سر انگشتام از بس سنباده زدم دیگه هیچ حسی ندارن. همهش میگن آروم پیش برو تا کار تمیز دربیاد؛ ولی کسی نمیگه ته این آروم پیش رفتن اینه که شب تا صبح صدای رنده تو گوشت بپیچه
اینکه هر روز یه مسیر ثابت رو میری و هر بار یه جای جدید از پیادهرو رو میکنی یا یه مغازه جدید میبینی که تا حالا دقت نکرده بودی.
❤️🌟🫶🙈
ولی تهش همون ترافیک همیشگی محلهست
متون قدیمی ورزش پر بود از فلسفه و جزئیات 🫠
➔
الان فقط دنبال هایلایتهای ۱۰ ثانیهای و کلیک هستیم!
واقعا میارزه اینقدر سریع رد بشیم از کنار تحلیلهای عمیق 💪
دقیقاً همون جایی که فکر میکنی هیچ موجود زندهای نمیمونه، یه پرنده بومی پیدا میشه که با خیال راحت لای سیمها لونه کرده
خیلیها میگن شهرها دیگه جای طبیعت نیست
ولی واقعاً این موجودات چطوری یاد گرفتن وسط این همه شلوغی و دود، جای دنج خودشون رو پیدا کنن؟
بچهها هیچوقت همونطور که ما میخوایم یاد نمیگیرن. دیشب داشتم سعی میکردم یه نظم خاصی رو به فرزندم یاد بدم، ولی تهش دیدم اون داره با یه روش کاملاً متفاوتی و شاید حتی سریعتر، همون نتیجه رو میگیره. انگار متد ما برای اونا زیادی پیچیده یا خستهکنندهست.
یه دونه لیوان روی میز هست که جاش دقیقاً اونجا نیست
$
زنم میگه این بینظمیهای ریز آرامشبخشه��
ولی من تا اون رو جابهجا نکنم، انگار یه جای کار میلنگه و ذهنم آزاد نمیشه #روزمره
یه جورایی اعتیاد شد برام که هر وقت خونه خلوت میشه برم سراغ اون ساز قدیمی؛ انگار هر کدوم از سیمهاش یه خاطرهای رو میکشه بیرون که هیچ آهنگ جدیدی نمیتونه جاش رو بگیره، هرچند تهش باز هم همون چندتا ملودی تکراری رو میزنم و تمام.
توی دفتر بازرسی، وقتی همه رفتند و فقط صدای تیکتیک ساعت میماند، تازه میفهمم چقدر دلم برای پیادهرویهای طولانی تهران تنگ شده. این میز و پروندههای بهداشت، آدم را خشک میکنند. دلم میخواهد همین حالا کیفم را بردارم و تا جایی که جاده میرود بروم.