یک گوزهایی از سوراخ سنبههای غرب در مورد ایران و ایرانی و مرجان ساتراپی نظر میدهند که مجبورم میکنند مرزهای صبرم را جابهجا کنم که چیزی بهشان نگویم.
پ.ن: و حتی هاوایی! آخه مایکی، تو را چه به ... !
مرجان ساتراپی و داستان ما و دیگران
از دیروز چند نقد درباره مرجان ساتراپی و آثارش خواندم که این نوشته واکنش به آن است.
قبل از هر چیز بگویم که من ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی را در فضای خارج از ایران بسیار موفق میدانم. اتفاقا برخلاف تصور ناقدان یکی از دشواریهای کسانی مثل مرجان ساتراپی در جهان بیرون از ایران، همیشه این بوده است که با این انگاره بجنگند که آنچه «ما» میخواهیم چیزی است که «ما» میخواهیم، نه چیزی که «غرب لیبرالیست امپریالیست» به ما حقنه کرده است.
در جبهه مقابل ساتراپیها، لشکر عظیمی از آکادمیسینها و فعالان مدنی ضدامپریالیسم چنان صف کشیدهاند که حتی کلاه جمهوری اسلامی هم از آن پشت پیدا نیست!
یکی از مهمترین مشکلات این نقدها این است که چرا داستان آن دیگران را نگفتی.
پرسپولیس تاریخنگاری و پژوهش مردمشناسی و جامعهشناسی انقلاب نیست. این اثر یک اتوبیوگرافی مصور است. روایت زندگی دختری از یک خانواده مشخص در یک موقعیت تاریخی مشخص. وظیفه خودزندگینامه، روایت پیچیدگیهای جامعه ایران نیست.
ایران برای اغلب مخاطبان غیرایرانی هم یک جعبه دربسته است. این مخاطب فقط انسان سفیدپوست غربی نیست، روزنامهنگار ترک، نویسنده عرب، کاسب آفریقایی، دانشجوی پاکستانی و بقیه و بقیه هم هستند. از درون این جعبه صداهای مختلفی به بیرون درز میکند، یکی از این صداها ویدئوهای لگویی است، یکی پرسپولیس، یکی لولیتاخوانی، یکی مقالات آکادمیسینهای ایرانیتبار در رسانههای غربی و صداهای دیگر. اشکال از جایی آغاز میشود که فکر کنیم هر کدام از این صداها «تنها روایت ایران»اند.
اگر با سلاح ایدههای ادوارد سعید بالای سر راویان جوامع شرقی بایستیم و فکر کنیم هر ایرانی که تجربه سرکوب، تبعید یا اجبار حجاب را روایت کرده یا هر سوری که تجربه استبداد اسد را روایت کرده یا هر فعال مدنی که برای حقی ساده مثل رانندگی در عربستان تلاش کرده است به «مخبر بومی» غرب تبدیل شده، عملاً امکان روایت انتقادی از درون جوامع غیرغربی از بین میرود.
به جز این درست است که تصویرگریهای ساتراپی در پرسپولیس سیاه و سفیدند ولی او واقعیت را سیاه (ایران) و سفید (غرب) روایت نکرده است. اتفاقا در روایت مهاجرتش اصلا و ابدا غرب را بهشت تصویر نمیکند. بنابراین تصویر «ایران تاریک در برابر غرب روشن» نقد درستی به کارهای او نیست.
در یکی از نقدها خواندم که دهه شصت فقط زندان، جنگ و سرکوب نبوده و ما در این دهه شاهد ایثار، ایمان، همبستگی و امید هم بودهایم. اول اینکه درباره آن ایثار و مقاومت، میلیونها نسخه اثر منتشر شده است. ادبیات، گزارش روزنامهنگارانه نیست که نویسنده آن موظف باشد محتوایی متوازن بسازد. دوم اینکه آیا در آن هزاران اثری که با فرمهای مختلف در جمهوری اسلامی منتشر شده هرگز رنج این بخش جامعه، حتی در حد اشاره، به رسمیت شناخته شده است چه برسد به روایت بلند و عمیق؟ در کدام آثار منتشرشده در جمهوری اسلامی رنج خانوادههای قربانی زندان، سرکوب سیاسی یا محدودیتهای اجتماعی روایت شده است؟
یکی از نقدها ادعا میکند که ساتراپی مانند یک «توریست اروپایی» در ایران زندگی میکرد. این نقد از این جهت جالب است که نویسنده وجود آن «دیگری» را که ساتراپی یک نمونه آن است چنان بیگانه میبیند که حتی در «ایرانی» بودنش هم تردید میکند.
ساتراپی در تهران متولد شده، سالهای کودکی و نوجوانیاش را در ایران گذرانده، انقلاب و جنگ را تجربه کرده و آن طور که خودش میگوید بهشدت از آنها تاثیر گرفته و بخش مهمی از هویت آثارش دقیقاً حول همین تعلق شکل گرفته است اما بخشی از جامعه، از جمله نقدنویسان، چنان به حوزه زندگی و رنجهای او نزدیک نشده و آن را نشناختهاند که آن جهان به اندازه جهان یک «توریست اروپایی» برایشان بیگانه است.
طرح انسان ایرانی را از روی یک شابلون نزدهاند که بگوییم هر کس به این تصور ما نزدیک نبود اصلا ایرانی نیست و توریست اروپایی است! بین اختلاف طبقاتی با تفاوت هویتی فرق است.
حرف آخر هم اینکه مرجان ساتراپیها در همه دهههای حاکمیت جمهوری اسلامی، حتی اگر نمیخواستند هم ناچار بودند روایت آن بخش دیگر جامعه را بخوانند، ببینند و حتی در مدرسه دربارهاش سخنرانی کنند و امتحان بدهند. آن بخش دیگر جامعه برای درک رنج جهان ساتراپی چه کرده است؟
مینویسم از معصومه و سه فرزندش 💔🕊️
معصومه ۴۴ ساله
محسن ۲۱ ساله
ابوالفضل ۱۳ ساله
امیر محمد ۱۰ ساله
معصومه به همراه سه فرزندش با شلیک مستقیم
در ۱۹ دی ، کشته شدن 🕊️💔
#معصومه_برآبادی
خبر زرده و در واقع خبر هم نیست و احتمالا خیلیها میدانند اما من همین الان فهمیدم که مجری سابق برنامه خبری که الان وزیر شده، به خاطر COI (تعارض منافع) ناشی از فروش اثر هنری از کارش اخراج شده (این را از پیش میدانستم) و خریدار اثر هنریای که باعث اخراجاش شده نخست وزیر کنونی است!
@TookahKhanem نه، مشکلها متفاوت است و شدتشان هم فرق میکند و بعضیها واقعا زندگیشان سختتر از بقیه است - متاسفانه.
اما خیلی وقتها هم نمیشود مشکلها را با هم مقایسه کرد چون «واحد» مشترکای ندارند.
@Mahjino ممنون که به اشتراک گذاشتید.
برای شفافسازی: فرض کنیم که سیمکارت سفید باشند (گرچه مطمئن نیستم، مخصوصا با توجه به اینکه در همین چند روزه اینترنت بازتر شده). آیا به نظرتان این روایت خاص دروغ است؟
و اگر این روایت نادرست است، آیا چنین چیزهایی بر مردم داخل ایران رخ نداده؟
این روایتها باید خوانده شود!
اگر مخالف جنگ هستید که هیچ؛ اما اگر طرفدارش هستید -به هر دلیل و توجیهای- خوب است این بخش انسانی ماجرا را نادیده نگیرید.
نهم اسفند ۱۴۰۵، شنبه بود و من سر کلاس بودم. بچهها مشغول حل تمرین بودند که یکی از شاگردهام گفت، خانم بیام پیشتون. اشاره کردم که بیاد. در گوشم گفت خانم پاستور رو زدن. گفتم از کجا فهمیدی، گفت یکی از بچهها از بیرون کلاس بهم گفت.
گوشیام رو برداشتم، دیدم خواهرم زنگ زده. زنگ زدم…
برگرفته از این بیت حافظ که میگوید:
«صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت
قُدسیان گویی که شعر حافظ از بَر میکنند»
پ.ن: وزن نسخه من تغییر کرده است و از نظر عروضی احتمالا درست نیست، اما چه باک!
دی ماه جلوی مغازهام این پوکه رو پیدا کردم.
تقریبا ۱ماه ونیم بعد یه مرد مسنی اومد تا بدونه جلوی مغازه رو دوربین مداربسته پوشش میده؟ متاسفانه گفتیم نه و وقتی پرسیدیم برای چی میخوای؟
گفت جنازهی پسرم رو از جلوی این مغازه برداشتم، میخواستم بدونم چه طوری کشته شده؟!!
#علی_معقری#رشت
این حرف رگههایی از حقیقت دارد!
پ.ن: البته شاید رابطه علیاش دقیق نباشد، دستکم برای مهاجران از راه دانشگاه: دانشجوی ایرانی بعد از اینکه فهمید در کشور تازه آن کار دیگر را بلد نیست نمیرود به سمت تکنیکال؛ بلکه او انتخاب شده که به کشور تازه بیاید چون تکنیکالاش خوب بوده.
تو این بازارِ کار یا باید تکنیکالی خوب باشی یا که بتونی خوب کُس بگی. ازونجایی که زبون انگلیسی زبون اول ما نیست، هممون میرم به سمت تکنیک. ولی خودِ این خارجیا خیلی راحت کُس میگن و پول درمیارن
راجب۱۸ و۱۹ دی ماه میخوام بگم ، من یه جوان ۲۵ ساله هستم شب ۱۸ دی با دوستم رفته بودیم اعتراضات مردم سر چهار راه جمع شده بودن ، جمعیت خیلی زیاد بود، یهو از دور تعداد زیادی موتور سوار و اسلحه به دست از دو طرف چهار راه سمت ما اومدن و از دور شروع به تیر اندازی کردن/
امروز سالگرد باباست
مردی که جونش ر بابت دفاع از آب و خاک این وطن در جنگ با عراق از دست داد
ولی این شبها ماشینهایی با پلاک و پرچم عراق توی شهر جولان میدن...
روز سوم جنگ دفتر بودم که مالکاشتر رو سنگرشکن زدن. اولی رو زدن پریدم بیرون. تو خیابون بودم که دومی رو زدن. پسرم زنگ زد گفت نیا تو خیابون. من خوبم. من فقط مث دیوونهها داشتم تو خیابون میدویدم. انگار اگه من خونه باشم هیشکی نمیتونه به خونه صدمه بزنه.
این داستان اساس فیلم کوتاهای است در مجموعه Love, Death, & Robots. فیلم را دقیق یادم نیستم، اما تا جایی که یادم میآید، خواندن داستان جالبتر بود.
در ضمن اسم نویسنده، کن لیو، آشنا بود، اما مطمئن نبودم چرا. بعدتر فهمیدم که مترجم رمان مساله سه جسم (The Three Body Problem) است.
چند روز پیش تقریبا اتفاقی یک مجموعه داستان از کِن لیو (Ken Liu) گرفتم به نام The Paper Menagerie and Other Stories. دو سه داستان ابتدایی که خوب-خیلی خوب بودهاند تاکنون. مثلا یکیشان Good Hunting را اینجا بخوانید:
https://t.co/bdymaNE2F3
ژانر (تاکنون): فانتزی و علمیتخیلی
این داستان #کلثوم_رخشانی خیلی دارک بودااا این AI ما با یه جمله “رد مرز شد.” قصه رو سروتهش رو به هم آورد ولی واقعا میخوام یه بار دیگه خودم روایتش کنم:
کلثوم رخشانی، یه زن بلوچ ۲۳ ساله اهل شیرآباد زاهدان بوده که به همراه دو دخترش بدون حکم و هیچی بازداشت میشن.
این عکس دخترهاست. کوچیکه #سارا_رخشانی (حدود ۱.۵ ساله) و دختر بزرگتر #بیبیعایشه_رخشانی (۴ ساله، با معلولیت حرکتی در هر دو پا).
وقتی مأمورها حمله میکنند برای دستگیریشون، دو نفر به این بازداشت اعتراض میکنن: یه پسر ۱۶ ساله به اسم #اسحاق_رخشانی و ریش سفید ۵۲ ساله محل #عزیزالله_ماککی که اون دوتا رو هم میگیرن بازداشت میکنن!
بعد ۵ روز از اونجایی که کلثوم شناسنامه نداشته (که خیلی عرفه متاسفانه تو بلوچستان)، کلثوم رو به همراه دوتا کوچولوی بازداشتیش از ایران اخراج میکنن و از مرز افغانستان ردشون میکنن اونور!
الانم هیچکی خبری نداره که این دختر ۲۳ ساله با بچه کوچک و دختر معلولش کجان و تو چه وضعیتین!
و میدونی کجا دارکتر میشه؟! اینکه براساس گزارش سالانه شبکه اسناد حقوق بشر بلوچستان، دستکم ۳۶ شهروند بلوچ فاقد شناسنامه، از جمله ۵ کودک، در سال ۲۰۲۵ به افغانستان رد مرز شدن.
چه قدر کلمه عجیبیه این “رد مرز” هیچوقت برام عادی نمیشه!
چه آرزوها که با تو در خاک شد…
ماراتن اتاوا، ۳ خرداد ۱۴۰۵
All the dreams that were buried with you…
Ottawa Marathon, May 24th 2026
#دادخواهی#PS752justice