والا شاعرانه بخوام جمعش کنم باید بگم غالباً تو خوابهام کابوس میبینم و در بیداری رؤیا؛ مثلاً شب کابوسِ مرگ دیدم ولی دیروز چهرهی زیبا و خندانِ غفور آقای نانوای چشمسبز رو گندمی ولی لبْ غمگین با اون پسر خوشرو و زیبا و آسمونِ کبود رو دیدم و با امیررضا سیگار کشیدیم...
ما هی میرویم و هی میآییم، عقلمان هم که از کار افتاده، ولی اینجا باز بحث نقاشیهای بادپر مطرح است؛ پس ما هم چندتا چیز دیگر بگوییم مثلاً.
- یکی از چیزهای بد در نقاشیها این است که بنا به هر ترتیبی زن ستیزانه هست بعضی اوقات؛ مثلا یک دختر چون سبیل دارد و مویش فر است و دستش مو /-
ولی نمیبینید اینجا یارو میگوید نه من چنین تجربهای نداشتم؟ بله چون مشکل پول است! طبقهست! نه فرهنگ و ایده!
- نقاشیها از شکل و ساختار و خط تا رنگ و پیرنگ برای انزجار ساخته شدند، اما واقعاً هم تبلور زندهگی ایرانیاند! ایرانی و هندی که از سوسیالیسم متنفرند، و به /-
که آخوندی زمانی میآید میگوید روزی یعقوب را شیرها روی درختی انداختند و یعقوب هم آنجا ماند تا زمانی عزیز روم شد؛ یکی آخرسر میگوید عزیز درخت که نبود، چاه بود، شیر هم نبود بل گرگ بود که هیچکدام واقعی نبودند بلکه برادرانش بودند، یعقوب هم نبود یوسف بود، روم هم که نه بل مصر بود.
حالا بعضیها اتفاق میافته اشکال ندارد شاید بنده خدا اشتباه کرده، مهم هم نیست ولی یاد ی ماجرایی افتادم که شاید شنیدید ولی برای من خیلی، و همچنان، خندهداره: میگه درخت نیست، چاهه، شیر نیست گرگه، اونام نبودن داداشاش بودن، یعقوب هم نیست یوسفه! حالا اگر درست یادم باشم چنین است /-
نقاشیهای مهرنوش پارسیپور نه روایتی صادقانه از زیست دهه ۶۰، بلکه بازنمایی مبتنی بر «خود-شرقشناسی»است. در نگاه اول، گمان آنداست که اطلاعاتدهنده بومی روایتگر است اما مسخ سوژه بومی به هیولایی شاخدار و زشتیانگاری آگاهانه برای چیزی است برای خوشایند نگاه اروپامحور.
اما وجهی خندهدار؛ مثلاً چپ و مسلمان و فلان در ۵۷ بنا بود نظامِ سکسوالیته را بر اندازند و ریزند و بسا شاید همین هم یکی از دلایلِ مطلوب شدنشان برای فوکو (صرفاً جهت خنده) منتها یکی دو صباح که گذشت فهمیدند نهخیر! نمیشود که دختر باشد ولی باری سکسوال تداعی نکند؛ همهچیز فرو میریزد
یک نکتهی دمدستیِ آخر: شاید مغفول مانده که ترس از اقتدار و مرجعیت جامعه، و ادعای همهفهمیِ آن یک صورت است و ربطی به محتوا ندارد، یعنی هر اتفاقی بیافتد باز این صورت فینفسه مشکلزاست ولو دقیقاً، برای مثال، مخالف این نگاره رخ دهد از حیث محتوایی.
از کارهای مهرنوش بادپر.
"این آثار از تاریکترین روزهای زندگیام یعنی دوران کودکی نشئت گرفته است که فکر میکنم بین افراد دههی شصت در ایران این تجربه مشترک باشد."
در یک توضیحی مختصر، در نظر این کمترین لااقل، مشکل آثار گروتسک این است که خشم ندارند؛ گروتسک بیآنکه خشم و انتقام را تقدیس کند، یک عذاب وجدان درونیست و در راستای خواستهی آخوندِ هندو و کشیشِ مانوی!
@PayaamS جناب فکر نکنم کسانی که در دههای که میگویید نوستالژیبازی میکردند با کسانی که امروزه گذشته را دشنام میدهند و هر دوی اینها با نقاش این آثار اصلاً یکی باشند و در یک آجندا. اینکه هرکس جزء خود را «یکی» بدانید کمی ناجالب است
اول گفتن مفاهیم منعکسه در نقاشیهای مهرنوش بادپور اساسا کذب محضه، بعد گفتن اگزجره است، حال میگن هنری نیست، فردام میگن کپیه و ارزش نداره، پسفردام لابد حافظه تاریخی فیلم سرودخوانیش در گروه سرود دبستان امام نقی مهرشهر رو پخش میکنه بعنوان سند مزدوریت!
چون بالاخره سیبیل و سینهی یک دختر نوجوان را وسط نقاشی به سوژه بدل کردن واقعاً چیزی نیست که بشود گفت گروتسک و نمود وضعیت است چون بالاخره بخواهیم نخواهیم آن حالت خجل را ایجاب میکند. البته هرچه باشد، نقاشیها در نفس خود شاهکارند و از سر مخالفاناش زیادی.
اصلاً نکته این است که خانم بادپر واقعاً به یک صورتی آثار شاهکاری کشیدند، و اتفاقاً کاملاً هم از حقیقت بهرهمندند، منتهای امر یک اثر گروتسک وقتی دست مخاطباش برسد میتواند چیز دیگری باشد. برای مثال؛ در این آثار بادپر که اتفاقاً داره معروف میشه، بافت رنگی فضای عمداً چینش شدهی /-
نقاش، عکاس نیست؛ بنابراین نمیتواند بهسان یک عکاس ادعا کند لحظهای از واقعیت را تسخیر کردم بعد نشان شما میدهم؛ نقاشی هم بنا نیست اصلاً عین واقعیت باشد بنابراین نگاه خود مؤلف به اسانسهای بیرونیست. مشکل کهجاست؟ مشکل مثلاً در این آثار این است که ما میفهمیم به چه مینگریم /-
این آثار کجا باید باشد؟ در واقع هیچجا، فقط اینکه از قالب و مدیوم نقاشی عدول میکند، دل آدم را میزند، یعنی اینکه تیزی خود را از دست میدهد و شاید چه بسا برخلاف مقصودِ نگارنده هم اثر بگذارد؛ مثلاً حالا از این فضا، مخاطب فکر کند لابد سفید مفید آمریکایی خوب است! چهرا؟ /-
نقاش، عکاس نیست؛ بنابراین نمیتواند بهسان یک عکاس ادعا کند لحظهای از واقعیت را تسخیر کردم بعد نشان شما میدهم؛ نقاشی هم بنا نیست اصلاً عین واقعیت باشد بنابراین نگاه خود مؤلف به اسانسهای بیرونیست. مشکل کهجاست؟ مشکل مثلاً در این آثار این است که ما میفهمیم به چه مینگریم /-
اما این شهر هم کم مقصر نبود؛ این آسْمان زوالپذیر، جنبشِ ریزِ همیشهگیِ درختهای بلند-قد در هر ظهر کوتاه گرمِ تابستانی! این شهر بود که به من این حس را داد که یک درختی و یا سنگِ غالباً خاکی میانِ چیزها استم
چیزِ نفرتبرانگیزی هست در من؛ دروغگویم اما بعضی وقتها به شکلی شاید ناآشنا! من دیگر ذوقی ندارم؛ خیلی سعی کردم این سالها خودم را با ذوق نشان دهم، ولی دیگر هیچ ذوقی ندارم. تا همین یک سال پیش حداقل اروتیکا و سیگار و عیش روزانه ذوق بود برایم، دیگر آن هم نیست. تقصیر کسی هم نیست /-