@1vl_tweet عجب. چیزی که نوشتید حتی از جمله احمقانهی «n٪ زنا بدند» هم به مراتب بدتره چون زنا رو فاقد هویت مستقل فرض میگیره که حتی خودخواسته بتونند بد باشند.
ذهنیت پشت این جملهی شما با ذهنیت پشت اون روایت مذهبی «زن از دندهی چپ مرد درست شده» تفاوتی نداره. هردو بیگانه از درک «فردیت».
بخشی از اعترافات یکی از بازجوها، که در جلسهای که میخواسته حکم ترور بگیره درباره کانون نویسندگان به وزیر اطلاعات وقت چنین گزارش میکنه:
«میگویند نویسنده نباید در هیچ چارچوبی قرار گیرد، ... . آزادی بیحصر میخواهند.» ص۳۸.
واقعا هم چه جرمی بالاتر از «آزادی بیحصر»؟
«اگر قرار بود بکشی، حاضری کارون را چاقو بزنی»
چهل روز قبل از سلاخی شاعر و کارون ۹ سالهاش، یک ماشین با چند سرنشین در چهارراه “باغ ملی” جلوی حمید حاجیزاده را میگیرد و میگویند بیشتر از حد مجاز حرف میزند و تهدیدش میکنند:
«پایت را روی دم شیر میگذاری، نابودت میکنیم»
شاید هیچکس به اندازهی خود آقای معلم، حرف آن حرامیان را جدی نگرفت.
برخی کتابها و نوشتههایش را شبانه از خانه خارج کرد و بیآنکه بیش از این چیزی به همسرش بگوید، دل نگران نشست.
دل نگران بود، اما نه برای خودش!
بیش از خودش برای پسرانش؛ ارس، اروند، کارون.
و حتی بیش از آنها، برای ایران!
برای وطنش!
بیسبب نبود که سروده بود:
«مسوزان وطنم را»
و سوزاندند گماشتگانِ بُت اعظم سینهی شاعر را،
و کارد آجین کردند حرامیان بدنِ کارون ۹ سالهاش را،
و کُشتند روح بازماندگانش را و به صلیب رنج کشیدند عشقش را به فرهنگ ایران،
۲۸ سال پیش، شاعر را پیش ِچشم پسرکاش چنان تکهتکه کردند، که امروز آرزوی ارس و اروند این است که کاش، اول پدر را کشته باشند، مبادا پیکر کارون را به چشم دیده باشد!
این داستان حمید حاجیزاده، شاعر این خاک نیست،
نه حتی داستان کارون ۹ ساله و همسر و پسران هزار تکهاش،
این داستان خود ِایران است که برایش سروده بود:
ایرانِ من، ای عشقِ من، ای زندگیِ من
خواهم که بدوزی تو به راهت کفنم را /۱
@hadizxo@mojdava@poooooriya به اشتراک گذاشتن لینک یه پروژهی open source روی گیتهاب که حتی مال اون شرکتی که مصاحبه کردند باهاش هم نبوده اجازه نمیخواد که.