Artist living and working in Greenwich London. To me colour is the soul of life a way to our inner emotions and thoughts. Making art & bespoke gift items.
#ایراندخت_محصص فرزند مهکامه محصص لاهیجانی و عباسقلی محصص بود. مادر ایراندخت از نخستین کوشندگان آموزش و پرورش زنان در گیلان و شاعری مشهور بود که با پروین اعتصامی هم دوستی داشت.
هنرمند بزرگ، اردشیر محصص برادر اوست و بهمن محصص نیز پسر عمویش. او برادری به نام داریوش محصص هم داشت.
در میان تاجیکها رسم است که پس از خوردن غذا برای سفره «آمین» میگویند. امروز در روستایمان رکنآباد، در خانهی همسایه مهمان بودم. زن سالخوردهای «آمین» گفت و در میان دعایش گفت: «خدایا، ایران را نگهدار». چنان لذت بردم… ریشهها تا کجا میرسند — ایران مادر است
❤️
🇹🇯
ما مسیر سختی رو پشتسر گذاشتهایم و مسیر درازی رو هم در پیش رو داریم. خواستهی غایی اکثرمون هم یکیه. پس حقیقتاً جا داره سعی کنیم بیشتر همو درک کنیم و اگه وسعش رو داریم با هم مهربونتر رفتار کنیم.
ما توی این مسیر جز همین همدیگه واقعاً واقعاً واقعاً هیچ کس دیگهای رو نداریم.
آنچه دیشب در تهران و کرج گذشت، یک کابوس واقعی بود. انفجارها قطع نمیشد و بوی باروت، خانهها را پر کرده بود. مردم اما امکان گفتن دردشان را هم ندارند؛ از داخل #قطعی_اینترنت و تحدید نصیبشان شده و از خارج، فحاشی و تهدید! بزرگترین قربانیان جنگ، مردماند، بی آنکه صدایی داشته باشند…
مشکل این نبود که بچههای محیط زیستی به طور اتفاقی به فعالیتهای موشکی پی برده بودند چون چنین اتفاقی هرگز رخ نداد.
مشکل این بود که آنها بیآنکه خود بدانند، «مزاحم» و در مکانی «نامناسب» به دنبال حفظ حیات موجوداتی بودند که در محاسبات نظامی و امنیتی، ارزش حیاتی نداشتند.
«جنگ طلب خارج نشین» دقیقا کسانی هستند که با صورتی جلوه دادن جمهوری نکبت اسلامی به دنیا و لابی کردن برای نظام، برای این نکبت وقت خریدند تا تبدیل به چنین هیولایی شود.
جنگ طلب واقعی بوقچی های بابا اکبرهستند که در ۱۵ سال گذشته با انحصار رسانهای و حذف صداهای متکثر و معرفی انواع جانوران بعنوان «میانه رو» به مردم و غربی ها برای تبدیل ایران به پارکینگ موشکهای بالستیکی با هدف حذف اسراییل و گروگانگیری یک ملت کمک کردند- به قیمت فقر و کشتار مردم عادی.
جنگ طلب واقعی ۲۰ سال با ابزار رسانه مردم را بین «بد» و «بدتر» گرفتار کرد و از جعلی بودن «ایران» نوشت و گفت و برنامه ساخت و الان ناگهان یاد «ایران» و تاریخش افتاده.
این جنگ خواست ملت ایران نبود ولی از روزی که برنامه هستهای - در زمان خاتمی و با هدایت رفسنجانی- کلید خورد روشن بود که اگر جمهوری اسلامی بماند، چنین جنگی ناگزیر است.
جنگ طلب واقعی کسانی هستند که به بقای نظام کمک کردند.
اجرای «میبوسمت» با خوانندگی و آهنگسازی غَوغا، بر شعری از رامین مظهر، در برنامه نوروز ۱۴۰۵ بیبیسی.
در «میبوسمت»، بوسه به نمادی از مقاومت، عشق و اعتراض بدل میشود؛ روایتی از ایستادگی انسان در میانه خشونت و جنگ.
برنامه نوروز را در یوتیوب بیبیسی ببینید.
https://t.co/PwdHUHRc9c
دلبستگی آدمیزاد به تیر و تخته چیز عجیبی است. این خانه قدیمیِ پهلوی دوم را بعد از سازندهاش یک بار دیگر ما آباد کردیم و حالا شده پناهگاهمان در روزهای جنگ. یک جوری امیدواریم که در و دیوارِ پنجاه سالهاش در مقابل موشک و موج انفجار تاب بیاورد، اینجا که ما پاگیرش هستیم و دلمان نمیآید در این شرایط هم رهایش کنیم.
صدای موسیقی معمولا بلند است که صداهای مهیب بیرون را کمی خاموش کند. هنر زندگی است. اینجا هر شب گروهی از دوستانمان جمع میشوند تا با معاشرت ترسها را کم کنیم و با همنشینی، به همدیگر امید بدهیم. میخندیم. بازی میکنم، گپ میزنیم تا به مرگِ جاری در هوای تهران بلکه کمتر فکر کنیم.
اولین سلول مقاومت اجتماعی خانه است. از همین جمعهای کوچک است که ایدههای بزرگ زاییده میشود. که همبستگی پا میگیرید. که سدهای بزرگ را میشود سوراخ کرد. در این زمانه شکافهای اجتماعی عمیق و گسلهای فعال، خانهها را باید قبله کرد. چراغ این جمعها را روشن باید نگاه داشت و اجاق این واحدهای ساختمانی را گرم باید کرد تا میشود.
روز نمیدانم چندم جنگ است. حساب کار از دستم در رفته. اما این را میدانم که این خانه معنای دیگری برای ما پیدا کرد امسال. «پناهگاه» واقعی. جایی که شبیه هیچ جای دیگری نیست. سلول کوچک مقاومتِ ما در برابر سیاهی و تباهی جنگ.
خارگ.
جایی که برای وطنپرستای تایملاینی فقط زیرساخته ولی برای من یادآور سرطان پدرم!
پدر من انگلیس درس خوند و همونجا زندگی میکرد تا شروع جنگ ایران و عراق.
برگشت ایران که به کشورش خدمت کنه و تقریبن تمام ۸ سال رو تو مناطق جنگی بوده.
بعد از جنگ هم میتونست برگرده به همون زندگی قبلی/۱
ادامه دیشب:
سگها بیقرار شده بودند. انگار هرکدام از ما نیاز داشتیم در پناه امن خودمان، شاید تنها در سکوت، بترسیم.
من اما خجالت میکشیدم. خجالت میکشیدم جلوی کسانی که بچه دارند یا در مناطق پرخطر زندگی میکنند بترسم. حتی گاهی خجالت میکشم بگویم برای تدی و کلویی هم میترسم. وقتی مادرها باید از جان بچههایشان بترسند، ترسیدن برای دو سگ انگار لوکس به نظر میرسد.
حدود ساعت دو با اضطراب خداحافظی کردم.
وقتی به ماشینم رسیدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد لایهای از چیزی شبیه روغن سوخته سیاه و پودر سفید روی بدنه ماشین بود.
بهش دست نزدم.
در این روزها حتی ترس از «شیمیایی بودن» هم به فهرست ترسهای ما اضافه شده.
همین چند روز پیش وقتی نوشتم شیشهها و یک دیوار دفترم در شهرک صنعتی عباسآباد آسیب دیده و برق بسیاری از مناطق اطراف قطع شده، خیلیها به من حمله کردند.گفتند دروغ میگویی. گفتند هیچ زیرساختی در #جنگ آسیب ندیده و نخواهد دید، حتی یک دکل برق هم نه.
و طبق مرامنامه نانوشته توییتر، سهم من شد فحش و توهین.
بعضیهایش هنوز هم زیر همان توییتها مانده.
اما دیشب برق نبود.
و حالا که کمی اینترنت برگشته و خبرها آرامآرام پخش میشود، دیگر حتی طرفداران حمله نظامی هم نمیتوانند انکار کنند.
ابتدای خیابان گلزار وردآورد نزدیک جایی که پارک کرده بودم یک درخت قدیمی آتش گرفته بود. نمیدانم چرا.
چند مأمور آتشنشانی، داشتند با یک اره برقی که به موتور برق ماشین آتشنشانی وصل بود درخت را قطع میکردند.
آن تصویر برایم شبیه خلاصهای از حال این کشور بود:
آدمهایی که با کمترین امکانات، وسط بحرانی بزرگ، فقط تلاش میکنند اوضاع از این بدتر نشود.
دیشب آنقدر ترسیده بودم که هنگام رانندگی تدی را روی پایم نشاندم و کلویی را روی صندلی کنارم گذاشتم.
صد بار آهنگ #ایران من شجریان و باران حبیب را پلی کردم.
با صدای بلند گریه میکردم و رانندگی میکردم.
تهرانی که فقط دو هفته پیش شبزندهدار بود و پر از چراغهای کوچک، دیشب شبیه شهر ارواح شده بود.
جنگندهها از فاصله خیلی کم بالای سرم پرواز میکردند.
آنقدر پایین که جرأت نمیکردم حتی موقع رانندگی سرم را بالا بگیرم. قلبم در دهانم میزد. سرکوبگران و لباس شخصی ها هم داخل خودروها با فاصله و جدا از هم در شانه اتوبان پارک کرده بودند. خدای من… من از هردو میترسم و شاید از این ها بیشتر…
من دیشب واقعاً ترسیدم.
از وردآورد تا جایی که هنوز هم دقیق نمیدانم کجا بود، برق نبود.آنتن موبایل هم حدود یک ربع قطع شد.
نقشه کار نمیکرد.
برای من که به غرب تهران مسلط نبودم و مسیر را کامل بلد نبودم، فاجعه بود. آسمان آبی روشن بود
اما زمین تا جایی که میدیدم تاریک.
صداها خیلی بلند بود.خیلی.
فقط به مادرم فکر میکردم.گاز میدادم.گریه میکردم.
برای حال و روز ایران.
برای مادران بالشکسته این سرزمین. برای سرنوشت تلخ این پهنه پرغرور.برای ۱۸ و ۱۹ دی ماه..
اتوبانهای منتهی به شمال تهران خلوت و ترسناک بودند. هوا بوی مرگ میداد.
از شدت استرس پریود شدم. هنوز هم باورم نمیشود دارم این جمله را مینویسم.
وقتی رسیدم پارکینگ خانه،سرم را گذاشتم روی فرمان
و بلند بلند هقهق کردم.
دلم مادرم را میخواهد.
دلم آقاجونم را میخواهد؛ همان که نبود واکسن و کرونا از من گرفت.
دلم میخواهد مثل خیلی از همسنوسالهایم،
بزرگترین دغدغهام این باشد که آخر هفته کجا بروم،
چه موسیقیای گوش بدهم، یا کدام شهر را ببینم.
نه اینکه هر شب،بین وطن و زنده ماندن،بین عشق
و ترس،خودم را سر پا نگه دارم.
سرنوشت عجیبی است
برای نسلی که فقط میخواست زندگی کند اما هر بار مجبور شد برای بقا بجنگد.
#تهران یکشنبه
امروز هم برای اینکه هنوز احساس کنم زندهام، با تدی و کلویی از خانه بیرون رفتم و در شهری قدم زدم و رانندگی کردم که دیگر شبیه خودش نیست. تا هفته قبل سگهای من نجس و ممنوع بودند و از کنار ماموران با اضطراب رد میشدم و سعی میکردم اصطلاحا چشم تو چشم نشوم. این روزها اما مردم با عشق به سگها نگاه میکنند و سرکوبگران هم کارهای مهم تری دارند…
حدود دو ساعت در تهران پرسه زدم.
شهری که ظاهراً هنوز عادی است، اما زیر پوستش ترس جریان دارد.
دیشب انبارهای نفت شهران، سوهانک، پردیس و جنوب تهران هدف حمله قرار گرفتند.
از صبح، اثر آن در چهرهٔ شهر کاملاً پیداست. ترس حالا در نگاه مردم آشکارتر شده.
پمپبنزینها شدید شلوغاند.
فروشگاهها در تجریش باز هستند.
مغازهها کار میکنند.
شهر ظاهراً به زندگی ادامه میدهد.
تلفنها وصل است و مادرم نیم ساعت یکبار تماس میگیرد، مکالمه سی ثانیه است. خوبی؟ خبری نیست؟ نرو بیرون. و همین سی ثانیه دلیل زنده بودنم است.
اما این «عادی بودن» فقط یک پوستهٔ نازک روی اضطراب است.
مواد غذایی تقریباً همهجا پیدا میشود؛ کمبودی نیست. فقط قیمتها بالاتر رفته و نگرانی در چشمها عمیقتر شده. شیرخشک و برخی داروهای خاص کمیابتر شدهاند و صف نانواییها همچنان طولانی است. بانکها پول نقد ندارند.
و تهران…
تهران به شکل عجیبی خفهکننده آلوده است.
به دلیل ممنوعیت انتشار عکس و ویدئو، نمیتوانم تصاویر انفجارهای مهیب دیشب را منتشر کنم.
اما تا حدود ساعت ۱۰ صبح که با دوستانم وضعیت را چک میکردیم، دو انبار نفت هنوز در آتش میسوختند.
آسمان تهران امروز خاکستری نیست؛
سیاه است.
دود غلیظ از چهار سمت شهر بالا میرود و روی آسمان میچرخد، انگار از آسمان با باران دود و سیاهی چرب میبارد.
مردم کمکم به صدای جنگندهها عادت کردهاند.
چه کسانی که مخالف حمله بودند، چه کسانی که از ترامپ و نتانیاهو درخواست مداخله نظامی داشتند… حالا همه زیر یک آسمان مشترک زندگی میکنند؛ آسمانی که هر چند ساعت با صدای جتها میلرزد.
بحثهای میان مردم، نوروز و روزانهها نیست و فقط #جنگ است.
از میان شبکههای ماهوارهای، در محدودهای که من زندگی میکنم به جز یکی دوتا تقریباً همه کانال های خبری مختل شدهاند.
پارازیت و فیلترینگ هر روز شدیدتر میشود.
در مسجدها افطاری میدهند.
بعد از افطار، روحانی سخنرانی ضد آمریکا و اسرائیل میکند و در سوگ رهبر حرف میزند. بعد از آن شام میدهند.و بعد از شام، کارناوال شروع میشود.
گروههایی در محلهها راه میافتند، کوچه به کوچه میگردند و شعار «مرگ بر جهان» سر میدهند.
در همان شهری که مردمش در صف نان ایستادهاند،
در همان شهری که آسمانش پر از دود و صدای جنگنده است.
و من،
میان این همه تناقض،
با دو سگ کوچک در خیابانهای تهران قدم میزنم
و سعی میکنم فراموش نکنم که زندگی هنوز ادامه دارد. بیشتر مینویسم و رفقای سیاسی قدیمی را تقریبا روزانه میبینم. بیمارگونه آشپزی میکنم و وسواس عجیبی در مرتب کردن خانهام گرفتم.
دیروز پشت تلفن فقط فحش میدادم.
دوستم گفت نگو یک وقت میشنوند.
گفتم بگذار همه بشنوند!
تمام جهان بشنوند.
تمام زندگیم را نابود کردند.
همه را گرفتند.
بیکارم کردند.
به گرسنگی گدایی انداختندم.
زنم بیمار است اما نمیتوانم درمانش کنم، از شرم جلویش دارم جون میدهم.
بارها میخواستم کاری که نباید بکنم را بکنم اما بالاخره بر خودم مسلط شدم و ترسیدم که بقیه بترسند و زخمی بر زخم آنان بزنم.
بغضم ترکید، اشک میریختم و میگفتم این حق ما نبود که تمامی مصائب بشریت از قرون وسطی تا به امروز را در یک دوره زندگی ببینیم.
در میان دیوارها اسیرمان کردند و حتی کار و زندگی ما را گرفتند و الان هم گرفتار سرنوشتی شدهایم که آخرش معلوم نیست و مرتب صدای هواپیما و بمب است.
کاش میشد کار من یکی را میساختند تا نجات پیدا کنم، دارم خفه میشوم.
دوستم میگفت درست میشه.
بعد عید سر کار میری، مگه این مملکت چندتا متخصص داره، الان به همه آنها نیاز داره!
گفتم شاید باور نکنی من دیگه حتی توان کار کردن هم ندارم، حتی دیگه نمیتوانم چند قدم هم راه بروم.
همه ما سوء تغذیه گرفتهایم.
این واقعا حق ما نبود، ما زندگی نکردیم و به جای آن همهاش در جنگ و عذاب و وحشت بودیم.
دلم میخواهد این متن را تا ابد بنویسم و ناله کنم اما دیگه توان ناله هم نمانده است و از ناله کردن خودم هم بیزارم.
خدایا بسه
جنازه خامنهای روی دست جا باد کرده است.
نه میتوانند نمایش مراسم پرشکوه راه بیندازند، نه بیسر و صدا و پنهانی چالش کنند.
تازه با امنیت باقیمانده خانواده، مریدان، حکومتیان، سپاهیان و … چه کنند؟
یکجا جمع شوند؟
…
آهِ آن هزاران مادر و پدر خونبهدل شده، جای دوری نرفت!