بالاخره تصمیم گرفتم دیاکتیوش کنم. رفتم دیدم برای این هم پسورد میخواد که من ندارم و امکان احیاش هم نیست چون نمیدونم با شماره یا ایمیل کدوم قبرستونی ثبتش کرده بودم. اینجا برام عزیز بود، باقیموندهٔ سالهای جوونی به اصطلاح. مقدمات میانسالی ماههاست فراهمه. گمونم باید بهش تن داد.
@ashkkkkkkkk :)))
به من اول میگن باریکلا حرفت رو میزنی و انتقاد میکنی و فلان، بعد به دل میگیرن که چرا به ما حرف زدی و انتقاد کردی و فلان. حقیقتاً زیباست.
و من همچنان عادت نکردهام که وقتی کسی رو برنمیتابم سکوت کنم و فوران نکنم. ولی خبر خوب اینه که یاد گرفتهام فرار کنم. یاد گرفتهام برم و نباشم و فرار کنم و نفس راحت بکشم که صدام درنیومد و به خیر گذشت.
سطح فرهنگی خونوادهٔ ما بدین شکله که آهنگ موردعلاقهٔ مامانم این آهنگ جدیدهٔ ساسیه. بعد خانوادگی پیوسته داریم کانال عوض میکنیم ببینیم کی کلیپش پخش میشه. بعد بزرگوار میاد میشینه برای بابا اشارات و تلمیحات متن ترانه رو توضیح میده. بعد میخواید برام کتاب بخرین شاد شم؟ خب وا.
این کارگاه تجربهای شد برای من که به عنوان موجود خسته با شونصد کار مونده که خودم رو به زور میکشم اینور اونور، نرم قاطی چارتا دانشجوی کارشناسی شاداب سرحال بشاش هنوز رو زمین سفت جیش نکرده، کسب متدولوژی تحقیق کنم. زین پس میرم چارتا همس�� و سال پیر و چروک مثل خودم پیدا میکنم، بعد.
فعلا تعامل انسانی محبوبم در بستر توییتره. بیای یه حرفی بزنی بری. یه منشن بدی بری. یه توییتی بخونی و بری. دیالوگ نمیتونم. تداوم نمیتونم. استمرار حرف زدن نمیتونم.
طبق تاریخ گالری عکسا، پنج سال پیش، چنین روزی، ساعت ۶ و ۳۴ دقیقه بود که اون عکسها رو انداختم. خارج از کادر سبز کماسکنر، توی قاب عکس، سر یه گوشی معلومه و چند تا انگشت. و من زیاد فکر میکنم الان چه بلایی سر اون انگشتا و صاحبشون اومده. امشب بیشتر. حالا که مک پنج سال گذشته، بیشتر.
دیدی اونایی که اونورن بهت پیام میدن وای تو رو خدا اگه کتاب میخوای بگو برات بخریم بفرستیم؟ من کتاب نمیخوام لامصبا، برام ادونت کلندر بخرید بفرستید. تازه الان آف خوبی هم خورده.