@AfroKidoOo نقطهی اشتراک کاراواجو، تیسین، گویا و ونگوگ، یا حتی یومجی در شرق، لزوما ابعاد رئالیستی کارشون نیست، بلکه تسلطشون بر یک ابزار رئالیستیکه. هرکدوم از اینها آدمی با نگرش و سبک زندگی خاص خودشون زیست میکردن که در نهایت همونطور که گفتی متاثر از جغرافیاشون بود.
@AfroKidoOo در گذشته هم به نظرم یک نقاش زمانی کارکرد تاریخی پیدا میکرد که مفاهیم تاریخیِ هنر رو دوباره از طریق متریال درک میکرد. مثلا وضعیتی که از کاراواجو تا کوربه شکل میگیره، با رنگروغن برای اونهمه آدم جا میافتاد و تغییراتشون رو هم در دل خودش جا میداد.
@Fork__Spoon استاد این برخوردها با بدن متعلق به دوران پیشا شمایل شکنی در غربه.فقط روشون نمیشه واضح بگن:)اصلا تاریخ تصویر رشد کرده به اینا بگه بدن همه بدنه و ول کن اندرونی کردن بدن رو، و اینا با یکی یکیش با همین الگو کلنجار رفتن.
@Nikdadyan@Hasan_rash_zahr صدام روسیه نبود. فقط مقداری از سلاحهای روسی بدون پشتیبانی لجستیکی روسارو داشت کشور رو بیچاره کرد. روسها از درون هم نظر میشدند به اصفهان میرسیدند. ترکمنچای باعث شد دولت روسیه از جنگ بزرگتر امتناع کنه و به پشت ارس برگرده. چون همهی روسها نمیخواستند ایران صحنهی جنگ با انگلیس بشه
بدن زن، پیروزی خیرهکنندهی تن است. زن، یک کلیت عینی و مجسم است؛ او یک جهان است، نه جهانی برونافکنده و بیرونی، بلکه جهانی در زیر جهان؛ درونبودگی گرم جهان، دنیایی فشرده و درونیشده.
- ژیل دلوز
“The body of the woman is the overwhelming triumph of flesh. The woman is a concrete universal; she is a world, not an externalized world, but under the world, the warm interiority of the world, a compressed internalized world.”
—Gilles Deleuze
@Ashkan_Atheist اما طرف مقابل که در پی حفظ سیستمه مدام خایه مالی مردم رو میکنه و از رشدش در فهم مسائل جلوگیری میکنه. مثل یه تهرانی که همواره سعی میکنه کالچر عقبماندهی جوامع کورد و بلوچ رو بدون نقد رها کنه و به همین وضعیت مردسالار عقبماندهش احترام بذاره. اما همین سیستم رو برای خودش نمیخواد.
به صورت واضح یکی از کج فهمیهای تهرانی در فهم مسائل کشور و واقعیتهای حکمرانیش از همین نوستالژی بازی میاد. اینها هنوز هم در آکواریوم خودشون زندگی میکنن و برای همین همواره از رفتار جمعی در کشور سوپرایز میشن.
هر وقت با بابابزرگ سوار تاکسی میشدم، یه اشتباه همیشگی داشت.
راننده میپرسید:
"کجا؟"
میگفت:
"خیابون پهلوی."
و من با خنده میگفتم:
"ولیعصر."
رانندهها هم گاهی میخندیدن.
بابابزرگ ولی نه.
فقط سرش رو برمیگردوند سمت پنجره.
بعدها فهمیدم تقریبا همیشه میخواست از یه جای مشخص خیابون رد بشه.
حتی وقتی مسیرمون نبود.
یه بار گفتم:
"از اینور دور میشهها."
گفت:
"بذار بشه."
تاکسی از کنار درختهای بلند خیابون رد شد.
بابابزرگ کمی خودش رو جلو کشید.
چند مغازه رو نگاه کرد.
بعد یهدفعه گفت:
"همینجا نگه دار."
راننده کنار زد.
بابابزرگ پیاده شد.
منم دنبالش.
جلوی یه ساختمون قدیمی ایستادیم.
پایینش موبایلفروشی بود.
بالاش چند پنجرهی عوضشده.
هیچ چیز خاصی نداشت.
پرسیدم:
"اینجا چیه؟"
گفت:
"هیچی."
چند قدم رفت عقب و به طبقه دوم نگاه کرد.
گفت:
"خونهمون بود."
گفتم:
"تو و مامانبزرگ؟"
سرش رو تکون داد.
بعد یکی از پنجرهها رو نشون داد.
"اون اتاق خوابمون بود."
گفتم:
"پس چرا تا حالا نگفته بودی؟"
شونهشو انداخت بالا.
"چی داشت که بگم؟"
همونجا چند دقیقه ایستاد.
بعد به موبایلفروشی پایین ساختمون اشاره کرد.
گفت:
"اینجا عکاسی بود."
گفتم:
"جدی؟"
خندید.
"روزی که اومدیم این خونه، مامانبزرگت منو کشوند پایین."
"گفت اولین خونهمونه. باید یه عکس داشته باشیم."
"عکاس اومد همینجا ازمون گرفت."
گفتم:
"عکسشو هنوز داری؟"
گفت:
"آره، هست."
بعد دوباره یه نگاه به پنجره انداخت.
"بریم."
شب، قبل از اینکه از خونهش برم، صدام کرد.
"بیا."
یه عکس آورد و گذاشت توی دستم.
"همینه."
عکس رنگورورفته بود.
بابابزرگ خیلی جوون بود.
مامانبزرگ کنارش ایستاده بود و دستش رو انداخته بود دور بازوش.
پشت سرشون همون ساختمون بود.
همون در.
همون طبقه دوم.
پشتش با خودکار نوشته شده بود:
اولین خونهمون، ۱۳۵۶
گفتم:
"چه جوون بودین."
بابابزرگ چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
گفت:
"آره."
گوشیمو درآوردم و ازش عکس گرفتم.
بعد دادمش به بابابزرگ.
گذاشتش توی یه پاکت کوچیک.
سالها گذشت.
یه روز سوار تاکسی شدم.
راننده پرسید:
"کجا؟"
چند ثانیه مکث کردم.
گفتم:
"پهلوی."
راننده از توی آینه نگام کرد.
من سرم رو برگردوندم سمت پنجره.
درختها یکییکی رد میشدن.
خیابان پهلوی، تهران، 1974
Photo: Dick Gilbert
@Ashkan_Atheist اتفاقا مردم به صورت غریزی مداوم در پی اصلاح میل خودش به زندگیه. گاهی هم با تحقیر و تنفر به تصمیمات گذشتهش نگاه میکنه تا بتونه خودش رو از نظر فردی رشد بده. بین مردم، نقد مردم از هر نقدی رایجتره. چون میدونه که سیستم اصلاح نمیشه مگر اینکه خودش راهی برای نجات خودش پیدا کنه.
@Ashkan_Atheist من خودم مردمم ای الیت دربار.
از خایه مالی برای مردم و مقدس سازی از مردم هم متنفرم. چون این یک فریب برای ما مردمه. تنها چیزی که در مردم قابل احترام باقی میمونه تلاشش برای نجات، و حرکتش در مسیرهای گوناگون برای رشد فردیشه.
@Ashkan_Atheist چون سریعا به سمت بساطی جدید حرکت میکنه. در نهایت میفهمه اینم یه کاسهای بوده مثل باقی کاسهها و فقط میخواسته از مردم برای خودش جایگاهی بدست بیاره. تاریخ ۱۰۰ساله کشور اینو نشون میده. پس به مردم بگی بیا بگو جاوید شاه تا آمریکا بیاد نجاتت بده میاد میگه دیگه.
ولی موندگاری؟ نه، ابدا
@Ashkan_Atheist استاد من اصلا نمیخوام مردم سمتم بیان. سمت هیچکس هم نمیخوام برم. شعور مردم هم زمانی قابل احترامه که دست از رفتار گلهای تحت حمایت رسانه برداره و حق خودشو فریاد بزنه. مردم به معنی شعور اجتماعی، که هر روز پای یه بساطی نشسته تا نجات پیدا کنه. اما حضور مردم به اون بساط ارزش نمیده