دوست دارم چشمهام رو ببندم و باز کنم ده سال گذشته باشه و منِ ۳۳ ساله تو خونهی زردم نزدیک ساحل انزلی زندگی کنم و هر روز غروب رو کنار دریا تماشا کنم و یادم بره این روزها چقدر غمگین بودم.^*^
من واقعا از یک جایی به بعد از این ترکیب انرژی زنانه بیزار شدم/یعنی حس میکنم کثافت و لجن میگیره وقتی سوشال مدیا زور میزنه یک سری چارچوب برای زن و یا مرد درست کنه. نه تنها این مورد، تو همه چیز...
حالم از این وضعیت بهم میخوره که دیگه نمیتونم بفهمم کی خوبه و کی بد/انگار مدام دارم از طرف آدمها گول میخورم. مدام دستکاری روانی و ای تف تو این وضعیتی که برای ما ساختید
اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.