از زمانی که خودم رو میشناسم فکر کنم امسال اولین باره که عید غدیره و خونه پدربزرگم جمع نمیشیم از بس که این روزها فرشتهی مرگ کلا بالاسر اقوام ماست و حتی امروز هم تمام خانواده در مراسم تشییع هستن.💔
سحری خورده بودیم نشسته بودیم منتظر اذان، صدای جنگنده بالای سرمون اومد، بابام داد زد بخوابید زمین، من و پوریا دویدیم سمت اتاقی که افرا خواب بود، صدای انفجار مهیب….
فاصله بین صدای جنگنده و انفجار، اون چند ثانیه که دخترم تنها و خواب بود…
فرداش شیرم خشک شد.
@KaramiNafiseh من بعد اتفاقات دی حبس گریه شده بودم قشنگ نفیسه، واقعا انگار خالی و بیروح بودم و ارتباطم با خودم رو از دست داده بودم… اون شب انقدددر بالای سر افرا گریه کردم از ترس و غم که کلا بدنم دوباره ریست شد…