یک آقای افغان که پیش پدرم کار می کند و مرد بسیار کار درستی است، دو پسر و یک دختر دارد. در خانواده شان رسم است که دختران در سن کم، ازدواج کنند ولی خودش می گوید نمی خواهد دخترش را اینگونه بار بیاورد.
تا یه ماه دیگه اگه زندگیم افتاد رو روال ک هیچ
وگرنه خودمو خلاص میکنم
دیگه تحملی واسم نمونده
دیگه هیچ امیدی ندارم
هیچ نوری نمیبینم
فقط فشار و استرس و کار و بگایی
تا الانشم زیاد صبر کردم
خیال کردم برم جلو درست میشه
همه چی فقط کیری تر شد
ریدم تو این زندگی که ما کردیم