@FSeifikaran@sepehra بقیه موارد رو نمی دونم اما اون نایک برعکس اشتباهه. برند لباس فوتبالیستای ایران مجید هست و اومنم یه m هست که سعی شده مثل علامت نایک وارونه باشه. اگه ادعاتون برند لباس هست اشتباه کردید
@behrang_sohrabi شنیده بودم درست این ضرب المثل «باج به شغا د» دادن هست و اینکه شغاد برادر رستم بوده که از پهلوون بودن رستم برای باج گیری از مردم استفاده میکرده. اگر صحیح نیست لطفا من را اصلاح کنید.
تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم…
نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم.
اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛
انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند.
ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛
نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ.
میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛
شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده.
او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید.
با «ترفند».
و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد.
ضحاک در آغاز، پرهیزگار است.
نمازخوان است.
زاهد است.
اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛
نه با شاخ و دم،
بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق.
برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند.
پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز.
و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست.
قدرت هم همینطور است؛
اول فقط «طعمش» را میچشانی،
بعد دیگر نمیشود نگهش داشت.
ضحاک ذوقزده، آشپز را صدا میزند:
«چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟»
و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید:
«فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.»
چه پاداش ارزانی…
و چه بهای گرانی.
فردای آن روز، شانهها زخم میشوند.
زخمها دهان باز میکنند
و از دلِ بدنِ شاه،
دو مار سیاه بیرون میخزند.
تاریک، گرسنه، بیرحم.
نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری.
مارها آرام نمیگیرند.
میل دارند به مغز.
نه هر گوشتی؛
مغز.
جای فکر.
جای فهم.
جای اعتراض.
باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»:
«نگران نباش شاه!
راهش ساده است.
هر روز، دو جوان ایرانی.
مغزشان را بده به مارها،
تا مغز خودت سالم بماند.»
و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود:
قرعه میکشند.
بیطرفانه.
منصفانه.
امروز نوبتِ کیست؟
هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد.
همه میگویند:
«از این ستون به آن ستون فرج است…»
اما ستونها زیاد نیستند.
و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد.
سالانه بیش از هفتصد مغز جوان
خرجِ حفظِ مغز شاه میشود.
در آشپزخانهی دربار،
دو نفر به نام ارمایل و گرمایل
وجدانشان قلقلک میگیرد.
نه آنقدر که همهچیز را بههم بزنند،
نه آنقدر که ساکت بمانند.
تصمیمی «میاندارانه» میگیرند:
هر روز، فقط یک جوان قربانی شود.
مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند.
مارها متوجه نشوند.
و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند.
اصلاحات موفق است!
مارها راضیاند.
آشپزها خوشحالاند.
و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند…
جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند:
«فرار کن.
برنگرد.
آفتابی نشو.»
و اینگونه است که
فرارِ مغزها
در شاهنامه ثبت میشود.
تا اینکه نوبت میرسد به کاوه.
کاوه آهنگر.
مردی که هفده پسرش
خوراکِ همان مارها شدهاند.
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
ضحاک تصمیم میگیرد
از مردم امضا بگیرد
که «من پادشاهی دادگرم».
صفها تشکیل میشود.
امضا پشت امضا.
سالها تکرار.
اما کاوه
نه صف میایستد
نه امضا میکند.
طومار را پاره میکند.
فریاد میزند:
«تو بیدادگری!»
و همین فریاد،
حکومت را میلرزاند.
کاوه پیشبند چرمیاش را
بر سر نیزه میکند.
درفشی از دل کار و رنج.
درفش کاویانی.
جوانها یکییکی میپیوندند.
قیام آغاز میشود.
و من،
کتاب را میبندم
و با خودم میگویم:
فردوسی فقط شاعر نبود.
او حافظهی تاریخی ما بود.
و اسطوره،
وقتی زنده است
که هنوز «جواب بدهد».
نداریم چاره مگر کاوگی
نخواهیم جان جز به آزادگی
تشخیص با خودت است…
بهزاد دماوندی
@monaborzouei@MoghamArt من عاشقانه ترین و غمگین ترین تفسیری که از این شعر شما داشتم غم دلتنگی مادر یا پدری از دوری پسرش بود . وقتی قطار از ایستگاه خارج میشه، یا ناله بوق کشتی بلند میشه، یا هواپیمایی که داره اوج میگیره.
چه نیاز غم انگیزی
خیلی می خوام بدنم درست فهمیدم یا نه.
@amirhoseein78 بابا بعد از گرفتن دیپلم با یه حساب ۱۵۰۰۰ دلاری پذیرش برای دانشگاه میگیره آمریکا، به خاطر پدر مادرش نمیره با همون پول یه کارخونه سنگ میزنه اینجا. تا ۲ سال دانشگاه هر ترم دعوت نامه رو تمدید میکرده و اون نرفته.
هنوز پاسپورتو داره و اون ویزا توشه. اینو بزرگترین اشتباه عمرش میدونه
@amirhoseein78 دوستم تعریف میکرد وقتی مامانش اونو بعد یکسال و هشت ماه از داداش بزرگترش باردار میشه. بابا بزرگش (پدر زن) از دست باباش کفری میشه، باباش جیم میزنه میره آلمان تا ۱ ماه از ترس پدر زنش بر نمی گرده تا حاجی رو آرومش میکنن.
این سریال تاسیان تموم شد و به جرعت و قطعیت میشه گفت که این سریال ، اولین سریال در تمام تاریخ سینمای ایرانه که ذات کثیف و نکبت و آشغال چپ ایرانی رو به نمایش گذاشته ، این سریال بسیار رُک و عریان و بدون پرده پوشی ، اخلاقیات و شرافت در میان چپهای ایران ، خصوصاً چپ تحصیل کرده و دانشگاهی به تصویر کشیده .