بنویس، بنویس و هراس مدار از آنکه غلط میوفتد
بنویس و پاک کن، همچون خدا که هزاران سال است مینویسد و پاک میکند و ما هنوز ماندهایم در انتظار پاک شدن و بر خود میلرزیم.
قبل بازی که میگفتید چند تا میخوریم از بلژیک. حالا که مساوی شده و حتی میتونستیم به بلژیک یازده نفره گل بزنیم، یادتون افتاد که بلژیک خیلی تیم بدیه و بدترین بلژیک همهی ادواره ؟! قبلش نمیدونستید نه ؟
چی شد اینجوری شدید واقعا ؟!
نه عزیزم. بلژیک قدرت فوتبال اروپاست. تیم هشتم رنکینگ فیفاست. خط حملهی آتشینی داره. از ۱۴ بازی آخرش، جز یکی در همهش گل زده.
آمریکا رو ۵ تایی کرده همین چند هفته پیش.
ما جلوشون جنگنده بازی کردیم و امتیاز گرفتیم. یه ذره ریسپکت داشته باشید به خودتون.
وطن من اونجاییه که کسانی که دوستشون دارم هستن، و لحظاتی که خندیدن، رقصیدن، و گفت و گوی دوستانم رو میبینم شور شوقی وصف نشدنی در من ایجاد میشه.
امیدوارم بیش باد این لحظات و این صحنه ها.
پرم از اطمینان و در عین حال اضطراب
پرم از ترس و شادی
پرم از حس تعلیق و تعلق
واقعا نمیدونم و حتی نمیتونم به چیز خاصی فکر کنم.
سعی میکنم حرفهای آرمان رو مرور کنم که گفت هرچقدر سخت یا آسون، اصلا نمیفهمی یه روز به خودت میای میبینی خیلی نرم و لطیف وقف پیدا کردی و داری ادامه میدی.
تا جایی که یادم میاد همیشه استرس گذروندن این مرحله رو داشتم، هر قدمی که برداشتم برای امروز بود و امروز به راحت ترین شکل گذشت و تموم شد ولی استرس من تموم نشد صرفا دلیل دیگری برای ماندن پیدا کرد.
پس فکر کنم باید خودم رو مداوا کنم چون تنها کسی که با من مشکل داره، خودم هستم!
طرف کلا یادش رفته به قاعده زندگی کنه!
این قاعده رو نه من تعریفش میکنم و نه دیگرانی اما بنظر میرسه وقتی که تو مسیری رو انتخاب کردی که دائم با شکست های یکسان و ثابت مواجه میشی، تو به قاعده زندگی نمیکنی بلکه فقط داری یک لوپ محکوم به نابودی رو سپری میکنی.
پسر ۷ ساله مادر را با لبخندی از رضایت بدرقه کرد وقتی که میز شام رو برای پیدا کردن و اجابت درخواست او ترک میکرد اما غر غر های پدر شروع شد که این مسخره بازیا چیه و این حرفا. و اون لبخند تا آخرین کلمات پدر خشک شد و فقط خیره به انتظار مادر ماند.
شاید اینجا بود که تروما شکل گرفت.