@ladylworld الان چک کردم، نداره گویا. فکر کردم فانکشن اسپاتیفای هست ولی گویا اینطور نیست.
توی تئوری، یه راه دیگه اینه که از این اپ های اسپیچ تو تکست بگیری و بزاری پادکست پخش بشه، اون اپ برات متنش رو بنویسه. میگم تئوری چون خودم امتحان نکردم حقیقتش
اگرچه ما غیر ممکن ترین مچ ممکن بودیم، و عقلم هربار که به یادش میارم با صدای محکم میگه خف شو ولی من هنوز این آدم رو ته قلبم دوست دارم و نبودنش تو زندگیم غمگینم میکنه.
دیشب دیت دوم رو رفتیم. فهمیدم نقطه ضعفش کجا بود که تو دیت اول تلاش میکرد چهره مسکیولینی از خودش نشون بده. رنجش رو فهمیدم و باز طرحواره مادری به من برگشت و دلم لرزید براش. ولی دیشب بهم گفت اون راهی برای ادامه نمیبینه. حالا من مونده ام و حس شکستی که میدونم واقعی نیست
خب تقریبا دو ماه مقاومت کردم و تلاش کردم قرص نخورم ولی گویا نمیشه. فکر اینکه حداقل برای شش ماه به قرص برای داشتن زندگی عادی نیازمندم، خودش میتونه افسرده ام کنه.
تراپیستم بهممیگه نشونه های افسردگی رو داری. میگه تا دیر نشده و میتونی کاری برای خودت بکنی برگرد به روتین ورزشی هر روزه ات و شبا هم ملاتونین بخور که بتونی بخوابی. دیشب ملاتونین خوردم. حتی اون پنج ساعتی هم که شبای قبل میخوابیدم رو هم نتونستم بخوابم. من دارم از ذهنمم میترسم دیگه.
تابستون عجیبیه... همچنان سقوط آزاد بدون داشتن دستگیره نجات.
پسرک هم رفت. نه به خاطر اینکه من بد بودم. به خاطر اینکه کامینمنت ترسناک بود. فکر زندگی زیبایی که میتونستیم باهم بسازیم قلبم رو به درد میاره.
زندگی خواهش میکنم یکم آسون شو...نمیکشم دیگه
بیشتر از یک ماه بود چیزی ننوشته بودم اینجا. چون داشتم نفس میگرفتم. از یه طرفی هم زندگی پر تنشم داشت آروم بود و حضور پسرک بهم آرامش می داد. تا اینکه دیشب بهم گفت همه چیز خوبه ولی نمیتونه خودش رو متعهد به رابطه بدونه. زندگی برنامه ات چیه؟ بذار نفس بکشم
دیشب دیت دوم رو رفتیم. فهمیدم نقطه ضعفش کجا بود که تو دیت اول تلاش میکرد چهره مسکیولینی از خودش نشون بده. رنجش رو فهمیدم و باز طرحواره مادری به من برگشت و دلم لرزید براش. ولی دیشب بهم گفت اون راهی برای ادامه نمیبینه. حالا من مونده ام و حس شکستی که میدونم واقعی نیست
ذهنم، ذهن قشنگ و همیشه مرتب و طبقه بندی شده ام، اونقدر این روزها آشفته هست که اصلا تمرکز نمی تونم بکنم. دنبال نوتیفیکیشن هستم همش که حواسم پرت تر بشه. کاش زودتر نور ته تونل معلوم بشه
@monologues2023 ۲/می پرسن که حواسشون باشه برای خودشون پیش نیاد. من به همه اونایی که چه با زبون، چه با نگاهشون می پرسن میگم ما بزرگ شدیم و تصمیم گرفتیم راه های متفاوتی رو بریم. این جمله هم اونها رو آروم میکنه و هم تمرین آروم بودن در حین گفتش، حس میکنم من رو مقاوم تر کرده. دلت آروم یلدا جان
@monologues2023 ۱/من هم تو شرایط مشابهی هستم و این چیزی رو که میگی تجربه میکنم. اما اینو خیلی از آدمها احساسات خودشون رو پروجکت میکنن که بتونن همدردی کنن. با توجه به تصویری که جامعه از طلاق ساخته، برای خیلی ها تصور بودن در اون شرایط نه فقط ترسناک که وحشتناکه. اون سوال چرا هم خیلی اوقات نی پرسن
پسرک سفر بود و ده روز ندیده بودمش. تو این مدت تقریبا هرشب تلفنی حرف زدیم. یک وقت هایی هم تصویری. دیروز برای اولین بار واسه نهار اومد خونه ام. خیلی حس آشنایی داره. اینقدر که گاهی اوقات میترسم که دلبسته اش بشم.
دو ساعته که قرص خورده ام و واقعا خوابم میاد ولی نمیخوابم. از اومدن این هفته میترسم، از نا امید شدن های دوباره می ترسم، از حرف هایی که قراره دلم رو بشکونن می ترسم... من از فردا میترسم
تراپیستم بهممیگه نشونه های افسردگی رو داری. میگه تا دیر نشده و میتونی کاری برای خودت بکنی برگرد به روتین ورزشی هر روزه ات و شبا هم ملاتونین بخور که بتونی بخوابی. دیشب ملاتونین خوردم. حتی اون پنج ساعتی هم که شبای قبل میخوابیدم رو هم نتونستم بخوابم. من دارم از ذهنمم میترسم دیگه.
دارم نوت های تو گوشیم از پارسال امروز رو میخونم. مصاحبه داشتم برای ارتقای شغلی ول خیلی خوب انجامش دادم. گرفتمش هم ولی هیچوقت بهم داده نشد. امسال دوباره امروز دارم مصاحبه میکنم، جون شغلم رو حذف کردن و تا آخر ماه اگر کاری پیدا نکنم، اخراج میشم. شیب سرپایینی رو شما ببین!
@Far142013@monologues2023 این کامنت من اینجا قسمت خیلی کوچیکی از زندگی منه و شما راجع به بقیه اش هیچی نمیدونید. برای مثال اینکه نمیدونید من پانزده سال از عمرم رو عاشق این آدم بودم و درنهایت مجبور شدم با عقلم، به دلم نه بگم. حتی قوی ترین آدم ها هم حق این رو دارن که ضعیف باشن. مجال بدیم به هم بدون لیبل زدن.