پیشانیام را به سکوت دریا سپرده بودم و بر ماسههای نمناک نشسته بودم؛ جایی که موجها مرثیهی بیپایان خود را زمزمه میکنند
ناگاه، دختری از کنارم عبور کرد. نسیمی برخاست و آمیزهی شورِ دریا، عطر زنانهای غریب و رایحهی موهایش،چنان در جانم پیچید که گویی زمان انضباط خود را از دست داد
بعضی رابطهها با خیانت تموم نمیشن؛ با خستگی تموم میشن.
خستگی از توضیح دادن، خستگی از منتظر موندن، خستگی از حدس زدن، خستگی از اینکه همیشه باید خودت رو با شرایط طرف مقابل تنظیم کنی
امسال سومین سالیست که هیچکس در زندگیام نیست تا تولدم را تبریک بگوید؛
و این تنهایی، بیدریا، شبیه آرامشِ پیش از طوفانِ خلیج فارس است؛
آرام، عمیق، آبی…
باشد تا موجِ دلتنگی، خودش را به صخرههای خاموشِ من بکوبد.