اینکه تقصیر جنگ را به گردن مردم بیندازید همانقدر ترحمبرانگیز میشوید که تحریم کشور را به مردم نسبت دهید.
اگر جرات حرف زدن ندارید ساکت باشید و اگر دلتان برای جریان یا گروه خاصی میتپد صریح باشید و برای خوشایند آنها بیخودی به پر و پای مردم مستاصل نپیچید.
«من که میدونم زنده نیست... ولی حداقل استخونشو میخوام... از مادرای شهدای جنگ میخوام صدای منو بشنون... منم یه مادرم... اونا حداقل یه پلاکشو میارن...»
اینها جملات مادر سعید زینالی است. سعید در ۱۸ تیر ۷۸ و در جریان حمله به کوی دانشگاه، توسط ج.ا ناپدیدسازی قهری شد.
درخت، ناگهان از وسط نصف شد افتاد چند قدم جلوتر از ما. ولی آن دختر نوجوان فقط یک قدم با سقوط درخت فاصله داشت؛ گام برداشت و درخت، بیدلیل از کمر نصف شد و افتاد پشت سرش. افتاد بر پیادهرو و ریل قطار شهری. من کالسکه به دست، هاج و واج رو به دختر و بعد به مهدیه همزمان که «چی شد؟ چرا افتاد؟» و دختر بلافاصله گوشیاش را درآورده بود و عکس میگرفت و میخندید. چند نفری به تعجب از مغازهها بیرون آمدند و قطار رسید و ایستاد پسِ درخت مرده؛ رانندهاش گوشی به دست داشت گویا به رانندههای دیگر خبر میداد.
رفتم جلوتر از نزدیک. چیزی نبود. درخت، گویا ناگهان عمرش سر رسیده باشد، نمیدانم. ولی دختر تا دوستش برسد میخندید.
ما ولی هر دو به روشنان فکر میکردیم که چند قدم فقط...
«من مادر شهید رامین هستم، رامین حسینپناهی ... در ملاقات پرسیدم رامین جان چرا اینقدر ضعیف شدی، گفت: مادر چیزی نشده. دیدم جای سوزن روی لبهایش دیده میشه. باید همانجا میمردم، من نمُـردم و او مرد ... نه جنازه را به ما تحویل دادند و نه حتی به ما گفتند که رامین را کجا دفن کردهاند. سنندج، قروه، تهران، به همه جا مراجعه کردم و حالا هشت سال است که دنبال مزار پسرم میگردم»
«و خدا لعنت کند اُمتی که شما را کشتند و لعنت کند هر آنکس را که اسباب این ستم بنا نهاد،
و لعنت کند آنان را که از امرای ظلم و جور برای قتل شما تمکین و اطاعت کردند»
- از متن “زیارت عاشورا”
#IranMassacre
پرونده ۱۱،۷۴۴ مورد دیگر نیز در زمان تدوین گزارش در دست بررسی و فرآیند راستیآزمایی قرار داشته که هنوز نهایی نشدهاند. هرانا تاکید کرده است که ارقام ارائه شده در این گزارش حداقلهای تایید شده هستند و آمار واقعی میتواند بسیار بالاتر باشد.
یک نمونه: #وحید_لزر_منوچهری که هرانا چند روز قبل اطلاعاتش را دریافت کرده ولی هنوز در این لیست نیست.
نمایشگاه کوچکی را آغاز کردهام. نشانی کانال تلگرامی و سایت گمراد را میگذارم:
https://t.co/Mbp3FLCgUT
اولین تابلو در گمراد:
Buy Manifeste - Original Acrylic Painting (Unique Piece) on @Gumroad https://t.co/C1s7aFJnio
سرانجام جمهوری اسلامی توافق با آمریکا را پذیرفت. فقط ۱۰۸ روز بعد از کشته شدن دیکتاتور ایران، و همزمان با مراسم جشن تولد ۸۰ سالگی دونالد ترامپ!
جمهوری اسلامی بعد از چند دهه مذاکرات بیهوده، تعهدنامهای را امضا کرد که متن کامل آن را از ترس هوادارانش پنهان میکند. حکومتی که زبانِ آشنای مردمش را نفهمید سرانجام با تیغِ بیگانه رام شد. به قول حافظ شیراز:
به صوتِ بُلبُل و قُمری اگر نَنوشی مِی،
علاج کِی کُنَمَت؟ آخِر الدَوا اَلکِیْ [یعنی تیغ، آخرین داروست!]
این تسلیم، دستاوردِ یک چنگِ ناگزیر است و آغاز یک دومینو.
برای علاجِ یک نفرینِ ۴۷ ساله، حداقل ۴۷۰ روز باید صبوری کرد نه؟!
این توافق حتی اگر باز هم بالا و پایین شود یک واقعیت تغییر نخواهد کرد: «دوران پسادیکتاتور با مختصات جدیدش آغاز شده است». پس بدون توجه به یقهدرانیها و رجزها و شعارهای بازماندگانِ دیکتاتور و ورشکستگانِ سیاسیِ آویزانش، تمام تمرکزها باید بر استفاده از این فرصت برای بازسازی معیشتِ بر باد رفته و دادخواهیِ جانهای از دست رفته باشد. ایران باید برای رسیدن به پیروزیِ نهائیاش، نفس تازه بگیرد… «آنچه دائمیست زندگیست»!
شیرینیپزی یه حکمتی داره که وقتی سیاوش رو دیدی بپرس یه وقتی در بیست سالگی از خودم در کردم :)))
[چون میداند سیاوش را نمیبیند خودش میگوید]
من آشپز خوبی نبودهام هیچوقت، روزی به سرم زد در خانه شیرینی ابداع کنم با نان و خرما و روغن. چیز بدی نشد. حکمت این بود که همهی شیرینیپزها آشپزهای ناموفق بودند :))) و مثل همهی حکمتها لزومن حکم نیست و حقیقت نیست :)))
بیش از پنج ماه از کشتار ۱۸ و ۱۹ دیماه گذشته است. با وجود بازداشت و محاکمهٔ صدها نفر، هنوز هیچ حرکت مسلحانهٔ سازمانیافته و وابسته به خارج به اثبات نرسیده است. پس چرا آن زمان ۱۴ نواندیش دینی چنین روایتی را در بیانیهٔ خود مطرح کردند؟
پ.ن.: متن بیانیه و اسامی امضاکنندگان در کامنت.
بی بی عجب ناز بیسواد شاهنامه خوان
بی بی عجب ناز از مادربزرگان نادری بود که در طول سالهای روستاگردی ها دیدم به خوبی شاهنامه می خواند. رفته بودم روستای سواری از توابع شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویراحمد. به بچه ها کتاب دادم و قصه خواندم. نمی دانم چه شد که سر از خانه بی بی عجب ناز در آوردم. به نوه اش کتاب و مداد رنگی دادم. با خنده کودکانه ای گفت به منم کتاب و مداد رنگی بده گفت من سواد ندارم اما بلدم داستان شاهنامه بگم. با یک صدای سوزناک و آرامی شروع کرد به شاهنامه خواندن.گفت بیماری قلبی دارم نمی توانم صدام را بلند کنم.
صدای دلنشینی داشت. چندتا فیلم از ننه عجب ناز گرفتم و خداحافظی کردم.
فیلم های بی عجب ناز را در یوتیوپ و تلگرام و اینستاگرام به اشتراک گذاشتم. بازخورد زیادی گرفتم و مورد علاقه مخاطبان واقع شد.
ماه بعد که دوباره به روستاشون آمدم بعد از فعالیت با بچه ها دوباره رفتم پیش ننه عجب ناز.
گفت: مگه از شاهنامه خوانی من فیلم جایی گذاشتی؟ گفتم بله. گفت: یکی از نوه هام که شیراز است بهم زنگ زده فیلمت را دیدم چقدر خوب خوندی.
گفت: میشه دوباره از من فیلم بگیری. گفتم بله.
این بار با او در مورد زندگیش مصاحبه گرفتم از مادرش گفت که سرگذشت جالبی داشت.
در ادامه مفصل تر چند خاطره را به بی عجب ناز اختصاص خواهم داد. خصوصا در مورد این تصویر
@DumanBahrami1 @RaminYouCanDoIt @vaznacafe اگر صفحهآرایی در ایندیزاین انجام شده باشه، این مشکل پیش میآد؛ برای ما هم پیش اومد. نهایتن ویراستار روی نسخهی ایندیزاین، کتاب رو ویراستاری کرد.
آقا میگفت جوراب شلواری برو بخر بپوش. گفتم من یادمه سه سال پیش نمیشد بدون روسری بری رستوران ولی الان میشه. اگه اون موقع روسری سرم میکردم الان هنوز نمیتونستم راحت برم رستوران.
#زن_زندگی_آزادی
دوست هام همشون از پریروز هی دارن بهم مسیج میدن که دریا از خونه بیرون نری.
دریا الان اونجا وضعیت خوب نیست اینا وحشی ان بیرون نرو.
خب تا کی؟! تا چه زمانی؟؟
چقدر بیرون نریم؟ آخرش چی میشه؟
من بعنوان یک دختر افغانستانی نتونم تو کشور خودم ازخونه بیرون برم چرا زنده ام پس؟!
#هرات