استفادهی هولناکی که حکومت دارد از #اعدام میکند به ما میگوید که جمهوری اسلامی دیگر به هیچ وجه فقط یک نظام سیاسی مستبد و خودکامه نیست؛ این حکومت امروز دیگر یک «وضعیت اضطراری ملی» است!
چهرهها و گروههای سیاسی اگر مدعی کوچکترین اثرگذاری و فراخوانی هستند وقتش دقیقا همین حالاست. همین اکنون که جمهوری اسلامی هر روز دارد با خونسردی و اعتماد به نفس بیشتری مردم را اعدام میکند.
گروههای سیاسی، مستقل از اختلافات خودشان با خودشان، باید برای بسیج عمومی و همبستگی ملی در برابر این موج هولناکِ اعدام تلاش کنند و فشار به نهادهای بینالمللی را به حداکثر برسانند.
اگر این موج تکاندهندهی اعدامهای حکومتی، همه را با هم علیه حکومت متحد نکند و به اعتراض و اعتصاب سراسری نیانجامد؛ دیگر کدام درد مشترک؟ کدام «مرا فریاد کن»!؟
@Arsen1388 حتی فرانسه و دیگر کشورهای غربی که مدعی دمکراسی و لیبرالیسم هستن رو هم در مورد سقوط شاه نمیتونیم سرزنش کنیم.
اونها و هر کشوری طبیعتا دنبال منافع خودشون هستن و اون دوران به دلایلی منافعشون رو در کله پا شدن محمدرضا شاه میدیدن. ما باید خودمون از خودمون محافظت کنیم و مسئول بدونیم
سیاست، در شریفترین معنای خود، هنرِ مراقبت از انسانهایی است که هنوز رای نمیدهند، سخن نمیگویند و شاید هنوز حتی متولد نشدهاند.
یکی از بزرگترین تراژدیهای انسان همین است که خود ثمرهی بسیاری از آرزوهایش را نخواهد دید. و شاید بزرگترین شکوه او نیز همین باشد؛ اینکه با وجود آگاهی از این حقیقت، باز هم درخت میکارد، کتاب مینویسد، میجنگد و آینده را برای کودکانی میسازد که شاید هرگز نامش را نشنوند.
و این انسان،
درست از همینجا است که بر مرگ غلبه میکند.
از لحظهای که آینده را بر عمرِ خویش ترجیح میدهد.
@huralya عجب مغلطه عجیبی
چه ایده احمقانهای
فساد افراد و حکومت که باعث تباهی زندگی میلیونها انسان میشه رو توجیه کنی با این استدلال که با ثروت ملت، اونها و خانوادشون برن دور دنیا بگردن تا با ازادی و مدرنیسم آشنا بشن و باعث تغییرشون بشه!!!
من هنوز امیدوارم.
باور دارم زمانی که جامعه برای آزادی آماده شود، آزادی هم خواهد آمد؛ حتی وقتی همهچیز ناممکن به نظر برسد.
درس بزرگ ما این بود:
با استبداد نمیشود به جنگ استبداد رفت. راه آزادی و دموکراسی، از دموکراسی میگذرد.
#زن_زندگی_آزادی
تظاهرات زنان علیه طالبان یادآور اولین تظاهرات زنان علیه حجاب اجباری در ایران بعد از انقلاب ۵۷ است.
حقیقتی ساده وجود دارد که متاسفانه مردم خاورمیانه بهای زیادی برای فهمیدن آن پرداختهاند و باز هم باید بپردازند
و آن حقیقت ساده این است:
هر گونه آزادی و آسایش در زندگی تنها از راه آزادی زنان میگذرد.
بنابراین هر گاه زنی برای آزادی میجنگد این روزنهای است برای همه جامعه و از جمله مردان
و هر چه مردان این حقیقت را دیرتر بفهمند، نه فقط زنان بلکه مردان هم بهای سنگینتری میپردازند.
در ایران مردان در سالهای اول بعد از انقلاب ارزش روزنههای تلاش زنان برای آزادی را نفهمیدند
حتی در جنبش #زن_زندگی_آزادی هم با شعار مرد میهن آبادی نشان دادند که نه تنها هنوز نفهمیدند بلکه از آزادی زن میترسند.
و این نفهمیدن گران تمام میشود
برای مردان افغان هم همینطور است.
کاش زودتر بفهمند که زندگی و آزادی مردان بدون آزادی زن ممکن نیست و نه به خاطر زنان بلکه به خاطر خودشان برای آزادی زنان بکوشند.
شاید خیلی از ماها شبها قبل خواب بهش فکر میکنیم، ولی بلند بلند جرات نمیکنیم بگیم!
تا حالا شده اینستاگرام یا توییتر (هنوزم نمیتونم بگم X) رو باز کنید، یا اصلا تو بازار و صنف خودتون به آدمها نگاه کنید و یهو چشمتون بخوره به کسی که دارایی و درآمدش، یا جایگاهش چند برابر شماست، بعد با خودتون بگید: آخه چطوری؟ این که اصلا چیزی بارش نیست! این که نصف منم کتاب نخونده و تخصص نداره! بعد نگاه به خودتون میکنید؛ میبینید کلی درس خوندید، کلی دوره گذروندید، کلی تحقیق کردید، ولی هنوز دارین درجا میزنین یا منتظر یه فرصت طلایی نشستین.
میخوام دقیقا درباره همین موضوع صحبت کنم. میخوام بگم چرا بعضی وقتها آدمهایی که به نظر ما کمتر میدونن یا تخصص کمتری دارن، جلوتر میافتن و ما با اینهمه ادعای هوش و تخصص، پشت خط میمونیم.
خیلی از ماها فکر میکنیم دلیلی که شروع نمیکنیم اینه که هنوز اطلاعاتمون کافی نیست. مدام میگیم: بذار این یه کتاب رو هم بخونم، بذار فلان مدرک رو هم بگیرم، بذار بازار رو بیشتر تحلیل کنم. اما واقعیت اینه که مشکل ما نادونی نیست؛ مشکل ما تردیده. ما اونقدر فکر میکنیم و اونقدر همه چیز رو میسنجیم که اصلا یادمون میره قدم اول رو برداریم.
راستش رو بخواید، ما خودمون رو پشت بهونههای قشنگی قایم میکنیم که اسمشون رو گذاشتیم منطق! به خودمون میگیم: من هنوز آمادگی لازم رو ندارم یا من هنوز در اون سطح نیستم. ولی اینها فقط نقابهایی هستن که ترسهای ما روی صورتشون زدن. ما فکر میکنیم یه مرز جادویی یا یه دروازه نامرئی وجود داره که پشتش ایستادیم و بالاخره یه روزی یه نفر، یا اصلا خودِ دنیا، میاد بهمون اجازه میده و میگه: خب، تبریک میگم، تو دیگه الان رسما به اون سطح از نخبگی رسیدی، حالا جرات داری شروع کنی.
ولی حقیقت اینه که هیچ دربانی وجود نداره. هیچکس به اون آدمایی که به نظر ما عجیب یا کمتخصص میان هم اجازه نداده؛ اونا فقط خودشون تصمیم گرفتن که حرکت کنن.
حالا چرا این اتفاق میفته؟ اینجاست که به یه پارادوکس تلخ میرسیم: هرچی باهوشتر باشی، احتمال اینکه به خودت شک کنی بیشتره! هوش با خودش یه چیزی میاره به اسم خودآگاهی. وقتی آدم فهمیدهای باشی، عمق و پیچیدگیِ کارها رو بیشتر میبینی. وقتی وارد یه حوزه میشی، تازه متوجه میشی چقدر چیز هست که بلد نیستی. اینجاست که خودت رو با استادهای بزرگ اون کار مقایسه میکنی و خجالت میکشی کاری ارائه بدی.
اما اون کسی که کمتر میدونه چی؟ اون اصلا ابعاد قضیه رو نمیبینه! این دقیقا همون چیزیه که بهش میگن اثر دانینگ کروگر. در ابتدای مسیرِ یادگیری، چون اطلاعات آدم کمه، اعتمادبهنفسش سقف رو سوراخ میکنه! چون اصلا نمیدونه که چیا رو بلد نیست. در نتیجه، خیلی سریع وارد داستان میشه، بلند حرف میزنه، ادعا میکنه و چون با قطعیت صحبت میکنه، مردم هم فکر میکنن حتما یه چیزی بارش هست.
دنیا بر پایه شایستهسالاریِ مطلق کار نمیکنه؛ دنیا به کسی پاداش میده که دیده بشه. مردم معمولا نمیرن بگردن بهترین محصول دنیا رو پیدا کنن، اونا چیزی رو میخرن که جلو چشماشونه. دنبال کسی راه میفتن که صداش بلندتره و با اطمینان بیشتری حرف میزنه.
در حالی که من و شما نشستیم گوشه اتاق و داریم روی جزئیات پورتفولیومون کار میکنیم یا فونت سایتمون رو تغییر میدیم، آدمهای بیکله دارن بیزینس میسازن، مشتری میگیرن، اشتباه میکنن و با همون اشتباهات رشد میکنن. اونا با هر موفقیت کوچیک، تجربهشون بیشتر میشه و کمکم اون تخصص واقعی رو هم توی دلِ کار یاد میگیرن.
پرفکشنیسم یا همون کمالگرایی، خیلی وقتها هیچ چیزی نیست جز تنبلی و ترس در لباسِ شیکِ دلسوزی برای کیفیت کار! ما کمالگرایی رو یه ویژگی مثبت میدونیم، در حالی که فقط داره ما رو فلج میکنه. پتانسیل و استعدادِ پنهان هیچ ارزشی توی بازار نداره؛ چیزی که ارزش داره خروجیِ واقعیه.
اگه همین الان برید اولین ویدیوها، اولین پستها یا اولین محصولات بزرگترین کارآفرینها یا مدرسهای دنیا رو نگاه کنید، البته اگه خودشون پاکشون نکرده باشن، میبینید که چقدر ابتدایی، گاهی ضعیف و حتی خندهدار بودن. سیستمشون ایراد داشته، لحنشون بد بوده، ولی یه تفاوت بزرگ با ما داشتن: اونا شلیک کردن، در حالی که ما هنوز داشتیم تفنگمون رو تمیز میکردیم!
خیلی از ما فکر میکنیم اول باید اعتمادبهنفس پیدا کنیم تا بتونیم کار بزرگی بکنیم. فکر میکنیم اعتمادبهنفس یه حس جادوییه که باید از آسمون بیفته توی دلمون. ولی این مسیر کاملا برعکسه. اعتمادبهنفس بعد از عمل میاد، نه قبل از اون.
شما هیچوقت نمیتونید با فکر کردن به شنا سوئدی رفتن، عضله بسازید؛ باید دستتون رو بذارید روی زمین و فشار رو تحمل کنید. اعتمادبهنفس هم دقیقا همینه. باید یاد بگیریم توی همون حالتی که صدامون داره میلرزه حرف بزنیم، توی همون حالتی که نگرانیم محصولمون رو لانچ کنیم، و توی همون حالتی که از اولین پیشنویس کارمون متنفریم، منتشرش کنیم.
وقتی حرکت میکنی، حتی اگه نتیجه عالی نشه، مغزت یه پیام دریافت میکنه: ببین، انجامش دادی و زنده موندی! آسمون به زمین نیومد! همین دستاوردهای کوچیک، ساختار ذهنی ما رو تغییر میدن و کمکم اعتمادبهنفس واقعی رو توی وجودمون میسازن. پنهان شدن از ترسِ قضاوت یا اشتباه، پنهان شدن از رشد کردنه. هیچکس نمیتونه توی سکوت و تنهایی نفوذ پیدا کنه، درآمدش رو بالا ببره یا کارش رو گسترش بده.
حالا حرف من این نیست که بریم آدمهای نادونی بشیم یا بدون هیچ دانشی ادعاهای دروغین کنیم؛ اصلا. حرف من اینه که بیاین از این منحنی به نفع خودمون استفاده کنیم. چطوری؟ چند تا راهکار ساده و عملی وجود داره:
به خودمون اجازه بدیم که اولش بد باشیم: اولین قدمهای ما قراره کثیف، نامرتب و ضعیف باشن. این یه ایراد نیست، این طبیعتِ مسیره. باید این رو بپذیریم و با آغوش باز قبولش کنیم.
به جای کیفیتِ وسواسی، روی تعداد و تداوم تمرکز کنیم: به جای اینکه بپرسیم آیا این کار بینقصه؟، هر روز از خودمون بپرسیم آیا امروز خروجی داشتم؟. مثلا بگیم من ۳۰ روز پشت سر هم، بدون اینکه به کیفیتش وسواس داشته باشم، روزی یه محتوا تولید میکنم، یا هفتهای ۵ تا تماس با مشتریهای احتمالی میگیرم. حجمِ بالای کار، اون تردید و صدای درون ذهنتون رو خفه میکنه.
در ملاء عام شروع کنیم: کارمون رو قایم نکنیم. بذاریم آدمها مسیر رشد ما رو ببینن. اتفاقا مردم عاشق اینن که تلاش و بالا رفتنِ واقعیِ یه آدم رو ببینن، نه اینکه یهو یه آدم همهچیزتمامِ فیک جلوشون ظاهر بشه. اشتباهات، چالشها و حتی نقصهای کارتون رو به عنوان بخشی از داستانِ خودتون بپذیرید. اینطوری مخاطب هم بیشتر باهاتون ارتباط دلی برقرار میکنه.
فقط یک مسیر رو انتخاب کنیم و جلو بریم: به جای اینکه مدام استراتژی عوض کنیم و از این شاخه به اون شاخه بپریم، یه کار رو انتخاب کنیم و حداقل ۳۰ تا ۹۰ روز بدون دستکاری و تغییرِ مداوم، فقط با تمرکز کامل اجراییش کنیم.
در نهایت، همه چیز برمیگرده به یه تغییر هویت ساده. ما باید از قالبِ یک آدم تماشاچی، مصرفکننده و برنامهریزِ مدام دربیایم و تبدیل بشیم به یک آدم اجرایی و تولیدکننده.
یادمون باشه، همین الان که ما داریم فکر میکنیم، آدمهایی با تخصصِ خیلی کمتر از ما دارن سهم بازار رو میگیرن؛ نه به خاطر اینکه از ما بهترن، فقط به خاطر اینکه جرأت دارن. این بازی رو از همین امروز میشه تغییر داد.
نیازی نیست ترس و استرسمون کاملا غیب بشه تا شروع کنیم؛ داروی این ترس، انجام دادنِ کار وسطِ همون استرسه. من این رو برای خودم شروع کردم و اینجا با شما به اشتراک میذارم. الان فک میکنم یه سری بدیهیات میگم که به درد کسی نمیخوره. یا دیتایی share میکنم که بقیه هم خودشون بلدن. اما اشکالی نداره، حالمو خوب میکنه! فیدبک میگیرم، اصلاح میکنم و بعد در نهایت تصمیم میگیرم که ادامه بدم یا نه!
خیلی ممنون که توجه کردین. امیدوارم همهمون جراتِ شروع کردنِ کثیف ولی واقعی رو پیدا کنیم. ❤️
هيج جنبشی در مقابل دیگری نبوده، هيچ آزادىخواهى در مقابل دیگری نيست.
هر نوع ايستادگی در مقابل ديكتاتورى و هر قدمى در راه آزادى و عدالت قابل ستايش است.
مسيرى كه خواسته يا ناخواسته در آن قدم گذاشتهايم يک پيست مسابقه نيست، اين یک رقابت نيست، مقاومت است، از خودگذشتگی است، اختلاف نظرها به معناى دشمنی نيستند، ما «گشتاپو» و «کاگب» نيستيم كه همديگر را تفتيش عقيده كنيم، براى «اتحاد» كافيست وطن و هموطنهايمان را دوست بداريم.
اولين گامهاى اين مسير، متفاوت بودنِ رفتار خودمان با ديكتاتور است، «تماميت خواهى» از ويژگیهاى آزادىخواهان نيست، «ترور شخصيتی، تهمت و فحاشی» رفتارِ مبارزِ آزادى خواه نیست.
زیباترین نمودِ آزادیخواهی، رفتار متفاوت با استبداد است.
قطعاً هیچکدام از ما نمیخواهیم یک چرخهی بیپایان را هزاران بار دیگر طى كنيم، اشتباهات تكرارى، هزينههاى تكرارى، لحظهی آزادى را به وضوح ديدنهای تكرارى، و باز هم نرسيدنهای تكرارى.
مردم عادى تا ابد حق اشتباه دارند، اما پرچمدارها نه، چرا که جان دیگران وسیلهی «آزمون و خطا» هیچکس نیست.
بیایید یک بار برای همیشه، فقط یک قدم که مهمترین گام است را با هم برداریم، راهِ آزادی از تفاوتِ ما با استبداد آغاز میشود.
مهمترین پیروزی، شبیه نشدن به همان چیزیست که با آن میجنگیم.
روستاتیش اینترنت پرو نمیخواد.
زنهای روستاییای که با ما کار میکنن هم نمیخوان.
اینترنت نباید کالای لوکس باشه.
پذیرش اینترنت پرو یعنی عادیسازی تبعیض.
یعنی عمیقتر شدن شکاف دسترسی؛
سالهاست داریم تلاش میکنیم این فاصله کمتر شود،
نه اینکه رسمیتر و گرانتر.
دوستان باور بفرمایید کشتهشدگان این جنبش به دیدار خدای رنگینکمان برای رقص در نور نرفتهاند. هیچ دری از آسمان به سویشان گشوده نشده است. نه اسطورهای در کار بوده و نه افسانهای که مرگ را به ضیافتی آسمانی بدل کند. آنها به شکلی دردناک از میان ما رفتند؛ از کوچه و خیابان،
۱/۶
@Amooamirkhan دقیقا
اگه مردم واقعا فقط 10ثانیه به این موضوع فکر کنن که جریان پهلوی چرا با این دیدگاه غیراخلاقی و منزجرکننده از کشتهشدگان صحبت میکنه و اونها رو بعنوان عدد و دستاورد داره در مقابل رقبای سیاسیش قرار میده به خودشون میان
#زن_زندگی_آزادی
شنیدن شعار "مرگ بر سه فاسد" و مواجهه با برخورد اکثر پادشاهیخواهان با راویان #از_دموکراسی_بگو و به طور کلی منتقدین و مخالفینشون٬ من رو یاد خاطرهای از ژیژک درباره کشتارهای دهه ۶۰ ایران میندازه که میگفت همیشه برام سوال بود که چطور تونستن انقدر راحت اینهمه آدم از اقشار و تفکرات مختلف رو بکشن٬ تا اینکه جوابم رو در مصاحبهای با خمینی پیدا کردم که در پاسخ به سوالی درباره دادگاهها و اعدامها٬ ضد انقلاب رو به سگ تشبیه میکنه و با تکیه بر همین تعریف که "اینا اصلا آدم نیستن" به نرمی و راحتی ازش عبور میکنه.
البته که این نوع از انسانیتزدایی از مخالفین چیز عجیب و تازهای نیست٬ اما به نظرم امروز بیش از هر وقت دیگهای لازمه که به نشونهها و زمزمههای پیدایش و رشدش چه در جامعه اطرافمون و چه در تفکر و نگاه خودمون توجه کنیم.
مثلا ترویج استفاده از لفظ "همه " در توصیف طرفداران یک جبهه سیاسی-فکری٬ نمونه خیلی روشنی از نطفه چنین تفکریه که اگرچه هنوز به مرحله جنایت و قتلعام نرسیده و به نظر صرفا یه خطایی شناختی و آماری میاد٬ اما میتونه به موقعش راه رو برای هر نوع خشونتی باز کنه٬
چطور؟
به این صورت که برای مخدوش نشدن ماهیت اون "همه" مد نظر٬ انسانیت و موجودیت افراد خارج ازش با عناوین و بهانههای مختلف زیر سوال بره٬ تا حذف و سرکوبشون کوچکترین آسیبی به ذات دموکراسیخواه و بشردوست راوی نرسونه.
"همه ایران طرفدار ما هستن"
پس فلانی چی؟ اون که اصلا ایرانی نیست
پس بهمانی چی؟ اون که مزدوره
پس اینا چی؟ اینا که تجزیه طلبن
پس اونا چی؟ اونا که وطنفروشن
و...
خلاصه اینکه زمینهسازی برای دیکتاتوری و به دنبالش عادیسازی انواع جنایت علیه بشریت٬ الزاما نیازمند به هیولاهای خونخوار و اهریمن شاخدار نیست٬ فقط کافیه مردم عادی و اتفاقا خیرخواه رو قانع کنیم که آدمی که اونور ایستاده٬ انسان نیست و حذف و سرکوبش عملا فرقی با کشتن موشهای توی جوب و آفت درختای خیابون نداره و نه تنها آسیبی به ذات آزادیخواهانه و بشردوستانه ما نمیرسونه٬ بلکه راه رسیدن بهش رو هموارتر هم میکنه.
نشانه فاشیسم: انحصار حقیقت.
اینها معتقدند ملت یعنی فقط ما، و حقیقت یعنی فقط روایت ما. هر صدایی که این قابِ فانتزی و مریدپرور را به هم بزند، برچسب خائن و مزدور میخورد. این دقیقاً همان منطقِ سیستمی است که مدعی مبارزه با آن هستند؛ تعویضِ یک سانسورچی با سانسورچیِ دیگر و یک استبداد با استبداد دیگر!