من هر شب برای سپهر بابا، مانی، سام وهزاران اسمی که شرمنده هستم از حفظ نشدنشون گریه میکنم و سعی میکنم با وسواس کامل تمام اون روز ها رو دوباره ببینم و زخمم رو تا ابد باز نگه دارم تا بدونم درد داره همه چیز و بهتر که نتونم راجب هیچ چیزی اونقدر خوشحال بشم.
آقای نامجو
مگه زادهی آسیا رو نمیگفتن جبر جغرافیایی؟!
اهنگات رو گوش میدادم که خاطرات خوبی که شیراز داشتم رو زنده کنم.
الان زلف رو بر باد میدهم تا بدهم بر بادت.
انقدر اگست سال پیش تا الان روزایِ سختی رو گذروندم و انقدر تنها بودم
امروز ۳۰ اگست بود و یادم افتاد چقد درد داشت همش
چقد همهی روحم درد میکنه بابتِ تمام اتفاقات
امیدوارم تموم شه.