در لابهلای دستههای درو شدهی گندم پنهان شدهام؛ مادرم به دنبالم میگردد و پیدایم نمیکند، صدایش را میشنوم، خندهام میگیرد
دستهایم را به روی دهانم میگذارم که مبادا صدایم را بشنود، پدرم مرا دیده است! لبخند میزند و چیزی نمیگوید. کارگرها یکی یکی داسها را به روی زمین
امروز سومین سالگرد فوت باباست؛ خواهرزادهام تو کانالش نوشته برای هر کدوم از دختراش یه شعر و ترانهی مخصوص داشت، و وقتی میخواست صداشون بزنه میگفت:
دختر بابا! خوشگل بابا! ناز بابا! عزیز بابا!
همهی اینا رو هم با هم میگفت و برای همهشون میشنید جان بابا!
دلم خیلی براش تنگه.
یکیتون که تو خونهداری حرفهایه بهم بگه چجوری شستن و اتو کشیدن و تا زدن لباسا رو مدیریت میکنه. همه لباسا همیشه وسط اتاق پخشن و واقعا از جمع کردنشون عاجزم😭😭😭
یکیتون که تو خونهداری حرفهایه بهم بگه چجوری شستن و اتو کشیدن و تا زدن لباسا رو مدیریت میکنه. همه لباسا همیشه وسط اتاق پخشن و واقعا از جمع کردنشون عاجزم😭😭😭