خیلی ناراحتم سن ۲۵-۳۰ رو خوب و خوش استفاده نکردم. اون سن یه انرژي دیگهای درونم زنده بود. ولی همش داشتم میدوییدم. درس بخون، امتحان بده، مهاجرت کن، مستقل شو، کار پیدا کن، خونه پیدا کن. هنوزم ادامه داره. واقعا خستهام.
چیزی که از گفتنش خجالت میکشم اینه که واقعا از بیکاری لذت میبرم. اینکه اختیار زندگیم دست خودمه شگفتانگیزه. مثلا اگه پول داشتم قطعا بیکاری رو انتخاب میکردم.
هروقت زندگی تنهایی تو یه شهر دیگه بهم فشار میاره اینجوری میشم. یه وقتا با خودم میگم چی میشد اگه مسیرم رو ساده تر انتخاب میکردم و کنار خانواده وقت میگذروندم.