اینکه هی گفتید چرا دندونپزشکی رو با راننده اسنپ بودن مقایسه میکنید خیلی عجیبه، خب ایشون دارن از بابت ابزار کار میگن نه اینکه شغلشون رو مقایسه کنن. واقعا اینقدر این موضوع براتون سخته
برایم محمدمهدی تداعیکننده آن دوران پرشر و شور بلوغ است؛ آن کلفت شدن صدا، آن فکرهای شیطنتآمیز، آن دید زدنهای یواشکی، آن دزدیدن نگاه، آن خانداداش شدنهای یکباره، راه رفتنهای روی پنجه، آن دستوپاهای استخوانی که انگار روزی چند سانت قد میکشند.
گاهی به رحیم زالیپور ۶۵ ساله فکر میکنم. فکر میکنم که دیگر نوههایش قرار نیست برای حس سوزنسوزن شدن پوست نرم و لطیفشان از دست ته ریش و بوسههای ناگهانیاش فرار کنند.
به مادر آیدا فکر میکنم؛ دیگر هر روز لازم نیست به آنها که آیدا چشمشان را گرفته بگوید: « ای بابا، خانم دکتر سرش شلوغتر از این حرفهاست.»
یادم به ابوالفضل وحیدی میافتد، به آن دستوپای کوچکش که بهجای خون، در رگهایش مسئولیت و غیرت میجوشید. چه باید میکرد که نکرده بود و کودکیاش را با چند پوکه فشنگ از میان همان کار هم تاخت زدند.
به آن دوقلوها فکر میکنم؛ جای فشار دستان کوچکشان بر روی انگشتان مادرشان را حالا چه چیزی گرفته است؟
سعی میکنم همهشان را جدا جدا تصور کنم؛ یک نفر، دو نفر، هزار نفر… زیادند، خیلی زیاد. به غریبی و شجاعتشان فکر میکنم. داستانهایشان را ورق میزنم، سعی میکنم اسمهایشان را در کنار تصاویرشان در ذهنم نگه دارم؛ زیادند، خیلی زیاد.
به قول سارینا، مگر آنها از زندگی چه میخواستند جز رفاه، که بهجایش گلوله نصیب تن نحیفشان کردید.
من ماندهام و هر روز و هر روز، اما اینجا قلبم را در کوره انتقام سرخ نگه میدارم، بر روی سندان وجدان چکش خشم میزنم، در آن آب توبهِ انتقام که تا روز مرگ همراهم شده سختش میکنم؛ سنگسنگ برای آن روز خونخواهی، برای آن روز شیرین آزادی.
#محمدمهدی_خانمحمدی