المان که اومدیم
لباس زیرارو پهن میکردم تو حیاط
روش چیزی پهن میکردم، مامانم از پنجره داد زد، اینجا ایران نیس اوسگول
بذار لباسا افتاب بخورن یه امروز فقط افتابه.
بااکراه لباسارو با فاصله پهن کردم 🤣
وقتی لباسم رو میشستم پهن میکردم از خجالت بود یا یادگرفته بودم یا هر چی، رو لباس زیرام روسری پهن میکردم تا دیده نشه
مامانم میرفت روسری رو برمیداشت میگفت نه باید لباس آفتاب مستقیم بخوره.
یه روز یهو سر زده یکی از آقایون فامیل زنگ درمون رو زد اومد تو حیاط (۱)
مرداد، ماهِ تجلیِ آتش و غرور است؛ ماهی که انگار برای خلقِ وجودِ سرشار و بیمثالِ او مقدر شده بود. او متولدِ قلبِ تابستان بود؛ با همان گرمای بیدریغ، همان درخششِ خیرهکننده و وقاری که نهتنها فضایی که در آن حضور داشت، بلکه جهانِ اطرافیانش را هم زیر نورِ خود روشن میکرد.
@samiimov منی که انجامش دادم بهت میگم
من فرار کردم
اولاش سخته خیلی هم سخته
ولی پله پله میسازیش
نگران نباش
فقط باید زحمت بکشی حداقل میدونی نتیجه میده
بیخودی هدر نمیره
کسی بهم نگفته بود
نمیدونم از کجا میومد اون عقب موندگی من
تو اون سالها مدام یقه اسکی میپوشیدم و یه تیشرت گشاد روش.با دامن و شلوار و مقنعه!!!که اندامم دیده نشه!!!
چرا؟!؟!
نمیدونم شاید به آزارجنسی بچگیم ربط داشت.
عین این اوسگولا بودم
مامانمم نمیگفت نکن اینجوری
از کارهای مهرنوش بادپر.
"این آثار از تاریکترین روزهای زندگیام یعنی دوران کودکی نشئت گرفته است که فکر میکنم بین افراد دههی شصت در ایران این تجربه مشترک باشد."