فردا روز اول کارم در این کشور زیباست. فردا میرم به جوونهای کشوری درس بدم که هنوز “خانه”ی من محسوب نمیشه اما همه چیز در اختیارم گذاشت تا رشد کنم، ببالم، آرامش داشته باشم. چیزایی که “ خانه” ام به من نداد.
پ.ن من به مفهوم خانه دیگه اعتقادی ندارم ولی میدونم خیلیها هنوز درگیرشن.
@JamilehShafiei از دیروز تا به حال حداقل ۵ بار صفحه دختر جاویدنام #جمیله_شفیعی رو فالو کردم، ولی در کمتر از نیم دقیقه، ب آ ب میشه! نمیدونم چرا؟💔
#جاويدشاه
توی منشنها یک نفر حال پدرم رو پرسیده بود. این حال بابای عزیز ۷۰ سالهٔ منه بعد از کشته شدن مامانم. هر روز به خودم میگم: اما این پایان قصهٔ ما نیست. ما واقعاً اجازه نداریم اینجا تسلیم بشیم...
ممنونم که ما رو تنها نمیذارید. تو شادی ملی ببینمتون🤍✌🏻
#جمیله_شفیعی
از فاطمه سپهری بگوییم
از فاطمه سپهری بگوییم
از فاطمه سپهری بگوییم
از فاطمه سپهری بگوییم
از فاطمه سپهری بگوییم
از فاطمه سپهری بگوییم
#پاينده_ایران_جاویدشاه#فاطمه_سپهری
این دقیقاً اون نوع محتواییه که میتونه نسل جوون دنیا رو درگیر حقیقت ایران کنه.
وایرال کنید. از اینا بیشتر بسازید ملت!
#DigitalBlackOutIran https://t.co/VTp1jryBuI
چون قول داده بودم، تجربهی غریب در چادر شمن را بدون هیچ اضافهای مینویسم:
پیش از مراسم برای اطمینان، از دستیار شمن خواستم تنها و جدا از دوستانم وارد چادر شوم. از او خواستم شمن یک راز از گذشتهی من بگوید و یک پیشبینی از آیندهی جایی که در ذهنم به آن فکر میکنم (دستیار و مترجم تصور میکردند من استرالیایی هستم).
در فضای سنگین چادر که بوی غلیظ ارس سوخته و کهنگی در آن پیچیده بود، شمن با لباسی وهمآلود و آینهنشان، در حالی که دستیارش قطرات ودکا را برای پیوند با ارواح به هوا میپاشید، با ضربات سهمگین طبل به خلسه رفت...چند دقیقهای در سکوتی عجیب فرو رفته بود که ناگهان با حرکتی سریع به سمتم خیز برداشت و رازی را زمزمه کرد که خون را در رگهایم منجمد کرد. از شکاف دیوار خانه قدیمی پدربزرگ و نوشتهای گفت که سالها پیش دفنش کرده بودم و هیچکس از آن خبر نداشت...
سپس با صدایی که دیگر انسانی نبود، از آینده گفت. مترجم با وحشت زمزمه کرد: «او دریایی از خون میبیند که تمام تختهای سنگی را با خود میبرد و رودهایی که طعم آهن و انار گرفتهاند. میگوید این سرخی، با خود نوری بیسابقه خواهد آورد.» شمن گفت که کلیدهای زنگزده به چاه انداخته میشوند و آنان که نامشان در کتابهای سوخته بوده، با لباسهای بلندی از نور بر بامهای شهر میایستند...
#مغولستانگردی
نفت اگر در دریا ریخته بشه، تمیزکاریش حداقل چند سال طول میکشه و تا دهها سال اثرات زیست محیطیش میمونه
جمهوری اسلامی خطرناکترین ، وحشیترین، و بیوجدانترین موجود زنده تاریخه
رفتم بیمارستان ابنسینا، صادقیه…
از هر کسی که میدیدم میپرسیدم:
«یه برادر دارم… این شکلیه… این لباس رو تنش بوده… دیدینش؟
تا اینکه یکی منو کشید کنار…
چند تا سوال پرسید…
و بعد… یه عکس نشونم داد.
عکس پیکر بیجان برادرم بود
#پرهام_آقامحمدی
با اینترنت عاریهای وصل شدم که بگویم دارند ما را به بهانه «شرایط جنگی» و با اعدام و زندان و بیکاری و سرکوب و احضار، در خاموشی کامل میکشند.
ما هیچ صدایی نداریم و داریم زنده به گور میشویم.
خاک بر دهانتان اگر جز این بگویید و بنویسید.
تو اون سه چهار روز لعنتی اینقدر تمام خیابونا و کوچههای شهر رو دنبال داداش کمیلم گشتم که از هر جا رد میشم خیال میکنم داداشم زنده هست و من دارم همچنان دنبالش میگردم...
#کمیل_جمشیدی