شنبه امره گفت بریم کلینیک میریخ و ببینیم. گفتم نه، هزارتا کار داریم نمیرسیم. یکشنبه شب از دم کلینیک رد شدیم باز بود تعجب کردم، گفت بریم تو؟ گفتم نه الان حتما دکتر نیست.
دوشنبه صبح دکتر زنگ زد گفت دیشب تا صبح بالا سرش بودیم، امروز صبح رفت…
@purpleslimshady مادر شوهر من تو روز روشن توچشامنگاه کرد وگفت: باید همه خارجیها رو از این کشور اخراج کرد. جاری جونم هم گفت: مامان جون کاملا باهاتون موافقم.
تابستون هشتادونه یه عصری آرزو کلید خونهی رودهن رو پیچوند، من و نزهت و آرزو با یه بساط نابی رفتیم اونجا. سه تایی نشسته بودیم زیر درخت زردآلو. یه زردآلو از شاخه جدا شد و افتاد توی دامن نزهت. نزهت گفت امشب به اشراق میرسیم. هیچوقت نرسیدیم.