خانوادهها هم سرگردان بین پیکرها تا پیکر خانه خودشونو پیدا کنن
مجبورند، علاوه بر عزیز گمشدهشان، آن همه هول را هم یکجا ببینند و ببلعند
قلبم درد گرفته
دستام بیحس شده
بدنم مورمور شده
امروز بعد از ۲هفته قطعی اینترنت تونستم وصل بشم
ویدیو ۱۳ دقیقهای از پزشک قانونی کهریزک
پر از پیکر کشته شدهها
روی هم تلنبار شده
خونین
با دستهای نه آرام گرفته کنار بدن که دستهای مشت شده و بالا آمده و کج شده که نشون میداد آخرین لحظات چجوری بودن
ترسیده
درد کشیده
#سپهر_بابا_کجایی
دنیا، با یک کمد.
و ما که غرق در دارو و دکتر و نگرانی روزهای سخت بودیم.
حالا که به یادش میوفتم:
اصلاً حالیمون نبود که چه دنیای کوچیکی داشته.
چه پنجرهی بستهای به زندگی.
اتاقِ بابا، با همان کمدِ روبهروی تخت.
شب اومدم پیش مامانم بمونم و تو این اتاق خوابیدم.
روی تختِ بابام
طفلک...شش ماهِ آخر، تمامِ دنیاش همین تخت بود.
ویوی تکراری و ثابت: درِ بستهی کمد.
حتی زاویهاش طوری نبود که بتونه رفت و آمد آدمها را تو خونه ببینه.
تنها بود، تو گوشهای از
@BlueJakk حتماً شما هم میدانید که این عبارت « چپ هرگز نفهمید» در توییتر، عمدتاً ناظر بر چپ معاصر ایرانی است و قصد به چالش کشیدن شخصیتهای شاخص تاریخی جنبش چپ را ندارد و اهدافی دیگر را دنبال میکند.
(یه ۵۰۰ تا کامنت هست اینجا، اما منم جسارتاً یه جواب نسبتاً مفصل بدم.)
این خودبازندهبینی ۲ تا بُعد مجزا داره:
۱. در نگاه دیگران
۲. در نگاه خود
برای اولی، واقعاً نیاز هست که انتظارات دیگران رو خیلی خیلی کم یا صفر کنین. بهعبارت دیگه و با ادبیات خودتون، با عرض پوزش، بهشون بگین که قرار هم نیست از این به بعد گه خاصی بشین. و همین گهی که هستین هستین و خواهین بود. اگه دنبال گه بهتری هستن، تشریفشون رو ببرن بگردن جای دیگه پیدا کنن.
دلیل این مرزگذاری (و کشیدن پایین فتیلهی انتظارات بقیه) هم اینه که تا موقعی که اون فشار و طلب بیرونی هست، هر یک گام پیشرفت یهجور سرکوفت خواهد بود برای اینکه چرا دو گام نشد. اگه حقوقتون ۲۰٪ بیشتر بشه، میخواین بشنوین وای چرا مثل فلانی ۵۰٪ بیشتر نشد. اگه ۵۰٪ بیشتر بشه، میشنوین اه چرا ۲ برابر نشد. و یه «طمع سیریناپذیر انتظار» رو تا ابد یدک خواهید کشید و یوق بارکشیتون مدام شما رو عقب خواهد کشید و زخمتون خواهد کرد.
احداث و تثبیت این مرزگذاری و رهایی از طلبها هم قطعاً دردناک خواهد بود. تنها خواهید شد. و دردتون خواهد اومد. و شک خواهید کرد. اما بعدش گامهای کوچک رشد و پیشرفتتون، دیگه سرکوب نخواهند شد. بلکه قد یه کیکیزدی کوچولو هم که شده، لیاقت جشن گرفتن (ولو یه نفره) خواهند داشت!
□
۲. نگاه خود
این میتونه خیلی ناشی از پژواک همون صداهای مورد اول باشه. چه صداهای والدین و معلمها از کودکی که (جسارتاً) تو هیچ گه خاصی نمیشی، چه مقایسه کنونی با ویترینهای اطرافیان و همسنها در اینستا و لینکداین.
زندگی ولی همینه. همین مسیری که خیلی جاهاش خبری از گه خاصی نیست. خیلی خیلی جاهاش. یه مسیر طولانی با یه عالمه گام ریز که احتمالاً هیچکدوم مهیج نیست. درست مثل یادگیری زبان انگلیسی که هیچ یه تک کلمهش باعث نمیشه «موفق» بشیم، اما اگه هر روز یک کلمه یاد بگیریم، بعد دو سه سال یهو میبینیم عه، میشه خارجی بفهمیم و حتی حرف بزنیم!
روزهای تاریک زیادن. مخصوصاً تو شرایط کنونی سیاسی و اقتصادی و فشارهای ایران و ایرانی در همهجای دنیا. اما اگه بشه همون ریتم یه کلمه در روز رو جلو برد، و مهارتهای سخت (بیزینس، مارکتینگ، فروش، زبانهای دیگه برنامهنویسی) و نرم (پرزنت کردن، ارائه، سخنوری، نگارش، ارتباط) رو هم کمکم بهتر و بهتر کرد، میشه واقعاً امید داشت. میشه کمکم چیزای جالب ساخت.
بازم تأکید میکنم امیدی که یکی بخواد نمره ۱۲ ای که ۱۲.۵ میشه رو سرکوفتش بزنه، به جایی نمیرسه. حس حقارت و کمبودنش خفقان میاره. اما اگه بشه اونقدری پاک و عاری از مقایسه (چه خارجی، چه از درون) شد که همون ۱۲.۵ امروز رو فقط با ۱۲ دیروز بسنجیم، قطعاً میشه کمکم به ۱۶ و ۱۸ هم برسیم و از خود مسیر لذت ببریم. جسارتاً گور بابای همهی بقیه که روی هر پلهای هستن. مهم همین پیشرفت تدریجی ۱۲ به ۱۸ خود ماست!
□
نهایتاً که راجع به سن و فرصتهای گذشته (اسماً از دست رفته) هم میشه خیلی سوگواری کرد. بابت همهی افسوسها و what ifهای گذشته. منتهی اولاً لای همهشون کلی تجربههای ریز و درشت و صبوری و دنیادیدگی هست، ثانیاً واقعاً دنیا مسابقه دو نیست.
اتفاقاً نسل ماها احتمالاً تا ۷۰ سالگی کار خواهد کرد (احتمالاً حداقل از سر توانمندی) و رو همین حساب ۴۰ و خردهای سالگی تازه میشه ۱۵ سال از مسیر ۴۵ سالهی استقلال و کار، که حتی یک سومش هم شاید طی نشده! پس هنوز کللللی از مسیر مونده و کلی کارهای جالب میشه کرد. حتی اگه هر ۷ سال هم بخوایم یه کار جدید رو شروع کنیم (مدل sabbatical) میشه از ۴۵ تا ۷۰، پنج تا زندگی کاملاً جدید و جدا جدا رو شروع کرد و زندگی کرد!
□
حرف آخرم اینکه زندگی یه مسابقه رقابتی نیست، بلکه یه زنگ هنر خیلی طولانیه که معلم هم نیومده و هر کی سرش تو برگهی خودشه. کسی از ما دعوت نکرده یا انتخاب نکردیم که به دنیا بیایم، بلکه یه کوپن بهمون دادهن که یه چندین سالی اینجا باشیم. و بهترین کار اینه که تا وقتی هستیم، بدون آزار به کس دیگهای، سعی کنیم بهترین حالمون رو ببریم و روی برگههای دفترمون بهترین نقاشیهامون رو بکشیم و حالش رو ببریم.
زندگی پر از روزهای تلخ و سخته. حتی شاید دیفالت بکگراندش همین تلخی و تنهایی و شکست باشه. اما هنر ما اینه که اون وسط مسطها، لای همهی این تیرگیها، هرازگاهی یه نقش نو بکشیم و خودمون حال کنیم! مخصوصاً که اگه این نقش چیزی باشه که یک سال پیش یا ده سال پیش عمراً فکر نمیکردیم بتونیم برسیم بهش و بکشیمش. و الآن میبینیم که بالاخره داریم میتونیم.
آره خیلی نقشها هست که هرگز بهشون نمیرسیم. و خیلیای دیگه ممکنه برسن. اما آرامش (و نه تنبلی) زندگی اینه که بهترینِ خودمون رو بذاریم و با همون تک گامهای ریز خودمون، یه چند ده یا چند صد شبی از این بیست سی هزار شب عمر رو با افتخار ریز به خودمون و «ببین تونستم»ها و جشنهای کیک یزدی یهنفره طی کنیم. همین ذوقهای تونستنهای ریز، و راضی بودن ازشون، حتی اگه در ظاهر و از بیرون توسط اغیار عجول و طلبکار بخوان مسخره قضاوت بشن، در درون میتونن رمز سعادت شخصی باشن. و احتمالاً هستن. :)
مرسی که خوندین.
@may_i_sam@cara_gvm فکر کنم منظورشون فراوانی افراد بالای مثلاً ۵۰ سال در گذشته و اکنون است. در حال حاضر فراوانی افراد بالای ۵۰ سال بیشتر است در نتیجه امکان مشاهده سرطان نیز بسیار بیشتر شده است.