ظرفامو شستم، لباسهامو شستم و پهن کردم، گلها رو آب دادم، غذای گربه ها رو دادم، چندتا دبه آب کردم، میرم بخوابم، امیدوارم فردا صبح که پا میشم متوجه بشم همه اینا یه کابوس تلخ بوده.
پشت پنجره نشستم
تدی و کلویی رو بغل کردم و به تهران نگاه میکنم
اشکم بند نمیاد، چقدر این مردم مظلومن، چقدر این شهر بیگناه و بیدفاعه… چقدر زندگی نکردیم
چقدر ترسیدیم
چقدر مُردیم…
#جنگ