اگر خبر داشتم
که بعد از این همه زجر
قرار است
به تو برگردم
لحظهلحظهاش را
ذوق میکردم.
و حالا تو در ینگه دنیا
ومن در اینجا
باهم به شهرمان برمیگردیم
حالا دیگر هر دو باهم میدانیم
درد از کجا میآید
و عشق
کجا باید بایستد..
در بن چاهی همی بودم زبون
در دوعالم هم نمیگنجم کنون
یه سکوتی هست
مالِ بعد از شنیدنِ یهسری حرف
که نباید میشنیدی.
بیرونش سکوته
اما توی تو
مدام
صدای شکستن میاد.
من همهش شکستم
خیلی حرف دارم،
خیلی چیزا میدونم،
اما به خودم قول دادم
دیگه نفهم باشم؛
و فقط
وقتی آدما دروغ میگن
آرومشون کنم و واسشون آرامش طلب کنم.
این تغییر برای من معجزه نیست.
تمرینیست که وقتی یکبار مردم
و دوباره زنده شدم،
یاد گرفتم.
و از خودم راضیام.
و هرگز،
دیگر با او
دردهایم را نخواهم گفت. از الان تا ابد.
برایش آرامش از ته قلبم آرزو کردم، او شریف و محترم و کامل و گوهر بود فقط ما چفت هم نبودیم.
همین و بس.
بعد از ۵۵ روز به من زنگ زد.
فکر کردم برای همدلی بعد از ۵۵ روز زنگ زده، همدلی بود ولی ناگهان شروع کرد به فریاد زدن.
انگار تغذیهی روحش از تخریب من میگذرد.
من آدم خوبی نبودم؛ او هم نبود. شریف بود اما صادق نه!
هر آنچه در توان داشت گذاشت، مثل همیشه،
و باز مرا تخریب کرد.
گفت: «زندگی چطوره؟»
میخواستم بگویم زندگیای که دوبار به پایانش در ۶ ماه فکر کردم ؛ و یکبار تمام معادلات شیمی و فیزیولوژیک بدن را زیر سوال بردم و معجزه و نشانه دیدم چطور باید باشد!؟
اما گفتم:
«خوبه… آرومه… همهچی خوبه.»
عشقِ اول یک زمان است.
زمانی که از خودمان دفاع نمیکردیم.
صدایش از دور میآید
و گذشته مثل نوری کمجان
روی دیوارِ حال میافتد.
فقط برای اینکه بگوید
چه کسی بودیم
قبل از اینکه دنیای کثافتِ این آدمها
ما را ترجمه کند.
عشقِ قدیمی
کمک نمیکند چون هست،
کمک میکند چون شاهد است.
+یادته مسواک میزدم جلو آینه میز توالتم با عینک من اینو گرفتی؟
-گفتم آره .
+گفت من ۱۳ ساله هر شب با این آهنگ مسواک میزنم و تو این چند سال ازم میپرسید این چیه پلی میکنی گفتم مدت زمانش واسه مسواک زدن مهمه برام!!
-ولی منم ۱۳ سال واسه پسری که به دنیا نیومد نوشتم، تیت فور تت!
گفتم ببین من دیگه از پسِ لانگدیستنس برنمیآم.
جای قبلی درد میکنه هنوز
گفت: sleep it off.
همینقدر کوتاه،
صبر عجیبه!نیاز به توضیح نداره.
ما فکر میکنیم حرف آخر را میزنیم،
اما سرنوشت حرف دیگه ای میزنه
هرچقدر زیباجان رنج داد،
او دارد سو استفاده میکند
و من مثلن خر و نفهم🤣
از در اومد تو گفت حالم خوب نبود با مامانم حرف زدم اون گفت : برو اون کافهای که هی ازش حرف میزنی، حالت خوب میشه.
گفتم بابا اون خودش اوضاعش خیلی خرابه این روزا
گفت عیب نداره غصه جمعیش بهتر از تنهاییه
تو هم برو پیشش
شاید اونم بخواد با یکی حرف بزنه
گفتم اون که با من حرف نمیزنه ولی میرم
ولی بعدش یه کم فکر کردم
دیدم راست میگه
تو واسه من دقیقن همون درختِ جنتی عطاییای.
گفتم میام بهت میگم من میزنم تو بخون
هیچی نگیم
نه من
نه تو
فقط
من میزنم
تو بخون.
گوش کردم بهش
اون زد من خوندم،
ولی حالم خوب نشد فک کنم حال اونم خوب نشد…
#قصه_های_عمو
امروز از خودم پرسیدم چرا اینقدر آرومم چرا نمیترسم!
یه کم فکر کردم، دیدم نه،
اولن این آرامش نیست،
انگار هیچچیز دیگه برام مهم نیست.
قدیم هم این حسو داشتم، هیچی منو هیجانی نمیکرد، اما این بار خیلی فرق داشت.
یه اتفاق هیجانانگیز تو زندگیم ترسیم کرده بودم، فکر میکردم انگیزه میشه، خیلی چیزها عوض میشه، ولی گول خوردم، نشد.
خودم خودم رو گول زدم حرفایی مث این دیالوگ ساره بیات رو خریدم! حتی تا همین چند هفته پیش ، با اینکه میدونستم احساسیه ولی واقعی نیست.
دومن اینکه همه چیزایی که از اومدنشون میترسیدم، اومدن.
وقتی بدترین یه بار اتفاق میافته، ترس دیگه کارکرد نداره...
مثل یه سد تنهایی وایسادم جلوی آب که روستام خراب نشه، ولی خراب شد قریه رو آب برد.
این چند وقت خیلی فکر کردم، که به الان ربطی نداره و من هیچ وقت دردمو نگفتم.
شاید از وقتی سیاوش رفت و من درباره نبودنش سؤال میکردم، همه کسشر تحویلم میدادن و کمکم یاد گرفتم از کسی کمک نخواهم و حرف کسی رو باور نکنم،
حالا که نگاه میکنم، میبینم واقعن هیچ وقت از کسی کمک نخواستم.
همیشه با خودم اینو باور داشتم:
اگه آدم خودش خودشو نجات نده، کسی نمیاد.
به آدمها کمک کردم، غریبه و آشنا خیلی هم کمک کردم بدون چشم داشت.
تقریباً همیشه بدون اینکه کسی درخواست کنه کمک میکنم، که دقیقا همین نشونه از عقدهی کمک نداشتن خودم در زندگی میاد.
این روزا حال خودم اصلن خوب نیست.
یه چیزی تو وجودم سنگینه،
اسم نداره، ولی داره خفهم میکنه.
زور میزنم عادی باشم، زور میزنم بخندم،
آخر شب میفهمم فقط نقش کسی رو بازی کردم که حالش خوبه.
همه فکر میکنن خوبم، ولی یادشون نیست یه پوکرباز بلده قافیه رو نبازه و بگه:
«آره، همه چی اوکیه.»
به تخمم، تنها آرامش، باختنه.
اما حقیقت اینه: هیچ چیز اوکی نیست.
و من امروز اینجا اعتراف میکنم:
من برای خودم به اندازه کافی قوی نبودم.
من به کمک نیاز داشتم.
نه اینکه کسی کار خاصی کنه،
فقط دلم میخواست یه نفر باشه بهش تکیه کنم فقط چند روز یا چند ساعت که بدون توضیح، بعدش بلند میشم و ادامه میدم.
این نگفتنها زیاد شده
از حرفایی که سالها تو دلم مونده و حالا دیگه داره به دیافراگمم فشار میاره نفسم رو تنگ میکنه.
#مونولوگهای_ناتمام
همه چیز در جهان باید جفت باشد، حتی عقده!
تنهایی تقارن ندارد و این جهان، جهان تقارن و تعادل است،
چهلم است!
نه چون زمان مرهمی باشد،
بلکه چون زمان بیرحمتر از آن است که مکث کند.
جایت هنوز همانجاست؛
در سکوتِ خانه،
در جملههایی که نیمهتمام ماند،
در فکرهایی که هر بار به تو میرسند و راهشان را گم میکنند.
دوستت داشتم،
نه از آن دوستداشتنهایی که ادعا دارند،
از آنها که آراماند،
بیسر و صدا میمانند،
و وقتی میروند، جهان را کمی کج میکنند.
با دنیا نمیشود جنگید.
این را سی سال است که میدانم؛
نه از روی تسلیم،
از روی خستگیِ عقل.
بعضی رفتنها نتیجهی اشتباه نیستند،
نتیجهی قانوناند.
قانونی که ما را به تخماش هم نمیداند.
ما نرفتیم فقط باختیم؛ به قول فرنگیها گیم اور!
فقط بازی از اول طوری چیده شده بود
که پایانش دست ما نباشد.
چهل روز گذشته
و من یاد گرفتهام
نبودنت را حمل کنم،
نه حل.
همانطور که سیاوش را حل نکردم و حمل میکنم.
همه چیز باید در دنیا جفت باشد حتی عقده!
اگر جایی هست که صداها به هم نمیریزند
و خاطره درد نیست،
آنجا آرام بگیر.
من
زندگی را ادامه میدهم
با جای خالیای که نام تو را بلد است.
#مونولوگهای_ناتمام
۲۷آذرصفرچهار
زمزمه هر روز صبحِ من
من یه وصلهی ناجورم
یه غریبهی اشتباهی
به چه جرمی اینجا تبعید شدم؟!
من به اینجا تعلق ندارم…
زندان آدمها را افسرده میکند و تبعید روح آدمها را میسپوخد.
#مونولوگهای_ناتمام
+چی برزخت کرد؟
-اینکه همهچی رو میدونست. خودم گفتم. از روز اول. گفتم آدم بدیام، واسه هرچی دارم کلی زحمت کشیدم، اخلاق ندارم، آدما واسم مهم نیستن، زبونم آدما رو اذیت میکنه، هیچ جز خودم و حال خودم برام مهم نیست.
+خب؟
-خب هیچی دیگه من هر گهی بودم، واسه تو که بد نبودم. همینم نفهمیدی!؟
#اتوپیا
-واقعا اخرین چیزی که گفتی چی بود؟
+اخرین رو که یادم نیست ولی تو ماههای آخر که مهمونش بودم بهش گفتم اگه روزی از تو دربارهی من پرسیدند،
مکث نکن، با غرور و بلند و رسا بگو
دوستم داشت زیاد، بسیار دوستم دارد، بعد با خنده بگو با همه بلاهایی که سرش آوردم، مطمئنم که هنوز دوستم دارد! ولی مشکل من بودم ، چیزی از دوست داشتن نمیدونستم نه زمانی که عاشقش شدم و نه زمانی که دوسش نداشتم!
#اتوپیا
پ.ن.
از هایدگر و بچههای فرانکفورت تا نزار و محمود درویش و قیصر امین پور و مصطفی مستور همه و همه به گفته آقام در یک صفحهی نهایی A4 من ماندند.
انگار آلزایمر گرفتم
هیچی یادم نمیاد از قبل!
تنها حسی که دارم اینهکه
از جَنگ برگشتم،
نه از جنگِ با اون
از جنگ با خودم!!
چون فقط با خودم دشمنم الان نه هیچکس دیگه!
#امیر_فرخ#فیلمنامه#اتوپیا