اول مهر بود . خیلی بچه بودم.دوم ابتدایی اگه اشتباه نکنم . مادر به همراه مادربزرگ رفته بود مسافرت واسه دوا درمون. نه کسی کتابهامو جلد گرفته بود و نه هیچ لباس و کیف و کفش نویی داشتم. واسه منی که سالی یک بار همین موقع قرار بود یکم نو نوار باشم واقعه دردناکی بود.هیچ کس هم تو ..۱/۲
@masimatak گاهی آدم به حس خوب و آرامش نسبی ای که داره مشکوک میشه. بس که غریب و کم پیدا هستن این احساسات. بجا شک کردن سفت برچسب بهش و نذار چیزی بزنه تو ذوقت
از «صیدنایا»ی امروز تا «خاورانِ» فردا
---
تصویر پیکرِ بیجان، شکنجهشده و متلاشیِِ #مازن_حماده ، فعال انقلابی و آزادیخواه سوری در زندان #صيدنايا شاید یاد آن جملهی معروف تئودور آدورنو، جامعهشناس آلمانی را در بسیارانی از ما زنده کرده باشد؛ اویی که پس از در هم شکستنِ درهای اردوگاه کار اجباری آشویتس در پایان جنگ جهانی دوم گفته بود که: «پس از آشویتس، شعر سُرودن، نمودِ وحشیگری و دریدنِ مرزهای تمدن است.»
ما روایت آشویتس را با تمام پرسشها، اماها و دردهایش در کتابهای تاریخ خواندیم و میان تصاویر سیاه و سفید، به فراموشی سپردیم. اما دنیای رنگی و معاصر ما، در همین سالهای نزدیک، فریادهای مازن حماده را در راهروهای سیاسیِ غربی، از آمریکا و فرانسه و انگلیس، تا آلمان و هلند و ایتالیا خفه کرد و اشکهایش را در همان فیلم پنجدقیقهای در آشپزخانهای گمشده در ناکجای زمان، به سُخره گرفت.
با او چنان کردند که از زمین و زمان بُرید؛ تکیده در افسردگی و ویرانی، و در میان حیرت تمام دوستان و آشنایانش، بار دیگر به زادگاهش بازگشت. بازگشتی که همان لحظهی ورود، به دستگیری و ناپدیدشدنش انجامید.
امروز که پس از چهار سال بیخبری مطلق، پیکرِ خاموشِ او در زندان صیدنایا، با آن چشمانِ سرد و سپید و متلاشی به سوی آسمان، تاریخ را تکان داد، براستی باید از تعبیر آدورنو دربارهی ابتذالِ پناه بُردن به ادبیات برای تفسیر و تلطیفِ رنجهای انسان فراتر رفت.
ما با «شعر» میگرییم، اما براستی با «شعر» نمیتوانیم نه ماهیت کرخت بشر و نه سرنوشت سبکسرانهاش را دگرگون کنیم. بشری که امروز تصاویر هولناک سیاهچالههای اسد را بر صفحههای موبایل میبیند، تفاوت چندانی با آنهایی ندارد که هشتاد سال پیش روایت گشوده شدن درهای آشویتس را در روزنامههای چاپی خواندند. اذهان احساسزده و بغضآلود ما، اساساً با درک تاریخ و جستجوی پاسخهای گمانشکن به «چرا»های آن بیگانهاند.
قطعا روایتهای شاعرانه درباره سرنوشت جگرسوزِ مازن حماده و دیگر زندانیان صیدنایا دیر یا زود فراموش خواهد شد. فرداروزی که پس از سقوط رژیمِ خونریز و تجاوزگرِ اسلامی، جمجمههای هزاران زندانی سیاسی را نه فقط در گورستان «خاورانِ» تهران، بلکه در «خاورانهای» سراسر ایران کشف کنند و جلوی دوربین رسانهها به نمایش بگذارند، بیشک باز کسی خواهد بود تا فریاد زند که اینبار «پس از خاوران، شعر سرودن، نمودِ وحشیگری و دریدنِ مرزهای تمدن است.»
«پس از» آشویتسِ دیروز...
«پس از» صیدنایای امروز...
«پس از» خاورانِ فردا...
«پس از»...
تنها با مرگ شاعرانگیهای بیهوده، درک ژرفای مفهوم و چراییِ مبارزه، پذیرش شکست انسان، و مبارزهای آگاهانه برای «زندگی» و «زنده بودن» است که نسلهای آینده، سرانجام روزی خواهند توانست از این دورِ باطل و خونینِ «پس از»ها رهایی یابند.
@meelonmuskusa Either you cannot see 56 that it is better to go to an ophthalmologist or you have a mental problem that you should go to a psychiatrist