تا قبل از این صفحهام خالی بود. خیالی هم نداشتم که چیزی بنویسم. اما حالا که همصدا شدهایم، حالا که تیغهی شمشیر جلاد روی گردن همهی ماست، در همین صفحهی خالی از تماشاگر مینویسم: #اعدام_نکنید
این از اولین توییت من. حرفی که ارزش گفتن دارد.
ببینین بیتعارف بگم، مسألهی شما همون چیزیه که این امنیتیزادهی بیشرف گفته: دایرهی هزینه دادن اون قدر وسیع نشه که احتمال درگیر شدن شخص من بالا بره. برای همینه که جنگ براتون از آخوند ترسناکتره، و برای همینه که دی ۹۸ براتون از آبانش تکوندهندهتر بود.
کاش این تحلیلگرایی که قبل از این با ژست خر دانا و با قطعیت برامون عدم وقوع جنگ رو پیشبینی میکردن الان درمورد اینکه «کسی به فکر ما نیست» و «آخر اینم یه آتشبس دیگهست» گه نخورن و کلاً یه مدت خفه شن.
من با شنیدن اولین صدای شلیک گلوله از نزدیک دست همراهم رو گرفتم و دویدم. فقط دویدم و از ترس پشت سرم رو هم نگاه نکردم. بعد اینجا فیلم مردی رو میبینم که یکتنه میایسته تا جلوی مزدورای خونخوار پشت در رو بگیره. یعنی الان کجاست؟ چی به روزش اومده؟
بخش بزرگی از این سوگ برای وقتیه که بعد از ساعتها دوباره دسترسی کوتاهی پیدا میکنی تا ویدئوها رو ببینی و روایتهای پراکنده رو بخونی. تا همیشه داغدار آدمهایی هستی که هرگز ندیدی و نشناختی.
تمام پلیلیستهام به لطف درس خوندن غیرقابلتحمل شدن و پیشنهادای اسپاتیفای هم تکراری و بیخودن. وقتی برای تمرکز و ادامه دادن دستوپا میزنم خیلی آزاردهندهست.
چه غریبهی زیبایی بودی. با آن خطوط دلنشین که خیره میماندم. چه چیز در تو مطلوب چشمهای من شد و چرا آدم نمیتواند آگاهانه کسی دیگر را بخواهد؟ یک انتخاب معقولتر، بیدلهره و نگرانی، بدون لرزش دستها و گزش لبها. نمیشود؟
صحنههایی توی ذهنم موندهن که ممکن نیست هیچوقت فراموشم بشن و صادقانه بگم، بعضی چیزهایی که اخیراً میبینم و میشنوم آب خنکن رو آتیش خشم چندینوچند سالهم.
من اگه تو این جنگ بمیرم تنها آرزویی که قبل از مرگم در این مدت کوتاه بهش رسیدم، شنیدن خبر سقط شدن یهعده جنایتکار رذل و پستفطرته. وحشتی که به جونشون افتاده و احساس ناامنی شدید فعلیشون دربرابر رنجی که سالها به ما تحمیل کردن هیچه.