چهارسال قبل اولین روز سال یکی ، بی خبر از دنیا ، بی خبر از بلاهایی که درانتظارمه و چی قراره به سرم بیاد، از سر ذوق و با لبخند بازشده تا بناگوش اینو باشوخی و خنده نوشتم، و الان با بعد چهارسال به معنی واقعی درک کردم که مارا به سخت جانی خود این گمان نبود…
سال یک بودیم،یکی از چندسال بالای سم مون مارو پست کشیک،تا ده شب نگه داشت چون توگروه کفته بود فلان کارو تا ده دقیقه انجام بدید مام وسط اورژانس با استرس و کلی هول و وَلا بدوبدو انجامش دادیم و فرستادید تو گروه،ولی چون نگفته بودیم چشم!
فقط بخاطر یه چشم نگفتن!
م.ع.ن
خاطرات سال یکی :((
بعد خوندن پیام وبدا امروز، بخاطر ظلمی که بهمون شد و ناکام موندن اون همه تلاش بچه ها واسه خارج شدن از زیربار ظلم ، همینجوری بی هوا اشکم جاری شد…
نه فقط بخاطر عقب نیوفتادن امتحان، بخاطر ظلمی که باچشمای خودم دیدم و با تن خودم حسش کردم
#بورد#وزارتبهداشتظالم