۷/۷
خلاصه اسنپ رسید و ما هم تا وقتی سوار ماشین بشه همونجا موندیم. بعد از رفتنش، ما هم راه افتادیم سمت تئاتر.
نمیدونم چرا، ولی اون چند دقیقه برخورد با یه آدم غریبه، حس عجیبی برام داشت. شاید چون بعضی وقتها همین اتفاقهای ساده بیشتر از چیزی که فکر میکنیم به چشم میان.
۱/۷
#رشتو
دیروز یه اتفاق ساده ولی جالب برامون افتاد که گفتم اینجا تعریفش کنم.
دیروز با چند تا از دوستان رفته بودیم بیرون برای عکاسی. بعد از یه مدت خسته شدیم و تصمیم گرفتیم بریم تئاتر. توی مسیر، یه گوشه نشستیم تا کمی استراحت کنیم.
۶/۷
لابلای صحبتهامون گفت قبل از ما هم از یه نفر دیگه خواسته بوده براش اسنپ بگیره، ولی اون قبول نکرده.
بعد هم گفت:
«نه به اون که گفتم قبول نکرد، نه به شما که تا آخرین لحظه صبر کردین.»