من اولین فراخوان خود را امروز با شما در میان میگذارم و از شما دعوت میکنم که این پنجشنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دیماه، همزمان سر ساعت ۸ شب، همگی چه در خیابانها یا حتی از منازل خودتان شروع به سردادن شعار کنید. درنتیجه بازخورد این حرکت، من فراخوانهای بعدی را به شما اعلام خواهم کرد.
آقای توماج گویا نمیدونه که متاسفانه اگاهی و خوندن کتاب شکم من و شما و بچه هامون رو سیر نمیکنه،خرج زندگیمون رو نمیده،و نهایتا در رشد فردیمون شاید موثر باشه اما وقتی در جایی زندگی کنی که حکومت به فکر مردمش نیست و ساز و کاری هم برای گرفتن حق مردم وجود نداره نهایتا یک ادم آگاه ولی گرسنه میتونی باشی.درسته که آگاهی خوبه ولی در جاییکه به درد بخوره.وقتی واسه نون بری کتاباتو بفروشی و اخوندهای احمقی هم وجود داشته باشن که مث دیوونه ها هی به کشورهای دور و بر لگد بندازن وضعیت همین میشه.تحریم هم برای این وجود داره جلوی حکومتهای دیوونه رو بگیرن که به جز مردم خودشون مردم جاهای دیگه دنیا رم بدبخت نکنن.نهایتا هم خاورمیانه کلا به درد زندگی و اگاهی نمیخوره حالا خوشتون بیاد یا بدتون بیاد دیوونه زیاد وجود داره تو اون منطقه اگه میخواهید کتاب بخونید و اگاه بشین و همزمان زندگی هم بکنید باید خارج شید ازاونجا.
یک اینکه تحریم یک ابزار سیاسی با هزینه و فایده است، نه یک امر اخلاقی. کسی که تحریم رو به کل بد معرفی میکنه، دیگه تحلیل نمیکنه؛ داره موضع میگیره.
هر جنبش تودهای رو هم میشه با معیار قرار دادن میزان آگاه بودن توده؛ به سادگی رد کرد چون اینجا تعریف آگاهی تو جیب خود گوینده است. این بچه مزلف داره میگه کسی که گرسنه است، کسی که زیر فشار زندگی له شده؛ حق نداره اعتراض کنه چون هنوز آگاه نشده. حالا بپرسی این آگاهی کجا به دست میاد، آدرس یه کتابخونه تو یه قحبهآباد رو میده که کلیدش دست ضابط پروندشه.
یک چیزی وجود داره به اسم اعتبار قرضی. یعنی طرف برای نظر چرت شخصی آویزون میشه به اون سرمایه اخلاقی که حالا از زندان یا هرچی به دست آورده. و کل این پروسه هم رو این پیش فرض قرار داره که تجربه شخصی منِ زندانی مصون از نقد هستش. زندان رو به عنوان اعتبارنامه حرفش استفاده میکنه در صورتی که رابطهای بین اینکه زندان رفته پس تحلیلش درسته، وجود نداره و میشه خلافش رو ثابت کرد.
کار این دستپرودهی واجا زر ورق پیچ کردن پروپاگاندا است. یک خط امنیتی که معترض جان با لب رسیده رو با برچسب بیسواد و شورش گرسنگان میخواد از اعتبار بندازه.
@alireza___dabir خب چرا نمیری لبنان اقامت بگیری،چرا رفته بودی امریکا،چرا موندی ایران؟!اها هیچ جا اب و نون خوب و راحت در نمیاد پول مفتی نمیدن به یاوه گویی مثل تو یادم نبود.
خاک تو سرتون یه فکری به حال وضع معیشت وکار مردم کنین به جا این مزخرفات واقعا که احمقید و ایران رو با حماقت خودتون به سیاهچاله های تاریک میبرید اخر سر.
منوچهر متکی، نماینده مجلس، خواستار صدور حکم اعدام برای دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو از سوی رییس قوه قضاییه جمهوری اسلامی شد و با اشاره به فتوای روحالله خمینی علیه سلمان رشدی پیشنهاد کرد اجرای این حکم به مسلمانان جهان واگذار شود
@araghchi خاک تو سرت عراقچی گه تو اون قیافه ات هی ادم دو روز میاد حرف نزنه دیگه شما اراذل و اوباش جمهوری اسلامی ولی نمیذارین با این حماقتاتون.فردا دوباره اومدن نصف دیگه تونم کشتن نگین چراها.
@Ahmad19101404@KhalilOghab ما که نسبتی با این عزیزان نداریم قلبمون هر بار با دیدن این سالنها هزار تیکه میشه خونواده ها چه عذابی کشیدن که باید می رفتن و دونه دونه می گشتن عزیزشونو پیدا کنن.بعد یه جوری رفتار می کنه جمهوری اسلامی خر انگار که هیچ اتفاقی قبل از جنگ نیفتاده بوده خاک تو سرای عوضی.
اینجا کهریزک
بدنبال احمد بلندقامتم
ما رو مجبور کردن خودمون دنبالشون بگردیم
دنبال بچه هایی که بهشون تیر جنگی زده بودند و بعدش انداخته بودنشون توی کیسه های مشکی
بین اون همه پیکر غرق در خون، یکییکی با دستای خودمون
به بعضیا میگفتند باید پزشک نمونه برداری پیدا کنید تا پیکر عزیزتونو پس بدیم
چی رو میخواید پاک کنید؟
جای خون پاک نمیشه
ننگ و نفرین بر جمهوری اسلامی
#احمد_خسروانی #ahmad_khosravani #IranMassacre
هزار پدر رانتی که اگه سرشو از ماتحت آخوند بکشه بیرون از گشنگی میمیره، میگه من روحمو سالهاست به شیطان فروختم!
ببین اسفند! برای گرفتن انتقام خون بچه هامون لازم باشه به شیطان هم متوسل میشم ولی قرشمال بدادا، مطمینی اگه باهام چشم تو چشم بشی، خایهٰ گفتن همین کلمه ها رو داری؟!
فعک نکنم!
#کلاغ_کون_دریده
Jan 19 in Iran, During an IRGC
attack on protesters,he helped
them escape!
He stood alone
The regime killed him.
He didn’t die running he gave
his life so others could live.
Never forget:
MOHAMMAD JABBARI ..
جاوید نام امیر پارسا اشکبوس ، ۲۲ ساله تک فرزند خانواده دانشجوى برتررشته ميكروبيولوژی ١٨ دى درميدان هفت حوض از بالاى مسجد باگلوله تك تيراندازهاى جمهورى اسلامى ازناحيه گردن كشته شد و دربهشت رضوان بومهن ارميده.
من و «مرجان»ی که هرگز او را ندیدم
من و مرجان ساتراپی در یک نقطه آغاز شدیم، اما در میانه راه به دو برداشت متفاوت از ایران، تاریخ معاصر و سیاست رسیدیم.
با این حال، این تفاوت مانع احترام من به استعداد و رنج تبعید او نمیشود. از همین رو، خبر درگذشتش مرا غمگین کرد. غمگین از رفتن زنی تبعیدی که آرزوی آزادی ایران و دوباره دیدن زادگاهش را در دل داشت، اما سرانجام پیش از آنکه رویای بازگشت به ایرانی آزاد را ببیند، چشم از جهان فروبست.
هرچند هرگز او را از نزدیک ندیدم، اما سالها پیش در تاریکی یک سالن سینما، برای ساعتی احساس کردم بخشی از زندگیاش به زندگی من گره خورده است.
سالها پیش بود. نام مرجان ساتراپی ناگهان در رسانهها و محافل فرهنگی اروپا پیچیده بود. فیلم انیمیشن «پرسپولیس» در سینماهای بسیاری به نمایش درآمده بود و از او به عنوان یک زن هنرمند ایرانی یاد میکردند که کودکیاش را در سالهای انقلاب گذرانده، در خانوادهای سیاسی بزرگ شده و سرانجام طعم تبعید را چشیده است.
همین چند جمله کافی بود تا احساس کنم بخشی از زندگی او به زندگی من گره خورده است.
با شوق به دخترم که آن روزها حدود شانزده سال داشت گفتم:
«مامان، بیا برویم پرسپولیس را ببینیم. روایت انقلاب از زبان دختری که شاید زندگیش خیلی شبیه به زندگی من باشد.»
دخترم با خوشحالی پذیرفت و گفت دوستش ورا را هم دعوت میکند.
سه نفری راهی سینما شدیم.
دخترم میان من و دوستش نشسته بود و من بیصبرانه منتظر آغاز فیلم بودم؛ منتظر شنیدن روایت دختری از انقلاب، از ترس، از امید، از جدایی و از تبعید.
فیلم که آغاز شد، خیلی زود فهمیدم چرا از همان لحظههای نخست احساس نزدیکی عجیبی با آن دارم.
در تمام مدت نمایش فیلم، دخترم دستهای مرا محکم در دست گرفته بود. هردوی ما اشک میریختیم و او هر از گاهی آرام و با بغض در گوشم زمزمه میکرد:
«مامان… این که زندگی توست…»
ورا، دوست دخترم، نیز عمیقاً تحت تأثیر فیلم قرار گرفته بود و تلاش میکرد او را آرام کند.
ورا از خانوادهای تحصیلکرده و روشنفکر آلمانی میآمد و علاقه و توجه او به ایران برایم جالب بود؛ زیرا در آن سالها چنین توجه و حساسیتی نسبت به سرنوشت ایرانیان در میان بسیاری از آلمانیها چندان رایج نبود.
حق با دخترم بود.
بخشهایی از آن فیلم، هرچند با روایت و نگاه مرجان، برای من یادآور زندگی خودم بود؛ زندگی نسلی که انقلاب را دید، دوستان و عزیزانش را از دست داد،
ناچار به ترک وطن شد و سالهای طولانی تبعید را زندگی کرد.
اگرچه تجربههای مشترکی داشتیم، اما مسیر فکری ما یکسان نماند.
من نیز مانند مرجان در خانوادهای چپ بزرگ شدم و بسیاری از روایتهایی را که نسل ما درباره تاریخ معاصر ایران شنیده بود، پذیرفته بودم. اما تبعید مرا به مسیر دیگری برد. زندگی و تحصیل در بلوک شرق برای نخستین بار مرا با واقعیت نظامهایی روبهرو کرد که سالها در ذهن بسیاری از ما رویایی و آرمانی تصویر شده بودند.
پس از آن نیز زندگی در جوامع آزاد غربی و فرصت مطالعه و مقایسه، باعث شد بسیاری از باورهای گذشتهام را دوباره مورد بررسی و پرسش قرار دهم.
شاید به همین دلیل بود که به تدریج نگاه من به تاریخ معاصر ایران با نگاه مرجان ساتراپی فاصله گرفت.
«من امروز معتقدم بسیاری از نیروهای چپ نسل ما، آگاهانه یا ناآگاهانه، تحت تأثیر روایتهایی بودند که نه تنها تصویری یکسویه از دوران پهلوی ارائه میدادند، بلکه اغلب تاریخ کهن و معاصر ایران را نیز تحریف میکردند.
در آن فضای سیاسی روشنفکری، «ملیگرایی» اغلب مفهومی عقبمانده و بنوعی راسیستی معرفی میشد و در مقابل، «جهانوطنی» ایدئولوژیک و نوعی امتگرایی سیاسی فضیلت و افتخار شمرده میشد. نتیجه آن شد که بسیاری نتوانستند خطر واقعی اسلام سیاسی و پیامدهای آن را برای ایران ببینند؛ و بر سر ایران آمد آنچه هرگز نباید میآمد.
گاهی با خود فکر میکنم اگر مرجان نیز فرصت مییافت، یا میخواست فراتر از میراث فکری خانواده و محیط سیاسی دوران کودکیاش به تاریخ ایران نگاه کند، شاید روایت متفاوتتری از کشورمان ارائه میداد.
اما این تنها یک گمان است. آنچه حقیقت دارد، استعداد کمنظیر او در روایتگری بود.
او نه تنها توانست رنج تبعید، حسرت وطن و تنهایی مهاجرت را به زبانی هنری بیان کند، بلکه موفق شد رنج انقلاب و استبداد برآمده از آن را نیز به میلیونها نفر در سراسر جهان بشناساند.
پرسپولیس فقط داستان زندگی مرجان نبود. برای بسیاری از ما که انقلاب، مهاجرت اجباری، از دست دادن وطن و سالهای طولانی غربت را تجربه کردهایم، بخشی از حافظه مشترک یک نسل بود؛ نسلی که هر کدام داستان خود را داشت، اما زخمهایش کمابیش شبیه هم بود….. ادامه در کمنت
#مرجان_ساتراپی
از بعد از کشته شدن مامانم چه خودم و چه اعضای خانوادهم لطف و محبتهای زیادی دریافت کردیم. مهری که به نیابت از مامانم به قلب ما میشینه. بابتش واقعاً ممنونم و همزمان خجالت میکشم و میترسم. اعتبار شجاعت و فداکاری مامانم مال خودشه و خودش. در جایگاه نصیحت نیستم اما حواسمون باشه این محبت باعث نشه ایگوهای متورم اضافی برای ایرانمون پرورش بدیم. قدردان اعتماد و احترامتون هستم. خواهش میکنم هرچی از سخاوت دارید فقط برای اسم و یاد خود مامانم خرج کنید و نه من و ما.
#جمیله_شفیعی
با خون دل بچه به دنیا بیار، بزرگ کن. هی حواست به مدرسهش باشه، به نمرههاش، هربار مریض شد تروخشک کن. همش نگران این باش که درس میخونه؟ دانشگاهی که میخواد قبول میشه؟ دوستای ناباب نداشته باشه؟ سراغ دراگ نره؟ اهل ورزش و زندگی سالم باشه! تصادف نکنه؟ همش مراقبش باش که از آب و گل دربیاد جمهوری اسلامی قاتل با یه گلوله اونو از تو بگیره، همه آرزوهات و همه سالها تلاشت رو دود کنه بره هوا! با هزاران پدر و مادر این کارو کردن!