.
چه سرکوبگرِ رژیم بزند چه حکومت خارجی، این کبودی به روح تمام وطندوستها مینشیند.
#جاوید_ایران
یکی از اصول بنیادین جمهوریت این است که نیروهای مسلح تحت فرمان و نظارتِ نهادهای منتخبِ مردم باشند، نه آنکه خود به قدرتی مستقل و فراتر از ارادهی ملت تبدیل شوند، که در این صورت «جمهوری» تنها نامی فریبنده برای پنهان کردنِ یک دیکتاتوری است.
"جهانی که با خون امضا میشود" #رشتو
هیچ قدرتی (نه مقدس، نه فاسد) خودخواسته محو نمیشود. قدرت اگر رها شود میمیرد و هر آنچه میمیرد پیشتر قربانی می طلبد. شوپنهاور این را ارادهی کور نامید. گنوسی ها نام دقیق تری داشتند به نام نظام دمیورجی. نظامی که نه با عدالت زنده است نه با حقیقت بلکه با جریان مداوم انرژی رنج!
تولد، اولین قرارداد خونین است. پیش از آنکه خیابانی باشد، پیش از آنکه شعاری شکل بگیرد، پیش از آنکه گلوله ای شلیک شود، اولین تله بسته شده است یعنی "تولد". تولد یعنی فشرده شدن آگاهی در گوشت و زمانمند شدن نور و واگذاری بدن به سیستمی که از فرسایش تغذیه میکند. آنتی ناتالیسم در گنوسی نه نفی زندگی بلکه ردِ امضای این قرارداد اولیه است.
تله ی دوم وعدهی رستگاری زمینی است. هر دوره ای شاهزاده ی خودش را دارد. نه لزوماً با تاج بلکه با وعده. وعده ها همیشه تمیزند اما قربانگاه ها همیشه کثیف. سیستم یا نظام دمیورجی (فارغ از نام و پرچم) برای ادامه ی حیات به دو چیز نیاز دارد! بدن های جوان و باور های خام. وقتی بدن های ناآگاه وارد میدان میشوند دیگر فرقی نمیکند کدام جناح شلیک کند. سیستم برنده است. این همان جادوی سیاه مدرن است که نه با دایره و خنجر بلکه با روایت و هیجان و تحریک میل به قهرمان بودن کار میکند.
خون به مثابه انرژی است و این نه اسطوره و نه توهم است. گنوسیسم هرگز خون را تقدیس نکرد اما همیشه میدانست رنجِ فشرده شده، سوخت این سیستم است. خون ریخته شده و گریه ی مادران و سوگِ حل نشده و خشم بلعیده شده همه به یک چیز تبدیل میشوند: انرژی تثبیت کننده ی نظم موجود. بهمین دلیل است که بعد از کشتار، آزادی نمی آید. بعد از قربانی، عدالت نمی��� نشیند و بعد از خون، فقط کنترل فشرده تر میشود. این قانونِ اراده است، نه سیاست.
خطای مرگبار انسان قهرمان سازی از ناآگاهی است. شوپنهاور میگفت: "اراده، فرد را قربانی میکند تا نوع بماند." گنوسی میگوید: "سیستم فرد را میسوزاند تا توهم تغییر زنده بماند." هیچ نظام ناظری وظیفه ندارد بدن ناآگاه را از قربانگاه جمع کند چون اگر بدن ها نیایند نمایش فرو میریزد و اینجاست که حقیقت تلخ آشکار میشود که بسیاری نه کشته شدند تا جهان بهتر شود بلکه تا نظم کهنه دوام بیاورد. این سرزنش قربانی نیست، این افشای مکانیسم است.
در جهانی که تولد ورودی زندان است و سیاست مدیریت کشتار نمادین و رنج واحد انرژی، نجات نه در شورش کور است نه در امید واهی نه در تکرار چرخه. نجات در نیاوردن قربانی تازه است، در ایستادن پیش از بدن و پیش از هیجان و پیش از خون. سیستم به تولد به جوانِ خام به خونِ تازه و به روایتِ قهرمانی نیاز دارد اما به روح بیدار نه! و آنکه این را بفهمد نه منفعل است نه خائن بلکه قطع ک��ندهی زنجیره ی جادوی سیاه است. بی سر و صدا، بی قهرمان و بی قربانی.
#پایان
تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم…
نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم.
اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛
انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند.
ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛
نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ.
میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛
شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده.
او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید.
با «ترفند».
و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد.
ضحاک در آغاز، پرهیزگار است.
نمازخوان است.
زاهد است.
اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛
نه با شاخ و دم،
بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق.
برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند.
پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز.
و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست.
قدرت هم همینطور است؛
اول فقط «طعمش» را میچشانی،
بعد دیگر نمیشود نگهش داشت.
ضحاک ذوقزده، آشپز را صدا میزند:
«چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟»
و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید:
«فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.»
چه پاداش ارزانی…
و چه بهای گرانی.
فردای آن روز، شانهها زخم میشوند.
زخمها دهان باز میکنند
و از دلِ بدنِ شاه،
دو مار سیاه بیرون میخزند.
تاریک، گرسنه، بیرحم.
نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری.
مارها آرام نمیگیرند.
میل دارند به مغز.
نه هر گوشتی؛
مغز.
جای فکر.
جای فهم.
جای اع��راض.
باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»:
«نگران نباش شاه!
راهش ساده است.
هر روز، دو جوان ایرانی.
مغزشان را بده به مارها،
تا مغز خودت سالم بماند.»
و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود:
قرعه میکشند.
بیطرفانه.
منصفانه.
امروز نوبتِ کیست؟
هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد.
همه میگویند:
«از این ستون به آن ستون فرج است…»
اما ستونها زیاد نیستند.
و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد.
سالانه بیش از هفتصد مغز جوان
خرجِ حفظِ مغز شاه میشود.
در آشپزخانهی دربار،
دو نفر به نام ارمایل و گرمایل
وجدانشان قلقلک میگیرد.
نه آنقدر که همهچ��ز را بههم بزنند،
نه آنقدر که ساکت بمانند.
تصمیمی «میاندارانه» میگیرند:
هر روز، فقط یک جوان قربانی شود.
مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند.
مارها متوجه نشوند.
و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند.
اصلاحات موفق است!
مارها راضیاند.
آشپزها خوشحالاند.
و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند…
جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند:
«فرار کن.
برنگرد.
آفتابی نشو.»
و اینگونه است که
فرارِ مغزها
در شاهنامه ثبت میشود.
تا اینکه نوبت میرسد به کاوه.
کاوه آهنگر.
مردی که هفده پسرش
خوراکِ همان مارها شدهاند.
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
ضحاک تصمیم میگیرد
از مردم امضا بگیرد
که «من پادشاهی دادگرم».
صفها تشکیل میشود.
امضا پشت امضا.
سالها تکرار.
اما کاوه
نه صف میایستد
نه امضا میکند.
طومار را پاره میکند.
فریاد میزند:
«تو بیدادگری!»
و همین فریاد،
حکومت را میلرزاند.
کاوه پیشبند چرمیاش را
بر سر نیزه میکند.
درفشی از دل کار و رنج.
درفش کاویانی.
جوانها یکییکی میپیوندند.
قیام آغاز میشود.
و من،
کتاب را میبندم
و با خودم میگویم:
فردوسی فقط شاعر نبود.
او حافظهی تاریخی ما بود.
و اسطوره،
وقتی زنده است
که هنوز «جواب بدهد».
نداریم چاره مگر کاوگی
نخواهیم جان جز به آزادگی
تشخیص با خودت است…
بهزاد دماوندی
هر یک نفری که به زمین افتاد شوق ما هم با او رفت، هر یک نفری که اسیر شد شادی ما هم با او اسیر شد.
اما امیدمان هنوز زنده است و برای ایران و آزادی، آخرین نفسهایمان را هم میدهیم.
جمهوری اسلامی در حال سقوط است. نیازی به مداخله خارجی نیست. نیازی به رضا پهلوی نبوده و نیست، ولی حضور او در ایران ضروری است، زیرا باید در جایگاه متهم در دادگاهی صالح برای شرکت در قتل دههاهزار تن از جوانان میهن محاکمه شود. به زودی زود...
پیروزی بر همه مبارک باد!
#Toomaj_Salehi
روانکاو آلمانی، کارل گوستاو یونگ در کتاب سرخ می گوید:
«تنها یک راه وجود دارد، و آن راهِ توست؛
تنها یک رستگاری وجود دارد، و آن رستگاری توست.
پس چرا در جستجوی یاری هستی؟
آیا باور داری که یاری از بیرون خواهد آمد؟
مقایسه نکن، اندازهگیری نکن.
هیچ راه دیگری شبیه راهِ تو نیست.»
کاملا واضح بوده که منظورِ یونگ از گفتنِ این جملات، تأکید بر تنهایی بنیادینِ انسان در مسیرِ معناست.
بدین معن�� که هیچ نسخهی آمادهای برای زندگی وجود ندارد. راهی که ما باید برویم، از پیش نوشته نشده و قابلِ قرضگرفتن از دیگران نیست. هر انسانی سرنوشتی یگانه دارد، زخمی یگانه و پرسشی که فقط خودش میتواند پاسخ آن را پیدا کند.
وقتی میگوید «چرا دنبالِ کمک میگردی؟»، انکارِ همدلی یا محبت نیست؛ اشاره به این بوده که نجاتِ عمیق، از بیرون نمیآید. هیچ آموزگاری، مذهب، رابطه یا ایدئولوژی نمیتواند جای مواجههی ما با خودمان را بگیرد. آن لحظهای که باید تصمیم بگیریم، تنها هستیم.
«مقایسه نکن، اندازهگیری نکن» یعنی خودمان را با مسیرِ دیگران نسنجیم. باهم سنجیدن، ما را از حقیقتِ درونیمان دور کرده و وادارمان میکند نقشی را زندگی کنیم که مالِ ما نیست.
و از دیدِ من جملهی آخر، تاریکترین بخشِ پیام است: هیچ راهی شبیه راهِ تو نیست، پس هیچکس واقعاً نمیتواند به جای ما آن را طی کند. این هم آزادی معنا داده و هم بارِ سنگینِ مسئولیت.
نجات و آرامش، چیزی نبوده که پیدا شود؛ چیزی است که باید ساخته شود، در سکوت، در تنهایی و با شجاعتِ نگاه کردن به درون.
این فیلم دیدنی نروژی بیش از آنکه یک اثر هنری باشد یک کلاس درس است با روایت چنین مضامینی: هیجانات پردازش نشده دوران کودکی، خانه و دلبستگی، نیروی درمانی هنر و ترومای بین نسلی؛ اینکه چگونه رنجهای حلنشدهی گذشته ناآگاهانه به نسلهای بعدی منتقل میشوند و روابط آنها را مختل میکنند.
این یک #فیلم نیست. یک تجربه بصری و شنیداری کمنظیره که مخاطب رو در غم داستانش غرق میکنه. قصهای که با پوست و گوشت و استخون، حس میشه.
عمیق، غریب، غمانگیز.
#پيشنهاد_فيلم#TRAINDREAMS