از امنیتی بگم که توی بازی و خیال بیحواس این جوجه تجربه کردم...
مامانش تعریف میکنه: تو بالکن آفتابه رو کرده بود آرپیجی و بازی میکرد. شروع کرد هدف گرفتن چندتا شهر که اسمهاشون رو بلده، اصفهان هم بود. یهو وایساد، فکری کرد و گفت: خاله نرگس اصفهان بود؟ ساختمون اونها رو نزدم مامان!
لعنت به تربیت ایرانی. این چه کثافتیه که یا باید خودت باشی و غمگین از دلشکستگی والدین، یا تمام عمر جعلی از خودت باشی و دلمرده از زندگی ِنزیسته. همیشه هم تو شیش و بش این باشی انتخاب درست کدومه...
پ.ن. انیمیشن المنتال رو میدیدم و اشک میریختم...
مامانش میگه از همون لحظه که فهمید اومدی یهو گفت «استخاب» (=استفراغ) دارم، چند بار هم -گلاب به روت- عق زد ولی هیچی نیومد. گذاشت خوب که نگران شدم بعد یه بیست دیقه تازه گفت فکر کنم حالم بده باید بریم پیش خاله نرگس خوبم کنه! 🥰☺️
فقط وقتی یه قدم رو برداشتم فهمیدم میتونستم اون قدم رو بردارم. فقط وقتی نترسیدم تازه فهمیدم اون ابژه ترس نداشته، حداقل اونقدری که ازش میترسیدم ترسناک نبوده.
#اندرامیدواری
شبهایی هست که باور میکنی که به وجود اومدی تا امشب اینجا باشم و هرکاری ازم بربیاد انجام بدم! که این بچه به صبح برسه، حتی اگه بعد از تو نمونه و از دست بره باز اونقدر دلیل داری که بودنت رو ارزشمند بدونی!
بله ادمی همینقدر خودخواه و خودفریبه...