@monadchannel مگر نسیم سحر بوی یار من دارد
که راحت دل امیدوار من دارد
گلا و تازه بهارا تویی که عارض تو
طراوت گل و بوی بهار من دارد
به هرزه در سر او روزگار کردم و او
فراغت از من و از روزگار من دارد
مگر به درد دلی بازماندهام یا رب
کدام دامن همت غبار من دارد
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
سر این دارم اگر طالع آنم باشد
غزلیات سعدی
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
یکی از خنده دار ترین و یه جاهایی حرص درآر ترین چیز برای من اینه که این قماش به این لاطاعلات و کسشریجاتی که میخونن میگن «علم» و «درس» و به خودشونم میگن عالم.
شما کیر دنیای علمم نیستین