دیشب ساعت ۳ و صدای رعد و برق.
گوشهام رو تیز کردم، آماده باش توی رختخواب.
هیچ وقت فکر نمیکردم صدای رعد و برق تداعیگر صدای جنگنده و انفجار باشه.
(دایم فکر میکنم بچهها چه تاثیری از جنگ میگیرند؟! بچههای ایران، اوکراین، غزه، سوریه و هر جایی که به هر دلیل جنگی رخ داده)
ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغها از اولین کتابهایی بودن که در بچگی خوندم. با خودم فکر کردم اگر بهرنگی در اوج جوانی و شکوفایی نمرده بود حتما کتابهای بیشتری نوشته بود و ادبیات فارسی و کودکان غنیتر شده بود./
دیشب یه خواب سرتاسر جنگی دیدم.
اولش دیدم کوچه قدیمی که خونه خالهام اون جا بود با خاک یکسان شده بود. مثل تصاویر غزه و رسالت. بعد ستونهای دود رو از فاصله خیلی دور دیدم. اومدم داخل یه ساختمون و پشت شیشه دیدم که چند تا هواپیما دارن نزدیک میشن، یهو انفجار شد./
آخرین چت من در روز نهم اسفند ۱۴۰۴.
برای خودم خیلی نمادینه، در ابتدای روز از اضطراب جنگ حرف زدم و ۳۴ دقیقه بعد، صدای ۴ انفجار در نزدیکی محل کارم و بعد هم باقی ماجرا.