تغییرات عجیبی تو سلیقه و نحوهی فکر کردم داره اتفاق میفته.
انگار مغزم داره کلا با یه مغز جدید جایگزین میشه. نگرانم همینم چند وقت دیگه متوجه نشم و وضعیت قبلی برای مقایسه لود نشه..
همیشه از اینکه میتونستم تا حدی خودم رو از بیرون ببینم و متوجه رفتار و تغیراتی باشم خوشحال بودم.
یه سری چیزا بود که قبلا دوست داشتم حتما تجربهشون کنم. الان گاهی حس میکنم اونا دارن کلا فراموش میشن.
ترجیح میدم قبل از فراموش شدن دستکم یک بار تجربه بشن. ولی خب..
خسته از هرچی که هست؛
برم باز یه مدت غرق کار شم که هیچچیز فایده نداره!
بعد از کمپ این سری خیلی لاس زدم با تایمم..
زندگی خودش کم مزخرفه،
گیر آخوند ابله هم افتادیم..
اون وسط خامنگی دوبار از جلومون رد شد، همه بهش سلام میکردن، من جوری چپ بهش نگاه میکردم که سرش رو مینداخت پایین از ترس :)))
خوشبختانه فرار کردیم از اونجا :))
دیشب خواب دیدم حاجیزاده روی یکی از مراکز تولید موشک افتاده به پای من و دوستم که بهشون کمک کنیم موشکهاشون بهتر بشه، یجوری بود که هر لحظه هم احتمال حملهی امریکا/ اسرائیل بود. زیر پای ما هم سایت موشکی بود.