امروز یک ساعتی تو هوای تابستون دراز کشیدم واسه آفتاب گرفتن و جذب ویتامین. و حسم واقعا همین بود. گرمای تابستون انگار آدمو بغل میکنه، بادش آدمو نوازش میکنه، و برخلاف باد پاییز که دزده، تو تابستون هیچوقت نگران نیستی مریض بشی. نوستالژی هم که فراوون ...
من کلا پادکست پرسنم؛ اینکه یه چیزیو در حال انجام کارام گوش کنم. ویدیوکست رو نمیفهمم. مخصوصا ویدیوکستی که دو نفر خیلی معمولی نشستن با هم حرف میزنن و هیچ محتوای تصویری خاصی وجود نداره. بعد بعضیاشون همینو هم یه نسخه صوتی ازش نمیذارن آدم اونو گوش بده... و خب خیلی اشتباه میکنن.
دستنوشتههای پیدا شده از ۲-۳ سالگیم.
وقتی هنوز سواد نداشتم، انقدرررر دوس داشتم بتونم بنویسم که میرفتم اداشو درمیاوردم. دستخط بقیه رو میذاشتم جلوم و مینوشتم ...
بنظرم انتقادهای بیش از حد سختگیرانه و حملههای تند نسبت به هرکسی که از سینما میاد چهارتا تجربه تجسمیشو نمایش بده، و اینکه از طرف که کار اصلیش یه جا دیگهست توقع فتح قلههای بلند هنر میره، خیلی ریز و زیرپوستی از عقدهای بودن ماست.
از چیزهای کوچک
از درپوش شیشهای، شانه عسل، هفتتیر، از قرص آسپیرین
زیر شعله آتش، و پشت طعنهها و ریشخندها
از پیوندهای خانوادگی، روابط اجتماعی
همیشه چیزی باقی میماند
کارلوس درموند ده آندره
از هرچیزی کمی باقی میماند
کمی از روشنایی
درون کلاه باقی میماند
در چشمهای آدم بدطینت
کمی مهربانی باقی میماند
از پل بمباران شده
از دو تیغه علف
از بسته خالی سیگار
پس از هرچیزی، کمی باقی میماند /