یه مسیر طولانی رو راه رفتم
گریههامو کردم
یاد مامان افتادم
چهارتا دونه بِه خریدم و شکر و دارچین
مربای به درست کردم
دلم میخواست بود و گوشی رو برمیداشتم و بهش زنگ میزدم و میگفتم مربام مزه مرباهای خودت رو میده.
مامان نبود
کس دیگهای هم نبود که اون ور خط منتظرم باشه.
عزیزم، شاید شاااااید بهتر باشه وقتی میرسی به یکی ده سال از خودت بزرگتر، آرومتر و آگاهانهتر و فکر شدهتر دهنت رو باز کنی قبل از اینکه بخوای کسی رو قهوهای کنی.
خیلی فاکتورها هست که شما نمیبینی، چ��ا فکر میکنی همه چیز رو خوب میفهمی؟
یه جاهایی ��م آروم بگیر، حرف نزن، نمیگن لالی
به نظر میاد ولش کردیم
در واقعیت ولش نکردیم و داریم همچنان به اینکه چرا نشده فکر میکنیم...
پذیرش خیلی مهارت سنگینی و فریبندهایه!
هیچوقت نمیتونم کامل به خودم اطمینان بدم که تونستم عبور کنم... اونم وقتی قراره سنگینیش فقط رو دوش من باشه و طرف مقابل همیشه به تخمشه.
آخرین باری که کسی گوشی رو برداشت و یه پیغام نوشت و گفت دلم واقعا برات تنگ شده، کی بود؟
آخرین باری که کسی حال بدت رو دید و سعی کرد کمکی کنه و باری از رو دوشت برداره کی بود؟
تو اهمیتی برای کسی نداری… هیچوقت نداشتی…قبول کن.
هرچی بود یه عالمه تلاش یکطرفه بود.
تو شبیه حرفات نیستی
شبیه کلماتت رفتار نکردی
وقتی کارت با کسی تموم میشه میندازیش دور
تو بیچشمورویی و گستاخ
خودت رو مبنای کار درست میبینی
تو تلاش بقیه رو به اسم خودت میزنی
تو خیلی بدتر از اونی هستی که فکر میکردم...
از بچگی با فکرهای منفی جلو میای، تلاش میکنی تو بزرگسالی کودکت رو درمان کنی و بهش بفهمونی بیارزش نیست.
میجنگی برای تغییر و کارهایی میکنی که برای خودت هم قفل بودن.
تا میای یهکم آروم بگیری، میبینی یه سری آدما تصمیم گرفتن یهشبه بندازنت دور.
چون به چشم هیچکدوم تو کاف�� نیستی.