«ناخدا خورشید» (ناصر تقوایی - ۱۳۶۵)، کاملترین و بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران است. در نقطهای ایستاده که کمتر کسی به آن توجه میکند: اوج کمال صنعت و هنر سینما در کنار هم.
چرا «ناخدا خورشید» بهترین است؟
اقتباسی که از اصل جلو زد: این فیلم اقتباسی از رمان داشتن و نداشتن همینگوی است. اما تقوایی چنان این داستان را در بستر جنوب (بندر لنگه) بومیسازی کرده که گویی داستان از ابتدا در همین نخلستانها و شرجی خلیجفارس رخ داده. این فیلم ثابت میکند که سینمای ایران میتواند جهانی بیندیشد اما محلی اجرا کند.
معماری دقیق فیلمنامه: در سینمای ایران که اغلب با ضعف مفرط فیلمنامه و گرهافکنیهای سست روبروست، ناخدا خورشید مثل یک ساعت سوئیسی دقیق کار میکند. هیچ دیالوگ اضافه، هیچ نمای هدررفته و هیچ شخصیت بیهویتی در فیلم وجود ندارد.
قهرمان خاکستری واقعی: برخلاف قهرمانهای فیلمفارسی یا ضدقهرمانهای سیاه سینمای مدرن، ناخدا مردی است که نه لزوما خوب است و نه بد. او تجسم «شرف در عین استیصال» است. برای بقا میجنگد، اما قواعد خودش را دارد.
تدوین و ضربآهنگ: تدوین این فیلم کلاس درس سینماست. در حالی که سینمای ایران اغلب به کندی و کششهای بیخودی متهم میشود، ناخدا خورشید ریتمی دارد که مخاطب را تا لحظه فینال خونین روی لنج، میخکوب میکند.
در فضای نخبگانی سینمای ایران، معمولا فیلمهایی که قصه میگویند و به ژانر وفادارند، زیر سایهی فیلمهای تجربی یا جشنوارهپسند قرار میگیرند. انتخاب ناخدا خورشید یعنی:
نه به سینمای کند و انتزاعی: سینما قبل از هر چیز قصه و تصویر است، نه فلسفهبافیهای کشدار.
نه به سینمای فقر و سیاهنمایی: فیلم در عین نشان دادن سختی زندگی، از شخصیتهایش فقیرِ بیچاره نمیسازد، بلکه انسانِ با ابهت میسازد.
تقوایی در این فیلم نشان داد که میتوان در استاندارد جهانی فیلم ساخت، بدون اینکه ادای هالیوود را درآورد.
«ناخدا خورشید» فیلمی است که هم یک منتقد سختگیر از دیدن دکوپاژش لذت میبرد و هم یک مخاطب معمولی از تعقیب و گریز و تنش داستانیاش لذت میبرد. این همان حلقه مفقوده سینمای ایران است که در هیچ فیلم دیگری به این کمال تکرار نشد.
هوش بالا، برخلاف تصور عموم، یک نوع معلولیت پنهان است، نه یک مزیت مطلق!
در جامعه جوری از هوش حرف میزنند که انگار بالاترین موهبت بشری است؛ اما اگر از بالا به قضیه نگاه کنیم، هوشِ زیاد بیشتر شبیه به یک جهش ژنتیکی ناسازگار است. به این دلایل:
۱. توهم کارآمدی و تنبلی مفرط
آدمهای باهوش معمولاً در کودکی و نوجوانی یاد میگیرند که بدون تلاش زیاد، بازدهی بالایی داشته باشند. این سیستم پاداشِ آسان، روان آنها را تنبل میکند. در دنیای واقعی که استمرار و پوستکلفتی برنده را تعیین میکند، این افراد به محض برخورد با اولین صخرهی سخت، به سرعت فرو میپاشند چون ماهیچهی ذهنی "تحمل شکست" در آنها رشد نکرده است.
۲. فلج تحلیلی
باهوشها تار و پود مسائل را میبینند؛ خطرات احتمالی، احتمالات شکست و پیچیدگیهای پنهان. نتیجه؟ در حالی که یک آدم معمولی یا کمهوش با جسارت و بدون فکر اضافه، پروژهای را شروع میکند و جلو میرود، آدم باهوش هنوز دارد ابعاد مختلف شکست احتمالی را تحلیل میکند. هوش زیاد، شجاعت اقدام را ترور میکند.
۳. رنج خودآگاهی و عدم انطباق تکاملی
تکامل انسان برای بقاء و تکثیر برنامهریزی شده است، نه برای فهمیدن اسرار کوانتوم یا تحلیل فلسفی پوچی. آدم خیلی باهوش، مکانیسمهای دفاعی و شادکامیهای سادهی زندگی (مثل لذت بردن از یک دورهمی معمولی یا یک مکالمهی ساده) را به عنوان "سطحی بودن" ریجکت میکند. آنها در تحلیل روابط، انگیزههای پنهان آدمها را کشف میکنند و همین باعث میشود همیشه نوعی بدبینی، انزوا و پارانویا همراهشان باشد.
۴. ناتوانی در برقراری ارتباط
آنها فرض را بر این میگذارند که کدهای ذهنیشان برای همه روشن است. لایههای متعددی از معنا را در یک جملهی ساده میگنجانند و وقتی دیگران متوجه منظورشان نمیشوند، دچار ناامیدی یا خودبرتربینی کاذب میشوند. این ویژگی، آنها را به مدیران یا همکاران به شدت کلافهکنندهای تبدیل میکند.
خلاصه اینکه، اگر هوش را بر اساس تعریف بیولوژیکی آن یعنی «توانایی سازگاری با محیط» بسنجیم، هوشِ بیش از حد، فرد را از محیط و جامعهاش جدا میکند. آدم باهوش واقعی کسی نیست که مغزش مثل ابرکامپیوتر پردازش میکند؛ بلکه کسی است که یاد گرفته چطور از رنجِ بیش از حد فهمیدن، جان به در ببرد!
علوم پایه و مهندسی، زبانی به نام ریاضیات دارند. برای فهمیدن فیزیک کوانتوم یا مهندسی برق، شما نمیتوانید صرفاً با خواندن چند کتاب به زبان فارسی یا انگلیسی متوجه اصل مطلب شوید؛ شما باید سالها وقت بگذارید تا الفبای ریاضی آن را یاد بگیرید.
اینکه یک ادیب سراغ فیزیک نمیرود، به دلیل بیاهمیت بودن فیزیک نیست، بلکه به دلیل سد ورود فنی (Technical Barrier) است. اما علوم انسانی به زبان مشترک انسانها (زبان مادری و تجربه زیسته) صحبت میکنند، لذا هر کسی فکر میکند اجازه ورود به آن را دارد.
موضوع علوم انسانی، انسان و جامعه است؛ یعنی دقیقاً همان چیزی که ما هر روز با آن زندگی میکنیم. یک مهندس یا فیزیکدان هم یک انسان است که در جامعه زندگی میکند، عاشق میشود، سیاست بر زندگیاش اثر میگذارد و با مرگ دست و پنجه نرم میکند. طبیعی است که در پیری به دنبال پاسخ سوالات وجودیاش در ادبیات و فلسفه باشد. اما یک جامعهشناس در زندگی روزمرهاش با «گشتاور موتور» یا «تراز انرژی اتم» درگیر نیست که بخواهد در پیری به سراغشان برود.اینکه مهندسان یا پزشکان در پیری از تاریخ و ادبیات حرف میزنند، معمولاً به معنای این نیست که آنها متخصص شدهاند؛ آنها صرفاً مصرفکننده محصولات علوم انسانی هستند. حرف زدن درباره کوانتوم در مهمانی، بدون داشتن پایه ریاضی، چیزی جز شبهعلم یا تخیل نیست. اما حرف زدن درباره تاریخ در مهمانی، به عنوان یک سرگرمی یا تحلیل شخصی پذیرفته است. این یعنی علوم انسانی ملموستر است، نه لزوماً سادهتر.
فیزیک و مهندسی ابزارهای «چگونه ساختن» و «چگونه کار کردن» جهان را به ما میدهند، اما علوم انسانی ابزارهای «چرا زندگی کردن» را. طبیعی است که در پیری، وقتی دغدغهی ساختن جای خود را به دغدغهی فهمیدن معنای مسیر طی شده میدهد، آدمها به سمت ادبیات و تاریخ کوچ کنند. کسی در بستر مرگ به دنبال فرمول انتگرال سهگانه نمیرود، اما احتمالاً به یک بیت شعر یا یک ایده فلسفی پناه میبرد.
اینکه متخصصان علوم پایه و مهندسی در پیری به علوم انسانی پناه میبرند، نشانه سادگی علوم انسانی نیست؛ بلکه نشانه حیاتی بودن آن است. فیزیک و مهندسی به ما میگویند که جهان چگونه حرکت میکند، اما ادبیات و جامعهشناسی به ما میگویند که اصلاً چرا این حرکت ارزش تماشا دارد. آدمها در جوانی ابزار میسازند (مهندسی)، اما در پیری به دنبال معنا میگردند (علوم انسانی).
پارادوکس مغز بولتزمن:
وقتی احتمالات واقعیت را بیمعنی میکند.
آزمایشی ذهنی برای سنجش سلامتِ نظریههای کیهانشناسی
در فیزیک، ما اغلب با اعداد بسیار بزرگ یا بسیار کوچک سر و کار داریم، اما وقتی پای «بینهایت» به میان میآید، اوضاع تغییر میکند.
آزمایش ذهنی «مغز بولتزمن» هشداری است جدی به فیزیکدانان: اگر مراقب بینهایتها نباشید، ممکن است به نظریهای برسید که منطقاً صحیح است، اما عملاً پایههای علم را ویران میکند.
۱. ریشهها:
آنتروپی و رقص ذرات
برای درک این پارادوکس، باید به قرن نوزدهم و لودویگ بولتزمن بازگردیم. او نشان داد که رفتار گازها و گرما (ترمودینامیک) ناشی از رفتار آماری میلیاردها ذره است.
* آنتروپی و بینظمی: آنتروپی معیاری از احتمال است. حالتهای "بینظم" محتملترند چون روشهای بیشتری برای چیدمان ذرات در حالت بینظم وجود دارد تا حالت منظم.
* نوسانات آماری: اگرچه سیستمها تمایل دارند به سمت بینظمی (تعادل) بروند، اما در یک سیستم که به تعادل رسیده، ذرات ساکن نیستند. آنها تصادفاً به هم برخورد میکنند. گاهی، فقط برای یک لحظه، این تصادفات باعث ایجاد نظمی کوچک و موقتی میشوند (کاهش آنتروپی). به این پدیده «نوسان» (Fluctuation) میگویند.
۲. تولد پارادوکس:
جهان یا مغز؟
خودِ بولتزمن اصطلاح «مغز بولتزمن» را ابداع نکرد. این مفهوم در کیهانشناسی مدرن و زمانی مطرح شد که فیزیکدانان مدلهایی از جهان را بررسی کردند که در آنها زمان نامتناهی و انبساط شتابدار وجود دارد.
فرض کنید جهانی داریم که به تعادل گرمایی (مرگ گرمایی) رسیده است؛ یعنی آشوب مطلق. اگر زمان کافی (مثلاً بینهایت) صبر کنیم، طبق قوانین آمار، ذرات به طور تصادفی کنار هم قرار میگیرند و ساختارهایی را میسازند.
اینجا یک سؤال آماری پیش میآید:
کدام سناریو محتملتر است؟
* سناریوی A (جهان ما): ذرات طوری کنار هم قرار بگیرند که میلیاردها کهکشان، خورشید، زمین، فسیل دایناسورها و در نهایت ۷ میلیارد انسان با خاطرات واقعی به وجود آیند؟
* سناریوی B (مغز ایزوله): ذرات فقط در یک ناحیهی کوچک طوری نوسان کنند که تنها «یک مغز» به وجود آید که دقیقاً همان خاطرات و ادراکات شما را دارد، اما بقیهی جهانِ اطرافش آشوب است؟
پاسخ ریاضی: سناریوی B به شکل نجومی محتملتر است.
چرا؟ چون کاهش آنتروپی لازم برای ساختن یک مغز (حتی با تمام خاطراتش)، بسیار کمتر از کاهش آنتروپی برای ساختن کل جهان قابل مشاهده است. در فیزیک آماری، هرچه کاهش آنتروپیِ مورد نیاز کمتر باشد، احتمال وقوع آن بهصورت نمایی (Exponentially) بیشتر است.
۳. خطر معرفتشناختی:
چرا این یک فاجعه است؟
اگر نظریهای پیشبینی کند که جهان تا ابد ادامه دارد و نوسانات آماری در آن رخ میدهد، آنگاه ریاضیات میگوید: «تعداد مغزهای بولتزمن که تصادفاً در فضا ظاهر میشوند، از تعداد انسانهای واقعی که حاصل تکاملاند، بینهایت بیشتر است.»
این یعنی اگر شما یک ناظر تصادفی باشید، به احتمال قریب به یقین، یک مغز بولتزمن هستید که همین الان در فخلاء (خلاء) به وجود آمده و چند ثانیه دیگر متلاشی میشود.
چرا این علم را نابود میکند؟ (استدلال خودویرانگر)
اگر شما یک مغز بولتزمن باشید:
* خاطرات شما از گذشته (کودکی، مدرسه، کتابهای فیزیک) واقعی نیستند؛ آنها فقط نتیجهی تصادفیِ چیدمان نورونها هستند.
* اگر خاطرات و دادههای علمی شما توهم باشند، پس شواهدی که برای تایید قوانین فیزیک دارید نیز بیاعتبارند.
* اگر قوانین فیزیک بیاعتبارند، پس نظریهای که پیشبینی کرده شما مغز بولتزمن هستید، خودش زیر سوال میرود.
این وضعیت را «ناپایداری شناختی» مینامند. نظریهای که پیشبینی کند ما مغز بولتزمن هستیم، عملاً حکایت «نشستن بر سر شاخه و بنبریدن» است.
۴. کاربرد در فیزیک امروز:
ابزار غربالگری
امروزه هیچ فیزیکدانی معتقد نیست که ما واقعاً مغز بولتزمن هستیم. در عوض، از این پارادوکس به عنوان یک «تست رد» (Sanity Check) برای مدلهای کیهانشناسی استفاده میشود.
* اگر یک مدل جدید از جهان پیشنهاد شود که نتیجهاش غلبهی تعداد مغزهای بولتزمن بر ناظران معمولی باشد، فیزیکدانان میگویند: «این مدل غلط است، چون ناپایدار است.»
این پارادوکس دانشمندان را مجبور کرده تا به دنبال مکانیزمهایی بگردند که عمر جهان را محدود میکند یا نرخ زوال خلاء را به گونهای تنظیم میکند که فرصت کافی برای ظهور این هیولاهای آماری فراهم نشود.
جمعبندی
مغز بولتزمن میگوید که فیزیک فقط معادلهنویسی نیست. یک نظریهی فیزیکی موفق، علاوه بر سازگاری ریاضی، باید بتواند توضیح دهد چرا ما (به عنوان ناظران) میتوانیم به مشاهدات خود اعتماد کنیم. هر نظریهای که نتواند «معمولی بودن» ما را تضمین کند، محکوم به فناست.
The Next-Gen Tesla Roadster will use Cold Gas Thrusters developed in partnership with SpaceX that will enable it to travel 0-60 mph in LESS than one second.
A cold gas thruster is a type of rocket engine that uses pressurized gases to generate thrust. On Falcon 9, SpaceX uses cold gas thrusters to control its attitude during re-entry and landing.
Elon has mentioned before that the Roadster will use Compressed Air or Nitrogen stored at 10,000 psi which will be connected to an electric pump in place of the rear seats.
Elon has also mentioned that the Roadster will be able to fly or hover for a period of time. The new Roadster is actively being developed by Tesla & SpaceX as we speak.